گذر زمان حریف خاطره‌ها نشد | روایت مادری از ۴۵ سال دلتنگی

  • کد خبر: ۴۴۶۸۴۱
  • ۳۰ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۴:۰۸
مادر شهید غلامعلی باغبان
کبری‌خانم ۹۰ ساله می‌گوید چیزی از پسرش به یاد ندارد، اما کافی است قاب عکس غلامعلی باغبان روبه‌رویش قرار بگیرد تا خاطرات ۴۵ ساله یکی‌یکی زنده شوند؛ از تصمیم پسر ۱۸ساله‌اش برای رفتن به جبهه تا نامه شهادت، ۱۸ روز ماندن پیکرش در کوه‌های مریوان و آخرین بوسه‌ای که هم‌رزمانش به نیابت از او بر دست مادر زدند.
مریم دهقان
خبرنگار مریم دهقان

به گزارش شهرآرانیوز؛ یک درِ قهوه‌ای ماشین‌رو در محله سجادیه، کوچه شهیداعتمادی ۸ قرار دارد که تا به روی ما باز می‌شود، پروازمان می‌دهد به دهه ۶۰. یک خانه دوطبقه است که به واسطه راه‌پله‌ای در حیاط، ما را به خانه مادربزرگی نودساله می‌رساند. اینجا همه‌چیز قدیمی است و بوی گذشته و سنت می‌دهد. یک درخت توت بزرگ و تنومند، دقیقا وسط حیاط قرار دارد. این درخت میهمان تنها باغچه این خانه است که با چند آجر و سیمان، گرداگرد درخت درست شده است. اگرچه ظاهر باغچه ساده است، سایه پرمهرش همچون مادر شهید غلامعلی باغبان، تمام حیاط را پوشانده و برگ‌های زرد و سبز که نشان از آمدن پاییز می‌دهد، کف حیاط پهن شده است.

دیوار‌ها سیمانی است و نرده پله‌ها هم انگار از دهه‌۵۰ و ۶۰ تغییری نکرده است. تنها چیزی که در این خانه عوض شده، حضور شهید غلامعلی باغبان است که حالا تبدیل به قاب عکسی شده و در دست کبری خانم قهّار جا خوش کرده و با او درددل می‌کند. شهیدی که متولد ۱۰ تیرماه ۱۳۴۲ است و اگر عمرش به دنیا بود باید این روز‌ها شصت‌و‌سه‌سالگی خود را می‌گذراند.

چیزی یادم نمی‌آید!

زمان ویزیت فیزیوتراپی مادر است. خانم جوانی درحال جمع‌وجور کردن وسایلش و آخرین مراحل مراقبت‌های درمانی است. تا می‌رسیم و سلام و احوالپرسی می‌کنیم، خواهر شهید که بالای تخت مادر ایستاده با حرفش شوکی گذرا به ما می‌دهد؛ «الان ۴۵ سال از زمان شهادت داداش گذشته است. مادر چیزی یادش نمی‌آید.»

اگرچه این حرف برای ما تلخ است، حالا که خانم پرستار هم از مادر و جمع ما خداحافظی کرده است، به‌سوی مادربزرگ نود‌ساله که روی لبه تخت با چادر رنگی‌اش نشسته می‌روم. عروس خانواده اشاره می‌کند گوش‌هایش سنگین است. خم می‌شوم و با کبری خانم قهّار سلام و احوالپرسی می‌کنم. چهره پرچین‌وچروکش اگرچه عمر رفته را نشان می‌دهد، کلامش گرم و صدایش دل‌نشین است. پایین پای مادربزرگ، روی فرش می‌نشینم و از او می‌خواهم برایمان از شهیدش بگوید. نگاهش سوی قاب عکس پسرش که روبه‌روی تختش گذاشته راه می‌کشد و همان اول کار می‌گوید «چیزی یادم نمی‌آید»، اما بعد از کمی مکث، انگار تصویر شهید او را یاد اولین روز‌های اعزامش می‌اندازد؛ «غلامعلی تازه هجده‌ساله بود که یک شب به حاج‌آقا گفت ما به انقلاب مدیونیم. غلامرضا زن و بچه دارد. یکی از ما باید به جبهه برود. رفت و بعد از بیست‌ماه در مریوان شهید شد.»

جواب غلامعلی هنوز در ذهن مادر است

کبری‌خانم مدام به عکس غلامعلی نگاه می‌کند و هربار انگار جرقه‌ای توی ذهنش زده می‌شود و ناگهان از پسرش برایمان می‌گوید؛ «بچه‌ام خیلی مظلوم و عاقل بود. اخلاقش خوب بود. اهل نماز و روزه بود. حرم می‌رفت. اهل مسجد بود.»

کبری‌خانم با ته‌لهجه فریمانی تعریف می‌کند: یک بار با داداشش دعوایش شده بود. تقصیر او نبود ولی بابایش خواست او را کتک بزند. گفتم از خانه برو بیرون که کتک نخوری.

مادر به قدری پسرش را دوست دارد که عین جوابی که غلامعلی چهل‌سال پیش به او داده را یادش مانده و با همان لهجه ادامه می‌دهد؛ «غلامعلی گفت چکار داری ننه؛ بگذار این‌قدر بزند تا ته دلش یخ کند!»

من به شهادت پسرم افتخار می‌کنم

تازه صحبت‌هایمان گل انداخته است و مادر دارد جمله «یادم نمی‌آید» را با هر خاطره‌اش نقض می‌کند. او لحظه شهادت را خوب یادش است؛ «دکانی توی محله داشتیم که صاحبش را «باباجمعه» صدا می‌زدیم. هر نامه‌ای برای مردم محله می‌آمد، یک‌راست آنجا می‌رفت. یک روز رفتم و گفتم از غلامعلی نامه ندارم؟»

باباجمعه نامه‌ای که روی آن مهر و علامت خاصی داشته است، به دست مادر غلامعلی می‌دهد که نشان از شهادت پسر دارد، اما او متوجه نمی‌شود. کبری‌خانم بعد از آنکه نامه را می‌گیرد به خانه همسایه که روضه خانگی داشتند می‌رود. از آنها می‌خواهد نامه را برایش بخوانند، اما واکنش همسایه‌ها او را به شک می‌اندازد؛ «همسایه‌ام تا نامه را دید، نگاهی کرد. دیدم همه، جور خاصی به من نگاه می‌کنند. شک کردم. با دامادم رفتیم فریمان که ببینم چه اتفاقی افتاده است.»

فریمان محل اعزام غلامعلی بود. تاریخ به نیمه‌های آبان ۱۳۶۲ رسیده بود. سوز سرمای پاییزی تازه خودش را نشان داده بود. مادر همراه دامادش به محل فرماندهی نیروی ارتش می‌رود. سربازی که آنجابوده، به مسئولی که روبه‌روی مادر ایستاده اشاره می‌کند که حرفی نزند، اما کبری‌خانم متوجه می‌شود و می‌گوید: «اگر پسرم شهید شده بگویید. من به شهادت پسرم افتخار می‌کنم.»

۱۸ روز روی زمین

مادر خسته شده است و وقتی می‌خواهد دوباره از پسرش برایمان بگوید به دخترش خیرالنساء خانم اشاره می‌کند و می‌گوید «غلامعلی پشت سر خواهرش به دنیا آمد. با هم خیلی خوب بودند.» خیرالنساء هم با صحبت‌های مادر به وجد آمده است و درباره شهادت غلامعلی به ما می‌گوید: منطقه عملیاتی که برادرم شهید شد، والفجر ۴ در منطقه کوهستانی مریوان بود. وقتی او شهید شد، هنوز عملیات ادامه داشت و هم‌رزمانش زیر توپ و تانک دشمن نتوانستند پیکرش را برگردانند. غیر از او، پیکر خیلی از شهدای دیگر هم همان‌جا مانده بود. بعد که عملیات تمام شد، توانستند او را با اسب برگردانند و هجده‌روز بعد، او را در مشهد تشییع کردیم.

اگرچه شهید غلامعلی باغبان ۳۰ مهرماه ۶۲ شهید شد، به‌دلیل اینکه هجده‌روز بعد، پیکر شهید تشییع شد، خانواده‌اش سالگرد شهید را ۱۸ آبان هرسال برگزار می‌کنند. سال گذشته وقتی مادر مراسم را برگزار کرد، یکی از هم‌رزمان قدیمی شهید، درِ این خانه را زد و برایشان خاطره‌ای از همین هجده‌روز تعریف کرد. او گفت «وقتی می‌خواستیم پیکر شهید را برگردانیم، تعدادی از هم‌رزمان پوتین‌های شهید را برای سبک‌ترشدن وزنش درآوردند، اما کمی که دور شدیم با خودم گفتم اگر این کار را بکنیم ممکن است مادر شهید فکر کند عراقی‌ها این کار را کرده‌اند. برگشتیم و پوتین‌هایش را دوباره به پایش کردیم.»

خداحافظی مادرانه

مادر روی چادرش دست می‌گذارد و آن را نوازش می‌کند. انگار یاد چیزی می‌افتد. آهی می‌کشد و می‌گوید: هی... وقتی خبر آوردند جنازه غلامعلی توی بیمارستان قائم خوابیده است، با حاج‌آقا راه افتادیم.

کبری‌خانم و آقامحمدحسین، پدر شهید، به‌همراه اعضای خانواده، فی‌الفور خودشان را به زیرزمین بیمارستان قائم که پیکر شهدا آنجا بوده است، می‌رسانند. مادر از ملاقاتش با شهید لخته‌های خونی را که بر بدن شهید نقش بسته بود، خوب به خاطر دارد؛ «یک تیر از جلو گلوی غلامعلی زده بودند و از پشت گردنش درآمده بود. سر و سینه‌اش خونی بود. به کتفش هم تیر خورده بود و دستش پر از خون بود. گوشه چشمش هم رد خون بود. بچه‌ام هجده‌روز توی کوه و کمر افتاده و زیر آفتاب بود. خون روی لباس و سر و صورتش خشک شده بود.»

بوسه بر دست مادر

خاطره خلعت را که مادر تعریف می‌کند، شیرینی‌ای که به رسم میهمان‌نوازی برای حضور ما تهیه کرده است، تعارفمان می‌کند و خاطره دوری را تعریف می‌کند: «حدود بیست‌روز از شهادت غلامعلی گذشته بود که در خانه را زدند. رفتم در را باز کنم دیدم دو جوان روبه‌رویم ایستاده‌اند. هم‌رزمان غلامعلی بودند و پیغامی از طرف او برایم داشتند.» آن دو جوان که از شهر دیگری به مشهد آمده بودند، می‌گویند «شب قبل از شهادت، غلامعلی به ما گفت اگر من شهید شدم و رفتید مشهد، دست مادرم را از طرف من ببوسید.»

کبری‌خانم وقتی این جمله را می‌شنود اشک امانش نمی‌دهد. از یک سو با خودش می‌گوید اینها به من نامحرم هستند و از طرفی پسرم این را از آنها خواسته است. خودش راهکاری به آنها می‌دهد و تعریف می‌کند: با خودم گفتم چکار کنم. چادرم را روی دستم انداختم؛ و این‌گونه امانتی پسر به مادرش داده شد.

یا همه یا هیچ‌کس

خیرالنساء با شهید یک سال فاصله سنی دارد و به قول خودش همه راز و جیک و پوک برادرش را می‌دانست. هربار به نبودنش فکر می‌کند غمگین می‌شود. او از همراهی و پشتیبانی برادرش یک خاطره شیرین دارد؛ «هفته گذشته به بهشت رضا رفته بودم. کنار مزارش نشستم و یاد خاطره میامی که با هم رفتیم، افتادم.»

نگاهش برای چند لحظه خیره به گل‌های قالی می‌ماند. شاید همه آن لحظات در ثانیه‌ای از جلو چشمانش عبور می‌کند که با لبخند ریزی که بر لبانش نقش می‌بندد ادامه می‌دهد: یازده‌ساله بودم. حاضر شده بودم که با غلامعلی و غلامرضا که تازه عقد کرده بود برویم میامی. داشتم وسایل را مرتب می‌کردم که داداش بزرگه گفت من خانمم را می‌آورم ولی خیرالنساء را نبریم. غلامعلی تا این جمله را شنید، گفت «نمی‌شود؛ اگر می‌خواهیم برویم همه‌مان با هم برویم و اگر هم قرار باشد آبجی را که محرممان است نبریم پس تو هم خانمت را نیاور.»

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.