مریم شیعه | شهرآرانیوز؛ آسمان کرکوک روشن میشود. شعلههای آتش، از میان تأسیسات نفتی به آسمان میروند. صدای انفجار، سکوت شب را از هم میدرد. سربازان عراقی در پایگاههای اطراف شهر دستپاچهاند. توپهای ضدهوایی را به طرف آسمان میچرخانند و بی وقفه شلیک میکنند. تصورشان این است که هواپیماهای ایرانی به کرکوک رسیدهاند. کسی انتظار ندارد این حجم آتش، از ارتفاعات اطراف شهر بر سرشان بریزد. روی کوهها اکبر آقابابایی ایستاده است. فرمانده جوانی که هفتهها برای این عملیات برنامه ریخته است.
از آغاز جنگ شش سال میگذرد و انگار تمامی ندارد. نوزدهم مهر ۱۳۶۵ است. عراق با حمله به تأسیسات نفتی و اقتصادی ایران، جبهه تازهای ایجاد کرده است. قرارگاه رمضان تصمیم دارد پاسخ این حملات را در جایی بدهد که ارتش بعثی انتظارش را ندارد. آنها میخواهند خودشان را به کرکوک، یکی از مهمترین مراکز نفتی این کشور برسانند. در حرف ساده است، اما در عمل، نیروهای ایرانی باید بیش از ۱۵۰ کیلومتر در خاک عراق پیش بروند. مسیر از کوهستانها و جادههایی میگذرد که هر لحظه امکان برخورد با نیروهای دشمن در آن وجود دارد. باید هزاران گلوله و دهها قبضه سلاح از مسیرهای کوهستانی عبور داده شود.
برای این کار، در ۱۰ شب متوالی، هر شب حدود سیصد بار قاطر از مسیرهای تعیین شده میگذرد. مهمات ابتدا به حوالی سلیمانیه میرسد و از آنجا با تراکتور و خودروهای باری به نزدیکی کرکوک منتقل میشود. فرماندهان کُرد عراق درباره ادامه عملیات تردید دارند. خبر رسیده است که عراقی ها، تأسیسات کرکوک را تا دندان مسلح کردهاند. پیشنهاد تغییر نقشه مطرح میشود، اما فرماندهان ایرانی اصرار میکنند.
سرانجام عملیات با رمز «یا زینب (س)» آغاز میشود. شعلههای آتش، آسمان شب را روشن و پدافند عراق، بی هدف به بالای سر شلیک میکند. عملیات تا بیستم مهر ادامه پیدا میکند و نیروهای ایرانی پس از اجرای آتش، تجهیزات خود را جمع آوری میکنند و از منطقه دور میشوند.

اکبر آقابابایی در سال۱۳۴۰ در خانوادهای اصفهانی متولد شد. پدرش، حسین علی، قناد بود. اکبر سومین فرزند خانواده بود. مادر خانواده میخواست او از کودکی کارکردن و مسئولیت پذیری را یاد بگیرد. برای همین او را به شاگردی یک سنگ تراش فرستاد و از صاحب مغازه خواست هر شب در برابر کارش یک قِران به او بدهد. اکبر روزها کار میکرد و شبها دستمزدش را به مادر میسپرد. غافل از اینکه مادر همان پول را دوباره به سنگ تراش برمی گرداند تا فردا شب به پسرش بدهد. این قرار پنهانی مدتی ادامه داشت.
مادر میخواست فرزندش ارزش کار را بشناسد. گاهی در قنادی پدر یا پدربزرگ مادری اش هم کار میکرد. پدربزرگش او را «شیر اکبر» صدا میزد. دوران نوجوانی اش هم زمان با گسترش اعتراضات سیاسی علیه حکومت پهلوی بود. اکبر در دبیرستان صارمیه اصفهان درس خواند و از همان جا فعالیتهای سیاسی اش را آغاز کرد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، در اسفند ۱۳۵۷ به کمیته دفاع شهری اصفهان پیوست. سپس آموزشهای نظامی را گذراند و در سپاه پاسداران مشغول فعالیت شد. آذر ۱۳۵۹ به سنندج اعزام شد.
کردستان در آن سالها با درگیریهای مسلحانه و ناامنی گسترده روبه رو بود. او به ارتباط با مردم محلی اهمیت میداد و برای نوجوانان کرد مسابقات فوتبال برگزار میکرد. یک سال بعد از اعزام، از ناحیه سر و صورت مجروح شد، اما پس از بهبودی نسبی به کردستان برگشت. مسئول عملیات ناحیه شمال غرب کردستان شد و در طراحی و اجرای دهها عملیات حضور داشت. هم زمان درس خواند و در رشته مهندسی صنایع دانشگاه امیرکبیر پذیرفته شد، اما مسئولیتهای نظامی اجازه ادامه تحصیل به او نداد.
پس از عملیات کرکوک، ازدواج کرد. نهم آذر ۱۳۶۵ بود و خطبه عقد او و همسرش را امام خمینی (ره) جاری کردند. بعد از ازدواج، روزهای زیادی را دور از خانه گذراند. یک سال بعد فرمانده تیپ ۱۸ الغدیر شد و در کربلا ۱۰، نصر ۵، بیت المقدس ۲ و ۳ و والفجر ۱۰، هدایت رزمندهها را بر عهده گرفت. جنگ آرام آرام اثر خود را بر جسم او گذاشت. بارها مجروح شد. شیمیایی شد. وقتی که جنگ تمام شد، فرماندهی سپاه یزد را بر عهده گرفت و در مأموریتهای بوسنی، هرزگوین و لبنان حاضر شد.
در خانه دو دخترش، زینب و زهرا، انتظار بازگشت او را میکشیدند. در مأموریتها برایشان مینوشت و سعی میکرد در فرصت کوتاهی که کنار خانواده است، دوریهای طولانی را جبران کند. با این حال، بیماری مجال چندانی برایش باقی نگذاشت. عوارض جراحتهای شیمیایی شدت گرفت. در روزهای آخر، زینب برای عیادت پدر به بیمارستان میرود. دسته گل را کنار تخت میگذارد. چشم هایش خیس است. اکبر میخواهد نزدیکتر بیاید تا او را ببوسد، اما دیگر توان این کار را هم ندارد.
سردار شهید اکبر آقابابایی چهارم شهریور ۱۳۷۵، در سی وپنج سالگی بر اثر عوارض مجروحیتهای دوران جنگ به شهادت رسید و پس از رفتنش، هم رزمانش کتاب «مرد شماره یک» را درباره اش نوشتند و نیز کتاب «والعصر بخوان» درباره زندگی این شهید منتظر شد. تا بزرگی این شهید را به واژهها پیوند بزنند و به یادگار بگذارند.
در یکی از گفتوگوهایی که با احمدرضا آقابابایی تنها برادر شهید آقابابایی منتشر شده، نظر امیر سپهبد شهید علی صیاد شیرازی شهید شهیر خراسانی درباره شهید بابایی این گونه آمده است: در مورد دین داری شهید آقابابایی میتوانم بگویم که نماد تدین واقعی انسان کامل این روزگار را در او مشاهده میکنید. تمام فرماندهان جنگ در طول بستری او در بیمارستان به عیادتش آمدند از جمله شهید صیاد شیرازی که بعد از دیدار ایشان در بیمارستان در راه پله نشست و گریه کرد و گفت: تیمسار من مثل شهید آقابابایی ندیدهام.
او مسئول بازرسی کردستان بعد از جنگ بود و مسئولیت سرکشی به مناطق کردستان را داشت، از این جهت خیلی با هم یکی شده بودند. شهید صیاد از شهید آقابابایی به عنوان یکی از بهترین سرداران جنگ یاد میکرد.