به گزارش شهرآرانیوز؛ یک سال از ترور و شهادت سیدحسن نصرالله گذشته است؛ اما برای فهم جایگاه او، شمردن سالهای دبیرکلی حزبالله یا مرور فرازهای زندگیاش کافی نیست. نصرالله را باید در متن یک پروژه بزرگتر دید؛ پروژهای که در آن یک گروه مسلح لبنانی، به تدریج به بازیگری سیاسی، نظامی و منطقهای تبدیل شد و «مقاومت» را از یک مفهوم محلی به یکی از مؤلفههای اصلی معادلات امنیتی غرب آسیا رساند.
نصرالله در سال ۱۹۹۲، در ۳۵سالگی، رهبری حزبالله را در شرایطی بر عهده گرفت که این جنبش هنوز با آن سازمان پیچیده و اثرگذاری که بعدها شناخته شد فاصله داشت. سه دهه بعد، وقتی اسرائیل او را در ضاحیه بیروت هدف قرار داد، نام حزبالله دیگر صرفاً با جنوب لبنان پیوند نداشت؛ این حزب به یکی از بازیگران اصلی معادلات لبنان و از ارکان مهم شبکهای تبدیل شده بود که جمهوری اسلامی ایران از آن با عنوان «محور مقاومت» یاد میکند.
آنچه نصرالله را از بسیاری از رهبران گروههای سیاسی و نظامی متمایز میکرد، ترکیب همزمان سه ویژگی بود: فرماندهی، سیاستورزی و توانایی تبدیل موضع سیاسی به یک روایت عمومی.
او در سالهای رهبری حزبالله، صرفاً فرمانده یک نیروی نظامی نبود؛ سخنرانیهایش به بخشی از معادله بازدارندگی تبدیل شده بود. دشمنان و حامیانش نیز ناگزیر سخنان او را دنبال میکردند، زیرا هر سخنرانی میتوانست حامل پیامی درباره واکنش حزبالله، آینده درگیری با اسرائیل یا معادلات منطقهای باشد. حتی گزارشهای رسانههای بینالمللی، در کنار اختلاف جدی با رویکرد سیاسی او، بر قدرت سخنوری و کاریزمای شخصی نصرالله تأکید کردهاند.
همین کاریزما البته صرفاً محصول لحن یا شیوه سخن گفتن نبود. نصرالله در بخش بزرگی از دوران رهبری خود در شرایطی سخن میگفت که زندگیاش به دلیل تهدید ترور، در خفا میگذشت. تصویر مردی که از یک سو در معرض تهدید دائمی اسرائیل قرار داشت و از سوی دیگر در برابر دوربینها با اطمینان از آینده مقاومت سخن میگفت، به تدریج به بخشی از هویت سیاسی حزبالله تبدیل شد.
اگر قرار باشد برای فهم میراث نصرالله تنها چند نقطه تاریخی را انتخاب کنیم، سال ۲۰۰۰ یکی از مهمترین آنهاست.
اسرائیل پس از ۱۸ سال حضور نظامی، از جنوب لبنان عقبنشینی کرد. حزبالله این خروج را نتیجه مقاومت خود معرفی کرد و این رخداد، جایگاه جنبش را در جهان عرب و در محاسبات منطقهای به شکل محسوسی تغییر داد. نصرالله از این نقطه به بعد دیگر صرفاً رهبر یک جریان لبنانی نبود؛ او به نمادی برای این ایده تبدیل شد که ارتش اسرائیل نیز میتواند در برابر یک نیروی غیردولتی تحت فشار قرار گیرد.
شش سال بعد، جنگ ۳۳ یا ۳۴ روزه با اسرائیل، این تصویر را تثبیت کرد. جنگ ۲۰۰۶ برای حزبالله هزینههای سنگینی داشت، اما نصرالله آن را «پیروزی الهی» نامید و روایت این جنگ، سالها در ادبیات مقاومت باقی ماند. اهمیت این جنگ فقط در میدان لبنان نبود؛ جنگ ۲۰۰۶ نشان داد که حزبالله از یک گروه چریکی به نیرویی با تواناییهای گستردهتر نظامی و سازمانی تبدیل شده است.

مرحله بعدی، عبور حزبالله از مرزهای لبنان بود.
با آغاز بحران سوریه، حزبالله وارد جنگ سوریه شد و در کنار دولت بشار اسد قرار گرفت. این تصمیم، حزبالله را بیش از گذشته درگیر معادلات منطقهای کرد؛ تصمیمی که هم از سوی مخالفان حزبالله و هم از سوی بخشهایی از جامعه عرب با انتقاد روبهرو شد، اما از نگاه تهران و جریان مقاومت، سوریه بخشی از زنجیره امنیتی و راهبردی مقاومت در منطقه بود.
به این ترتیب، در دوره نصرالله، حزبالله دیگر صرفاً یک نیروی مستقر در جنوب لبنان نبود. ارتباط آن با ایران، حضور در سوریه و ارتباط با گروههای فلسطینی و دیگر جریانهای همسو، آن را به بخشی از یک شبکه منطقهای تبدیل کرد؛ شبکهای که پس از جنگ غزه نیز نقش خود را در چند جبهه نشان داد.
این همان جایی است که اهمیت نصرالله برای جمهوری اسلامی ایران آشکارتر میشود. او برای تهران تنها دبیرکل یک حزب لبنانی نبود؛ یکی از مهمترین چهرههای میدانی و سیاسی در ساختاری بود که جمهوری اسلامی طی چند دهه برای مقابله با اسرائیل و فشار آمریکا در منطقه شکل داده بود.
اما شاید مهمترین میراث نصرالله چیزی نباشد که در نمودارهای نظامی یا سیاسی دیده میشود.
حزبالله در دوران او صاحب ساختار، شبکه اجتماعی، توان نظامی، حضور سیاسی و تجربه چند دهه مواجهه با اسرائیل شد. اما در کنار این ساختار، «چهره» نیز اهمیت داشت. نصرالله توانست تصویری شخصی از مقاومت بسازد؛ تصویری که برای هوادارانش با مفاهیمی مانند ایستادگی، هزینه دادن و نترسیدن از اسرائیل پیوند خورد.
به همین دلیل، ترور او فقط حذف یک فرمانده از رأس یک سازمان نبود. حذف یک شخصیت کاریزماتیک بود که بیش از سه دهه در برابر دوربینها، در میدان سیاست لبنان و در منازعه منطقهای، نماینده یک گفتمان مشخص بود.
با این حال، اهمیت واقعی میراث نصرالله در این پرسش نهفته است که آیا مقاومت به یک فرد وابسته بود یا به ساختاری که طی دههها ساخته شده است؟
واکنش جمهوری اسلامی ایران پس از ترور نصرالله بر همین نقطه تأکید داشت. رهبر شهید انقلاب اسلامی در نخستین واکنشها، بر «ساخت مستحکم حزبالله» تأکید کرد و سرنوشت منطقه را در اختیار نیروهای مقاومت دانست. این موضع در واقع تلاش برای تفکیک «شخص نصرالله» از «ساختار مقاومت» بود؛ یعنی ترور رهبر، پایان راهبرد تلقی نشود.

یک سال بعد از ترور، شاید بتوان مهمترین میراث سیدحسن نصرالله را نه در تصاویر مراسم بزرگداشت و نه حتی در مجموعه سخنرانیهایش، بلکه در تغییری جستوجو کرد که طی سه دهه در جایگاه حزبالله رخ داد.
او حزبالله را در دورهای تحویل گرفت که هنوز یک بازیگر عمدتاً لبنانی بود و آن را در دورهای به آیندگان سپرد که نام این جنبش در محاسبات امنیتی منطقه، از لبنان تا فلسطین و سوریه، به یک متغیر مهم تبدیل شده بود.
نصرالله برای هوادارانش نماد نسلی از مقاومت بود؛ نسلی که معتقد بود موازنه قدرت در غرب آسیا را نمیتوان فقط با قدرت ارتشهای کلاسیک توضیح داد. برای جمهوری اسلامی ایران نیز او یکی از شناختهشدهترین چهرههای جبههای بود که «مقاومت» را به یک راهبرد منطقهای تبدیل کرد.
شاید به همین دلیل است که پس از ترور او، مسئله اصلی دیگر این نبود که چه کسی جای نصرالله مینشیند؛ پرسش بزرگتر این بود که آیا ساختاری که او سه دهه در شکلگیری و گسترش آن نقش داشت، میتواند بدون چهرهای با همان کاریزما ادامه دهد.
پاسخ این پرسش را نه در یک سخنرانی و نه در یک مراسم میتوان یافت. میراث نصرالله اکنون در میدان سیاست لبنان، معادلات امنیتی منطقه و آینده محور مقاومت آزموده میشود؛ جایی که نام او، حتی پس از مرگ، همچنان بخشی از معادلهای است که برای بیش از سه دهه در شکلگیری آن نقش داشت.