تحولات اخیر منطقه و تهدیدهای ترامپ علیه ایران، این پرسش اساسی را مطرح میکند که آیا واشنگتن همچنان درپی تحمیل خواستههای خود از مسیر فشار نظامی و اقتصادی است یا در جست وجوی راهی برای خروج از وضعیت پرهزینه کنونی قرار دارد؟ پاسخ به این پرسش را باید در پیوند میان تحولات میدانی، تلاش برای اعمال فشار بر ایران و وضعیت مذاکرات جستوجو کرد؛ سه مؤلفهای که در شرایط کنونی، آینده تقابل تهران و واشنگتن را شکل میدهند. به نظر میرسد یکی از مسائل اصلی آمریکا، تبدیل فشارهای نظامی و اقتصادی به دستاورد سیاسی است.
تجربه سالهای گذشته نشان داده است که ایران، با تکیه بر ظرفیتهای جغرافیایی، مسیرهای ارتباطی و تجربه مدیریت محدودیتهای تجاری، توانسته است بخشی از آثار تحریمها را کنترل کند. از این رو، گسترش فشارها و طرح گزینههایی مانند محاصره زمینی نیز لزوما به تحقق اهداف مدنظر واشنگتن منجر نخواهد شد؛ هرچند نمیتوان آثار اقتصادی و معیشتی این فشارها را نادیده گرفت. مسئله اصلی این است که تشدید فشار میتواند اراده سیاسی ایران را تغییر دهد یا هزینههای تقابل را برای طرفهای درگیر افزایش خواهد داد.
در همین چارچوب، تهدیدهای مکرر ترامپ را نمیتوان جدا از تلاشهای دیپلماتیک ارزیابی کرد. از سوی دیگر بررسی این مسئله نیز اهمیت دارد که مذاکرهای در جریان است یا خیر. در این مورد نیز نیازمند تفکیک میان تبادل پیام، تماسهای غیرمستقیم و مذاکراتی منجر به توافق هستیم. حتی اگر کانالهای ارتباطی باز باشند، این امر به معنای دستیابی به توافق یا نزدیک شدن قطعی به پایان درگیری نیست. اختلاف بر سر شروط پایان تقابل، رفع محدودیتها و تضمینهای مدنظر طرفین میتواند مسیر دیپلماسی را دشوار کند.
بنابراین، نه تهدیدهای لفظی به تنهایی نشانه قطعی آغاز رویارویی تازهاند و نه سخن گفتن از مذاکره را میتوان دلیلی بر حل وفصل اختلافات دانست. در کنار فشار نظامی و اقتصادی، عرصه افکار عمومی نیز اهمیت دارد. ادامه هرگونه درگیری برای دولت آمریکا مستلزم توضیح هزینهها و اهداف آن به جامعه داخلی و افکار عمومی بین المللی است. هرچه فاصله میان اهداف اعلام شده و نتایج عملی بیشتر شود، اقناع افکار عمومی دشوارتر خواهد شد.
باا ین حال، میزان تأثیر این مسئله بر تصمیمهای واشنگتن را باید بر اساس شواهد و رفتار عملی سیاست گذاران سنجید، نه صرفا بر مبنای برداشتهای سیاسی. در سطح منطقهای نیز شرایط به گونهای است که گسترش درگیری میتواند هزینههای امنیتی و اقتصادی بیشتری برای بازیگران مختلف به همراه داشته باشد.
تحولات یمن، مواضع کشورهای عربی و محاسبات امنیتی اسرائیل، هر یک بخشی از معادله پیچیده منطقهاند. با این همه، نمیتوان همه این بازیگران را دارای منافع یکسان یا تابع تصمیمی واحد دانست. آنچه اهمیت دارد، رصد دقیق تحولات و ارزیابی رفتار واقعی طرف هاست؛ به ویژه در شرایطی که هرگونه خطای محاسباتی میتواند دامنه بحران را افزایش دهد.
در چنین فضایی، یکی از سناریوهای قابل بررسی، تداوم فشار اقتصادی و روانی با هدف افزایش نارضایتی داخلی و تضعیف ظرفیت تصمیم گیری کشور است. همچنین احتمال بهره برداری از اختلافات اجتماعی یا تحرکات گروههای مسلح در مناطق مرزی را نمیتوان از نظر دور داشت. مواجهه مؤثر با چنین احتمالاتی، بیش از هر چیز به آمادگی دفاعی، مراقبت امنیتی، هماهنگی نهادها و مدیریت هوشمندانه شرایط داخلی نیاز دارد. در این میان، انسجام ملی یکی از مهمترین مؤلفههای تاب آوری کشور در برابر فشار خارجی است.
هماهنگی میان نهادهای مسئول، نیروهای مسلح، دستگاههای اجرایی و امنیتی و مشارکت آگاهانه مردم میتواند ظرفیت کشور را برای مدیریت بحران تقویت کند. با این حال، حفظ این انسجام تنها با دعوت به هم بستگی محقق نمیشود؛ رسیدگی به مشکلات معیشتی، اطلاع رسانی شفاف، پاسخگویی مسئولان و تقویت اعتماد عمومی نیز در این مسیر ضروری است. جامعهای که از اطلاعات دقیق برخوردار باشد و به تصمیمهای مسئولان اعتماد کند، آمادگی بیشتری برای عبور از وضعیت دشوار خواهد داشت.
در نهایت، ایران با وضعیتی مواجه است که در آن هوشیاری دفاعی و آمادگی برای سناریوهای مختلف باید در کنار حفظ مسیرهای دیپلماتیک قرار گیرد. نه میتوان تهدیدهای آمریکا را صرفا جنگ روانی دانست و از احتمال تشدید بحران غافل شد، نه باید هر موضع تند سیاسی را نشانه قطعی وقوع جنگ تلقی کرد. معیار ارزیابی شرایط، تحولات عملی در میدان، وضعیت فشارهای اقتصادی و نتیجه تماسهای دیپلماتیک است.
معادله کنونی تهران و واشنگتن، بیش از هر چیز آزمونی برای مدیریت هم زمان قدرت، دیپلماسی و انسجام داخلی است. آمادگی دفاعی، تصمیم گیری سنجیده، تقویت اعتماد عمومی و پرهیز از خطای محاسباتی میتواند امکان عبور کم هزینهتر از بحران را افزایش دهد؛ مسیری که در آن، حفظ منافع ملی نه با اتکا به خوش بینی بی پشتوانه، بلکه با واقع بینی، هوشیاری و راهبردی روشن دنبال میشود.