دیروز پدری در تبریز تصمیم سیاهی گرفت؛ شبیه همان تصمیمی که پدری اوایل شهریور در مشهد گرفت. هر دو مرد در یک جاده تاریک قدم برداشتند و پس از قتل عام خانواده، خودشان را نیز کشتند. اگر پرونده شهریور مشهد را میشد بازتر کرد و بررسی کرد که چه عاملی به وقوع این تصمیم سیاه منجر شده است و چه باید کرد تا مرد دیگری در این وضعیت پیچیده اقتصادی و فرهنگی، چنین تصمیمی نگیرد و خانواده اش قربانی نشود، شاید این جنایت در غرب کشور رخ نمیداد.
البته در جنایت مشهد، رسانهها ازجمله خودمان در روزنامه شهرآرا، ماجرای حادثه را تمام وکمال بازتاب دادیم تا شاید آن مسئول فرهنگی یا اقتصادی نیز موضوع این پرونده را در تصمیماتش ببیند و بداند که این تصمیمها میتواند اثر مستقیمی در ایمنی خانوادههای ایرانی داشته باشد. اما در حادثه تبریز، متأسفانه با روایتی یک خطی طرف هستیم که گویی فقط از سر اجبار و رفع تکلیف رسانهای شده است.
انگار مسئولیت این حادثه را مرد انتحارکننده باید یک تنه به دوش بکشد و جامعه هیچ نقشی در این تصمیم ندارد؛ دقیقا شبیه پروندههای پرشمار خودکشیها در کشور که بیشترشان رسانهای نمیشوند، مگر آن حادثهای که عیان باشد و پیش چشم شهروندان رخ بدهد و موضوعش راهی فضای مجازی شود. البته باید یک سوزن به خودمان بزنیم و یک جوالدوز به مسئولان.
اگر بیشتر تلاش میکردیم و از انگ سیاه نمایی نمیترسیدیم و سراغی از بازماندگان خانواده «محمدباقر. د» در مشهد میگرفتیم تا بفهمیم دقیقا چه موضوعی موجب شد این مرد بیست و پنج ساله چنین تصمیمی بگیرد، شاید حادثه تبریز رخ نمیداد و این بار مردی چهل و پنج ساله این تصمیم سیاه را نمیگرفت.
شاید کم کاری ما رسانهایها بوده است که این دو مرد هیچ گاه نفهمیدند از سال ۱۴۰۰ ایدهای در بیمارستان روزبه تهران (مرکز تخصصی روان پزشکی و روان درمانی) منجر به راه اندازی خط تلفنی با شماره ۵۴۴۶۷۰۰۰ با پیش شماره ۰۲۱ شده و این خط مختص افرادی است که افکار خودکشی دارند یا به آن فکر میکنند؛ خطی که اطلاعات تماس گیرنده در آن محرمانه میماند و با مداخلاتی که صورت میگیرد، افراد را کمک میکنند تا درباره تصمیمشان دست کم در حال حاضر تجدیدنظر کنند. نمیشود آب رفته را به جوی بازگرداند، اما شاید بشود با اقداماتی جلو پروندههای بعدی را گرفت و پدر یا مادری را از تصمیم سیاهش منصرف کرد.