روایتی از زندگی جانباز شهید حسین نیازی خاتون آباد | سایه روشن زندگی

  • کد خبر: ۴۴۷۹۷۱
  • ۰۴ مهر ۱۴۰۵ - ۱۶:۰۶
روایتی از زندگی جانباز شهید حسین نیازی خاتون آباد
روایتی از زندگی شهید جانباز «حسین نیازی خاتون آباد» که نگذاشت زخم های جنگ، میان او و خانواده اش فاصله بیندازد.

مریم شیعه | شهرآرانیوز؛ سینی چای را به او تعارف می‌کند و حسین مثل همیشه می‌خندد. چای را از توی سینی برمی دارد و بعد نگاهشان به هم گره می‌خورد. حسین، رفیق چندین وچند ساله پسر همسایه است. توی یکی از همان رفت وآمدها، پسر همسایه به او می‌گوید «دختر خانواده شفیعی هم حقوق می‌خواند» و حسین بعد از دیدن اشرف، چند روز بعد، با مادرش برای خواستگاری راهی آن خانه می‌شود.

حسین جانباز دفاع مقدس است و از ناحیه چشم و نخاع آسیب دیده است. اشرف این چیز‌ها را نمی‌بیند. نه اینکه نبیند، می‌بیند، اما باز به شوخی‌های حسین می‌خندد. شوق زندگی او، تا عمق وجودش می‌نشیند. وقتی پدرش شهید شد، سن و سالی نداشت. پیکر پدر تا سال‌ها به خانه نرسید و همچنان مفقودالاثر بود. اشرف با جنگ غریبه نبود. بی تابی‌های مادرش را دیده بود و طعم گس انتظار، هنوز زیر زبانش بود. حسین را در امتداد پدر می‌دید؛ با همان صلابت، همان شجاعت و همان نجابت. 

حسین می‌توانست همه کس او باشد و همین طور هم شد. زندگی اش را با حسین تقسیم می‌کند، چون هم او درد حسین را می‌شناسد و هم حسین، درد او را. آن دو زبان جنگ را، بهتر از خیلی‌ها می‌دانند. حسین اهل سخنرانی‌های طول و دراز نیست. از تک گویی خوشش نمی‌آید و می‌خندد و بقیه را می‌خنداند. توی جلسه خواستگاری هم بارها، فضای رسمی خانه را نرم می‌کند. آن روز‌ها اشرف دانشجوی حقوق دانشگاه فردوسی است و حسین، دانشجوی دانشگاه تهران. 

توی جلسات خواستگاری به حسین می‌گوید «فقط یک شرط دارم» و آن شرط هم درس خواندن و کار کردن است. حسین با جان و دل می‌پذیرد و سال‌ها بعد، او را تشویق می‌کند تا آزمون وکالت بدهد، بعد از قبولی اشرف، او را ترغیب می‌کند تا راهی تهران شود و کارشناسی ارشد حقوق خود را از این دانشگاه بگیرد. نتایج که می‌آید، اشرف هر هفته با هواپیما و قطار، راهی تهران می‌شود و بعد از دو روز، باز به خانه برمی گردد. حسین با اشتیاق منتظرش است. 

در تمام این روزها، خودش هم برای آزمون استخدامی آماده می‌شود و چند ماه بعد، کارمند اداره تعزیرات است. وقتی درس اشرف تمام می‌شود، از او می‌خواهد آزمون قضاوت بدهد. آزمون قضاوت دیگر شوخی نیست، اما حسین کنارش است. همان سال اول، در آزمون قضاوت هم پذیرفته می‌شود و خانم قاضی، هر روز با همسرش از خانه بیرون می‌زند و حسین به اداره تعزیرات می‌رود و اشرف، راهی دادگاه می‌شود.

نامه‌های ابدی

حسین جنگ را از نوجوانی می‌شناسد. متولد نخستین روز فروردین سال ۱۳۴۹ در مشهد است. هفده ساله است که به جبهه می‌رود. دهم اردیبهشت ۱۳۶۶، در عملیات کربلا ۱۰ در منطقه سلیمانیه عراق مجروح می‌شود. ضایعه نخاعی و آسیب شدید یک چشم، مسیر زندگی اش را تغییر می‌دهد و سال‌ها بعد، به عنوان یک جانباز ۷۰ درصد شناخته می‌شود.

بعدازظهرها، چای و میوه روی میز است. این قرار قدیمی خانه است؛ ساعتی برای نشستن و گفتن از روزی که گذشت. اشرف از محیط کار، پرونده‌ها و اتفاق‌های روزانه می‌گوید و حسین گوش می‌دهد. گاهی میان حرف‌ها چیزی می‌گوید که خنده به اتاق می‌آورد. شوخی هایش آن قدر با زندگی خانواده درآمیخته‌اند که سال‌ها بعد، دخترانشان الهه و آلما او را بیشتر با لبخندهایش به یاد می‌آورند.

دو سال از ازدواجشان می‌گذرد که نخستین دختر به خانه می‌آید. بعدتر خانواده چهارنفره می‌شود. نمی‌خواهد بازی بچه‌ها را از دور تماشا کند، خودش هم بازی شان می‌شود. هر بار تصمیم مهمی برای زندگی شان می‌گیرند، باز حسین از تصمیم آن‌ها حمایت می‌کند. او راه و رسم اعتماد کردن و فرصت دادن به آدم‌ها را می‌داند، چون جنگ به او فرصت بسیاری از تجربه‌ها را نداد. 

هر روز با همه درد و خستگی، پشت فرمان خودرو مخصوص توان یابان می‌نشیند و دختر‌ها را خودش تا مقصد می‌رساند. مهم است که حضور داشته باشد؛ در مسیر مدرسه، در گردش‌های خانوادگی، در سفر‌ها و در اتفاق‌های کوچک زندگی بچه ها. نمی‌خواهد احساس کنند پدرشان از جهان روزمره آن‌ها دور افتاده است.

وقت‌هایی را که بیماری و محدودیت‌های جسمی خانه نشینش می‌کنند، با مطالعه پر می‌کند. زیاد می‌خواند. تمام ده جلد قطور «تاریخ تمدن» ویل دورانت را خوانده است. غزل‌های حافظ و سعدی را از بر است و با کتاب هایش نفس می‌کشد. کتاب هدیه می‌دهد و با دست خودش، روی صفحه اول کتاب ها، برای عزیزترین هایش یادداشت می‌گذارد.

قلم حسین نرم است و دایره واژگانش ستودنی است. برای الهه و آلما نامه می‌نویسد. در مناسبت‌های مختلف، ساعت‌ها وقت می‌گذارد و برایشان متن‌های محبت آمیز و فکر شده می‌فرستد. پیام‌هایی که پدر را زنده نگه داشته‌اند؛ کلمه‌هایی که حالا صدای او را به خانه برمی گرداند.

آخرین چای

زمستان سال ۱۴۰۱ است. یکی از دوستان اشرف برای دیدنش به خانه آن‌ها می‌آید. دل نگران است. به اشرف می‌گوید شب گذشته خواب دیده است که یک مرد، با چهره‌ای عجیب جلوی خانه شان ایستاده است. اشرف می‌خندد و می‌گوید همه چیز آرام است. بعد برای حسین چای می‌ریزد، به اتاقش می‌برد و خودش، دوست قدیمی و صمیمی اش را همراهی می‌کند.

می‌گوید «زود می‌آید» و این زود، برای حسین دیر است. وقتی از مهمانش خداحافظی می‌کند و به اتاق حسین برمی گردد، نفس حسین رفته است؛ رفتنی آرام و متین. «حسین نیازی خاتون آباد» ۲۴بهمن ۱۴۰۱، قلبش در خانه از حرکت ایستاد و در پنجاه ودوسالگی، پس از سی وپنج سال زندگی با عوارض مجروحیت، به شهادت رسید.

مردی که نوجوانی اش را در جبهه جا گذاشته بود، این بار بر شانه‌های مردم شهرش از خیابان‌های مشهد گذشت. بااین همه، روایت زندگی او، تنها روایت رنج نیست. او اجازه نداد مجروحیت، تمام هویت او و خانه را ببلعد. حالا از آن قرار قدیمی، شاید استکانی مانده باشد و جای خالی مردی که خانواده اش او را نه با ویلچر و دستگاه‌های اکسیژن، بلکه با شوخی هایش، با مهربانی اش و با کلمه‌هایی به یاد می‌آورند که هنوز در تلفن‌های الهه و آلما زنده‌اند.

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.