مریم شیعه | شهرآرانیوز؛ سومین پاتک عراقیها هم عقب نشسته است، اما کنار رود دجله، هنوز خبری از آرامش نیست. نیروهای ایرانی، سه حمله پیاپی را دفع کردهاند. مهماتشان رو به پایان است. تنها هفت کلاش و آرپی جی برایشان باقی مانده است. خبری از نیروی کمکی نیست. نزدیکترین عقبه، جزایر مجنون است؛ چهل تا پنجاه کیلومتر آن طرف تر. محمود و رزمندگانش در محاصره آتش دشمن ماندهاند.
عراقیها گمان میکنند کسی از حملات قبلی زنده نمانده است، اما مقاومت همچنان ادامه دارد. بیست وششم اسفند ۱۳۶۳ است، چهار روز مانده به بهار. محمود بیست وسه ساله، در عملیات بدر، جانشین محمود کاوه و فرمانده عملیات لشکر ویژه شهداست. برای هدف قراردادن یکی از تانکهای دشمن از زمین بلند میشود.

آرپی جی را به دست میگیرد، اما پیش از آنکه بتواند تانک را بزند، ترکشها به پیکرش مینشینند. به شدت مجروح میشود و دیگر توان ادامه نبرد را ندارد. سربازی مأمور میشود او را به عقب ببرد. راه دشوار است و محمود به سختی قدم برمی دارد. هر صد متر یک بار مینشینند تا نفسی تازه کنند. سه کیلومتر راه در پیش دارند. هر قدم برای فرمانده جوان به اندازه چندین قدم جان میگیرد.
باید خمیده از میان آتش عبور کنند، اما محمود با آن زخمها نمیتواند کمرش را خم کند. همان طور از کنار خاکریز میگذرد. آتش دشمن اطرافش را میگیرد. دیگر رمقی برایش نمانده است. سرباز همراهش مدام میگوید چند قدم بیشتر باقی نمانده. بالاخره خودشان را به جاده میرسانند و سوار خودرو میشوند. هنوز ماشین حرکت نکرده که هدف قرار میگیرد. محمود از خودرو به بیرون پرتاب میشود.
این بار موتورسوار عبوری در روشنایی چراغ موتورش، پیکر مجروح او را میبیند. توقف میکند، سوارش میکند و به درمانگاه میرساند. از آنجا به بعد، دیگر چیزی به خاطر ندارد. وقتی چشم باز میکند، در بیمارستان امام خمینی (ره) تبریز است. یکی از چشمانش با گلوله و دیگری با ترکش آسیب دیده و مجروحیت شیمیایی هم به جراحت هایش اضافه شده است. همه این اتفاقها در یک چشم برهم زدن رخ دادهاند؛ آن قدر ناگهانی که حتی پلکها و مژه هایش سالم ماندهاند، اما بینایی هردو چشم برای همیشه از دست رفته است.
کسانی که هدف قرارگرفتن خودرو را دیدند، گمان کردند او شهید شده است و خبر را به خانواده رساندند. محمود پس از به هوش آمدن، به دایی اش در مشهد اطلاع میدهد که زنده است. دایی خودش را به تبریز میرساند، اما مادر هنوز خبر زنده بودن پسرش را باور نمیکند. هرچه اطرافیان برایش توضیح میدهند، تصور او همان است که نخستین بار شنیده؛ محمود شهید شده است. محمود زنده برمی گردد، اما دیگر نمیتواند چهره مادر را ببیند.

محمود باقرزاده در سال ۱۳۴۰ در روستا «فرز» حوالی تربت حیدریه به دنیا آمد. هجده سال بعد، در ۱۳۵۸ یکی از بستگانش از او خواست تا برای یک کار ساختمانی همراهی اش کند. در همان محیط با جوانی به نام محمدمهدی خادم الشریعه آشنا شد؛ جوانی خوش تیپ، مبادی آداب و خوش فکر. رفاقتشان شکل گرفت و با شعله ور شدن آتش جنگ این رفاقت صمیمی به معرکه جبههها کشیده شد.
سوم تیر ۱۳۵۹ جامه پاسداری به تن کرد و رسما عضو سپاه شد. نخستین آزمون بزرگ و مسئولیت حساس او در عملیات آزادسازی بستان کلید خورد؛ جایی که فرماندهی یک دسته را بر عهده گرفت. در تیپ ۲۱ امام رضا (ع) پیوند برادری اش با خادم الشریعه عمیقتر شد. امکانات تیپ بسیار ناچیز بود. تمام سرمایه ترابری فرماندهان به یک دستگاه موتورسیکلت و یک تویوتا استیشن ختم میشد.
هرگاه رزمندهای مجروح میشد، همینها وسایل انتقال او میشدند و خود فرماندهان مجبور بودند کنار جادهها بایستند تا با خودروهای عبوری به خط بروند. اردیبهشت ۱۳۶۱، حماسه بیت المقدس آغاز شد. باقرزاده هدایت گردان امام صادق (ع) در تیپ بیت المقدس را بر عهده داشت.
نیروهایش از حوالی پل فلزی به سمت کشتارگاه خرمشهر یورش بردند. در کشاکش همین نبرد سنگین، داغ بزرگی بر دلش نشست؛ محمدمهدی خادم الشریعه به شهادت رسید. با نزدیک شدن لحظه شکوه آزادسازی خرمشهر، نیروهای گردان او هم شادی کنان به سوی مسجد جامع دویدند، اما شهد شیرین پیروزی با تلخی داغهای سنگین آمیخته بود.
گردان او ۴۵۰ رزمنده داشت و فقط ۶۰ نفر باقی ماندند. پس از فتح خرمشهر، در عملیات رمضان، فرماندهی گردان را بر عهده داشت. در مسلم بن عقیل، والفجر مقدماتی و والفجر یک، هدایت محورهای عملیاتی به او محول شد. در نبرد خیبر به جانشینی لشکر نصر و فرماندهی تیپ امام صادق (ع) ارتقا یافت و مدتی نیز در قرارگاه برون مرزی رمضان، مسئولیت قائم مقامی و فرماندهی عملیات را به دوش کشید.
جنگ تمام میشود، اما محمود باقرزاده هنوز کارهای زیادی برای انجام دادن دارد. او نمیخواهد باقی عمرش را تنها با خاطرات آن روزها بگذراند. کم کم پایش به فعالیتهای فرهنگی و ورزشی باز میشود و مسئولیت هیئت ورزشهای نابینایان و کم بینایان خراسان رضوی را بر عهده میگیرد. بیشتر وقتش صرف کسانی میشود که برای رسیدن به خواسته هایشان تلاش میکنند.
برای گسترش رشتههایی مانند گل بال، جودو، شنا و فوتبال نابینایان تلاش میکند و پیگیر آموزش مربیان، داوران و شناسایی استعدادها در مدارس میشود.
در سال ۱۳۹۴، هشت رشته ورزشی برای مردان و چهار رشته برای زنان فعال است. پیگیر ساخت خوابگاههای اختصاصی برای ورزشکاران نابینا و کم بینا میشود تا بتوانند در اردوها شرکت کنند.
خاطرات سالهای جنگ از زندگی محمود باقرزاده جدا نشدنیاند. سال ۱۳۸۷ بود که مریم عرفانیان پای روایتهای او نشست و حاصل آن به کتاب «صبح خرمشهر» تبدیل شد؛ جلد بیست ودوم از مجموعه «فاتحان خرمشهر» که ۵۶ خاطره از روزهای حضور این جانباز سرافراز در جبهههای حق علیه باطل را در خود جای داده است.