اول صدای سهمگین لولای در آمد که میان سلول پیچید و بعد صدای پای مردک گامبوی ساواکی، تنها چیزی بود که تکرار میشد و تکراری نه، تنها چیزی که نمیشد به آن عادت کرد یا تحملش کرد. قیژ بدی داشت که مغز را میسوزاند.
مرد به شتاب آمد، توی انفرادی از خواب بیدارش کرد با لگد، پس یقه اش را گرفت. همان طور که دشنام میداد بوی نجسی و قطرههای بزاقش میپاشید توی هوا. لبخند مگسی موذیانهای هم روی لب هایش بود، در سکوت بردش، بی حرف زدن نشاندش روی یک صندلی آهنی سرد، در کمد بایگانی را که وسایل شکنجه در آن نگهداری میشد باز کرد، یک ماشین اصلاح دستی زنگ زده به دست داشت و افتاد به جان محاسنش. چند جا موهای محاسنش قلوه کن شد، ماشین گاز میگرفت ولی حسرت یک آخ را به جگر مأمور ساواک گذاشت.
موهای سر را هم تراشید. بعد لگدی زد زیر صندلی و گفت حالا بدو توی سلولت. آرام بلند شد، خرده موهای توی گردنش اذیتش میکرد، چندجای زخم ماشین میسوخت. رفت سمت دست شویی ها، خون را شست، موها را تکاند وضو گرفت، توی سجاده نشست تا اذان بگویند. بعد از نماز صبح خوابش برد و باز با همان صدای مهیب در بیدار شد.
سیدعلی حسینی، بازجویی اتاق آپولو، دمپاییها را سر پا انداخت و رفت. تا وارد شد بازجو خنده مسخره چندش آوری زد، ریشت کو سید؟ باد برد؟ آرام جواب داد: دیشب همکاراتون رو زحمت دادم، کوتاه کردن، توی آینه دیدم، بدم نشده، مدتی بود چونه م رو ندیده بودم، دلم برای چونه م تنگ شده بود. بازجو دمغ شد. توی حالش خورده بود، بد. گفته بودند آخوند است ریشش را بزنیم تحقیر میشود، مقر میآید. تیرشان به سنگ خورده بود.
توی حیاط زیر درختهای پرتقال و لیمو فرش کرده بود و نشسته بود به روزنامه خواندن، رادیو داشت اخبار پخش میکرد. صدای خاموش شدن ماشین را شناخت، جیپ شهربانی بود، چشم روی هم گذاشت قدمهای رئیس شهربانی را شمرد، مرد با سنگ در زد، بلند و نامحترمانه، از روی فرش بلند شد، قندان را روی روزنامه گذاشت که باد نبرد، نعلینش را پوشید و عبا روی شانه هایش جاگیر کرد و به سمت در رفت.
رئیس شهربانی مقدمهای چید و بعد گفت: مدت تبعیدش در جیرفت تمام شده. فردا اثاثش را جمع کند و ساعت ۹ شب در شهربانی آخرین امضای حضورش را بزند و برود. لبخند نرمی زد و گفت: بروم؟ کجا بروم؟ من تازه با این مردم اخت شدهام، عاشقشان شدهام، تبعید تمام شده که شده، من این خانه را اجاره کردهام، همین جا میمانم چند کار ناتمام دارم، آمدنم را شما به اجبار آوردید ولی رفتنم را خودم تصمیم میگیرم کی برگردم.
فرمانده شهربانی دمغ و سرخورده نشست توی جیپ و در شکم تاریک کوچه محو شد. سیدعلی تیرشان را به سنگ زده بود. توطئه کرده بودند. انقلابیها را یا با تصادفی ساختگی میکشتند یا اگر روحانیهای انقلابی فورا میرفتند به اهالی شهر میگفتند: دیدید؟ ولتان کرد رفت، رفت که به زندگی و پول درآوردن و درس و منبرش برسد، چه کار به شما پاسوختهها دارد و توی دل مردم را خالی میکردند.
رفته بود نیویورک، مثل بقیه رئیس جمهورهای دنیا، طبق رسم و روال دیپلماتیک دنیا در حاشیه این اجلاس، رئیس جمهورها با هم دیدار و گفتوگو دارند. از طرف قذافی پیک آمد که دیداری داشته باشیم. اطرافیان مطرح کردند، پذیرفت، ولی اطرافیان همه چیز را کامل نگفتند.
شرم کردند به این پسر حضرت زهرا (س) بگویند قذافی گفته دیدار نه در سالن اجلاس، نه در هتل، فقط در خیمه خودش، قصه خیمه اش هم این بود که در ورودی کوتاهی داشت، قذافی بالای خیمه روی تختکی مینشست و هرکس میخواست وارد شود باید مثل رکوع خم میشد و وارد خیمه میشد. کسی هم که عمامه داشت بدتر. این یعنی یک شکار لحظهها برای عکاسهای لیبیایی، چون جایی و جوری قاب میبستند که هر کس عکس را میدید فکر میکرد میهمان تا کمر برای قذافی خم شده و مقابلش تعظیم کرده است. با او مطرح کردند.
گفت: میرویم. گفتند: قصه خیمه چی؟ گفت: میرویم. قرار و مدار دیدار گذاشته شد. ساعت دیدار دل توی دل هیئت همراه نبود. عکاسها لحظه شماری میکردند برای ثبت یک تعظیم بزرگ. نزدیک خیمه که شد یکهو برگشت، همه فکر کردند لحظه آخر پشیمان شده، برگشت و پشت به قذافی وارد خیمه شد، عکاسها ماتشان برد، قذافی حالش گرفته شد، سکه قذافی در کوره هوش ایرانی ذوب شده بود.
علیرضا، دوستم، دانشجوی دانشگاه امام حسین (ع) بود. از سان دیدنش حرف میزد، از رعایت طبل بزرگ زیر پای چپ به وقت مارش نظامی و قدم زدن با صلابتش همراه با موسیقی بادی ببرنجیها، علیرضا میگفت: حتی عصا زدنش هم روی ریتم طبل بود.
تاریخ شیعه را که ورق بزنی عالم شهید کم نداریم، یا حکومتهای سلفی و تکفیری به جرم شیعه بودن آنها را کشتهاند یا اسیر دسیسه فرنگی و خائن وطنی شده و به شهادت رسیدهاند. ولی عالمی که مرجع تقلید باشد، حکمران باشد، ولی فقیه باشد، در فرهنگ، کتاب، سینما و حکمرانی و طراحی سیستم دفاعی و امنیتی و دروس حوزوی صاحب کرسی باشد و در هشتاد و شش سالگی در خانه خودش با چند تن بمب و موشک به همرا خانواده اش به شهادت برسد، نداشته است.
او دست هایش با بوی گازوئیل ژ۳ و کلاشنیکوف غریبه نبود. او کالک خوانی را از بچههای تخریب بهتر بلد بود، او در جنگ پوتین کهنه کرد و فقط برای عکس و گزارش فیلم به جبههها نرفت. او فرمانده بود. آقای فرمانده. آقای قائد شهید امت.