شهرآرانیوز، صدای سرنا و دهل در فضای نشتیفان پیچیده بود. چوبها به هم میخوردند، قدمها با ضرباهنگ موسیقی هماهنگ میشدند و شور و هیجان رقصهای محلی خراسان، در بدنها میپیچید. برای ما که در سفر به شرق خراسان، از بناهای تاریخی و روایتهای کهن به تماشای آیینهای زنده این سرزمین رسیده بودیم، این اجراها جلوه دیگری از فرهنگ منطقه را پیش چشم میگذاشتند؛ فرهنگی که نهفقط در خشت و آجر بناهای تاریخی، که در حرکت، موسیقی و زندگی مردمانش جریان داشت.
در میان همین اجراها، هومن بزمآرا توجهم را جلب کرد؛ مردی که با اشتیاق از رقصهای بومی و اهمیت حفظ آنها سخن میگفت. اما در میان صحبتهایش، ناگهان جملهای گفت که انتظار شنیدنش را نداشتم. اعتراف کرد که روزگاری نسبت به زادگاهش احساسی داشت که خودش آن را «حس دهاتی بودن» مینامید؛ احساسی که باعث شده بود زندگی در شهر را به ماندن در نشتیفان ترجیح دهد.
شنیدن این حرف از زبان کسی که حالا با چنین علاقهای برای زنده نگه داشتن آیینهای سرزمینش تلاش میکرد، برایم عجیب بود. چه چیزی در این سالها تغییر کرده بود؟ چطور کسی که زمانی از تعلقش به یک محیط روستایی احساس خوشایندی نداشت، امروز همان تعلق را بخشی از هویت و مایه افتخار خود میدانست؟
همین پرسشها بهانهای شد تا سر صحبت را با او باز کنم. گفتوگویی که قرار بود پاسخی به یک کنجکاوی ساده باشد، به روایتی از مهاجرت، کشف گذشته و بازگشت به ریشهها تبدیل شد؛ داستان مردی که برای شناختن ارزش زادگاهش، ابتدا باید از آن فاصله میگرفت و سپس، در جریان یک پژوهش دانشگاهی، دوباره آن را کشف میکرد.
دور شدن برای دیدن داشتهها
بزمآرا برای توضیح نگاه گذشتهاش به ضربالمثلی اشاره میکند با این مضمون که تا از خانه بیرون نروی، قدر آنچه را داری نمیدانی.
او در نشتیفان بزرگ شده بود؛ جایی با درختان کاج، باغها، قناتها، هوای تازه و آسمانی که شبهای کویریاش پر از ستاره است. اما همه اینها برایش آنقدر آشنا بودند که کمتر به ارزششان فکر میکرد.
میگوید: وقتی نشتیفان بودم، حواسم نبود چه داشتههایی داریم؛ باغها، هوای تازه، ستارههای شبهای کویری و قناتها. آسبادها را هم واقعاً نمیشناختم، چون همیشه دم دستمان بودند.
زندگی در شهر برای او، مانند بسیاری از نوجوانان و جوانان، جذابیت بیشتری داشت. همین تصور باعث شد در حدود ۱۹ یا ۲۰ سالگی برای مدتی از نشتیفان مهاجرت کند.
روزهای نخست زندگی شهری برایش خوشایند بود، اما بهمرور شلوغی، برخی برخوردها و تجربههای روزمره، نگاهش را تغییر دادند. چیزهایی که پیشتر در زادگاهش عادی به نظر میرسیدند، حالا ارزش دیگری پیدا کرده بودند.
بااینحال، تغییر اصلی هنوز اتفاق نیفتاده بود. آنچه نگاه بزمآرا را به گذشته و هویتش دگرگون کرد، نه صرفاً زندگی در شهر، بلکه یک پژوهش دانشگاهی بود.
آسبادهایی که مسیر زندگیاش را تغییر دادند
بزمآرا در مقطع کارشناسی ارشد جغرافیا با گرایش اقلیمشناسی، موضوع پژوهش خود را آسبادهای نشتیفان انتخاب کرد؛ انتخابی که خودش از آن بهعنوان یک «توفیق اجباری» یاد میکند.
قرار بود یک کار دانشگاهی انجام دهد، اما هرچه بیشتر درباره آسبادها مطالعه کرد، بیشتر شگفتزده شد.
«با این ذهنیت شروع کردم که یک پروژه درسی انجام بدهم، اما هرچه بیشتر مطلب جمع میکردم، میدیدم آسبادها چقدر خاصاند.»
آسبادهایی که سالها از کنارشان گذشته بود، حالا برایش معنای تازهای پیدا کرده بودند. او در جریان پژوهش با شیوه مهار نیروی باد و استفاده از آن برای آسیاب کردن گندم آشنا شد؛ دانشی که مردم این منطقه در مواجهه با بادهای شدید و شرایط دشوار اقلیمی به کار گرفته بودند.
بزمآرا با شگفتی از مهارت سازندگان آسبادها حرف میزند؛ از انتخاب سنگ مناسب و جدا کردن آن از کوه گرفته تا حمل، تراش و نصب سنگهای بزرگ آسیاب و ساخت سازهای که بتواند در برابر بادهای شدید کار کند.
به گفته او، حتی تصور انجام چنین کاری با امکانات امروز هم ساده نیست، چه برسد به روزگاری که بسیاری از ابزارها و تجهیزات کنونی وجود نداشتند.
برای او، آسبادها دیگر صرفاً چند بنای گِلی قدیمی نبودند. آنها نشانهای از دانش و توانایی مردمانی بودند که بهجای تسلیم شدن در برابر شرایط سخت طبیعت، از همان شرایط برای ادامه زندگی بهره گرفته بودند.
اما پژوهش او فقط به شناخت سازهها محدود نماند. در میان این تحقیقات، آشنایی با آدمهایی که روزگاری در کنار آسبادها زندگی و کار کرده بودند، تأثیر عمیقتری بر او گذاشت.
آدمهایی که تصورش از گذشته را عوض کردند
بزمآرا برای تکمیل پژوهش خود به سراغ آسیابانان قدیمی، سنگتراشان و نجارانی رفت که در ساخت و نگهداری آسبادها نقش داشتند.
میگوید در ابتدا با ذهنیت یک جوان امروزی و حتی با نوعی نگاه از بالا به پایین سراغشان میرفت، اما رفتار و منش آنها بهتدریج این نگاه را تغییر داد.
«سادهترین چیزی که توجهم را جلب میکرد، سلام و احوالپرسی گرمشان بود. با آدمی ۸۰ ساله صحبت میکردم و میدیدم چقدر آرام است و چقدر حالش خوب است.»
او از صمیمیت، آرامش و رضایتی میگوید که در برخورد با این افراد تجربه کرده بود؛ آدمهایی که با وجود دشواریهای زندگی و کارهای طاقتفرسای گذشته، همچنان با گرمی و روی گشاده از روزگارشان صحبت میکردند.
برای بزمآرا، این مواجههها بهاندازه شناخت معماری آسبادها اهمیت داشتند. او در کنار آشنایی با مهارتهای فنی گذشتگان، با نوعی نگرش به زندگی روبهرو شده بود که پیشتر کمتر به آن توجه داشت.
همین تجربهها باعث شد تصور سابقش از زادگاه و مردمان آن تغییر کند. سرزمینی که زمانی گمان میکرد در مقایسه با شهرهای بزرگ، گذشته و هویت چندان مهمی ندارد، حالا برایش سرشار از داستانها، مهارتها و تجربههای ارزشمند بود.
تاریخی که حالا جور دیگری دیده میشد
شناخت آسبادها، بزمآرا را به جستوجوی بیشتر در تاریخ منطقه کشاند. در این مسیر، بناهایی، چون مسجد ملک زوزن و مدرسه غیاثیه خرگرد برایش معنای تازهای پیدا کردند.
او میگوید پیشتر تصور نمیکرده منطقهای که امروز بخشی از آن با سیمای کویری شناخته میشود، در گذشته چنین پیشینه تاریخی و فرهنگی پررونقی داشته باشد.
از مسجد ملک زوزن و شکوه تاریخی آن حرف میزند و از مدرسه غیاثیه خرگرد که ظرافت معماری و کاشیکاریهایش، او را به تحسین هنر و دانش گذشتگان واداشته است.
شنیدن این حرفها برای من که در همین سفر، هر دو بنا را از نزدیک دیده بودم، معنای دیگری داشت. هنوز آبی لاجوردی و فیروزهای کاشیهای مسجد ملک زوزن در خاطرم بود و تصویر آخرین غروب سفر در حیاط مدرسه غیاثیه، با ابرهایی که انگار ادامه خطوط معماری بنا شده بودند، از ذهنم پاک نشده بود.
اما تفاوت نگاه من و بزمآرا در چیزی فراتر از زیبایی این بناها بود. من آنها را در طول یک سفر کشف میکردم و او، پس از سالها زندگی در این منطقه، تازه معنای حضورشان را در هویت خودش یافته بود.
میگوید: «احساس میکنم در این منطقه هویت دارم.»
این جمله شاید روشنترین توصیف او از تغییری باشد که تجربه کرده است. گذشتهای که زمانی چندان به چشمش نمیآمد، حالا بخشی از تعریف او از خودش شده بود.
این شناخت سرانجام مسیر فعالیت حرفهای او را هم تغییر داد. بزمآرا به راهنمایی گردشگری روی آورد و به گفته خودش، حدود ۱۱ تا ۱۲ سال است که در این حوزه فعالیت میکند.
او در این سالها متوجه شده است که مردم تا چه اندازه برای شنیدن روایتهای تاریخی، فرهنگی و زندگی مردمان این منطقه کنجکاوند؛ همان داستانهایی که روزگاری برای خودش چندان شناختهشده نبودند.
وقتی سرنا و دهل، گذشته را به امروز پیوند میزنند

گفتوگو دوباره به همان اجراهایی برمیگردد که زمینه آشنایی ما شده بودند؛ رقصها و بازیهای محلی خراسان.
بزمآرا از پیوند خانوادگی خود با این آیینها میگوید. به گفته او، انتخاب نام خانوادگی «بزمآرا» نیز با سابقه پدربزرگش در اجرای رقصهای محلی ارتباط دارد. بااینحال، خودش اعتراف میکند که در گذشته نگاه متفاوتی به این آیینها داشته است.
«قدیم به رقص نگاه میکردم و میگفتم رقص است دیگر، یک بازی است. اما الان خیلی بیشتر از آن لذت میبرم.»
او حالا در کنار گروهی از جوانان و نوجوانان، برای اجرای رقصها و بازیهای محلی تلاش میکند؛ گروهی که بسیاری از اعضایش، مانند خودش، این آیینها را از پدران و پدربزرگانشان به ارث بردهاند.
وقتی از تأثیر موسیقی میگوید، شور و هیجان در کلامش پیداست: «وقتی نوای سرنا و دهل نواخته میشود، انگار یک چیزی در وجودمان به وجد میآید.»
از اجرای گروهی و چوببازی میگوید؛ از هماهنگی اعضا، دوستیهایی که میانشان شکل گرفته و لحظههایی که پس از پایان اجرا یکدیگر را در آغوش میگیرند. حتی گپوگفتهای یکی دو ساعته بعد از اجرا را بخشی از لذت این دورهمیها میداند.
در نگاه او، این آیینها فقط نمایشهایی برای سرگرمی گردشگران نیستند؛ فرصتیاند برای حفظ ارتباط میان نسلها، تجربه کار جمعی، تحرک بدنی و زنده نگه داشتن بخشی از فرهنگ منطقه.
این معنا را کمی بعد، پای آسبادهای نشتیفان، ملموستر دیدم؛ جایی که استاد حسین دامنپاک موسیقی مقامی «بارانی» یا «بارانخواهی» را نواخت و بزمآرا با نمایشی از آفرینش و چرخه کاشت، داشت و برداشت گندم، روایت را کامل کرد.
در آن اجرا، موسیقی و حرکت، تنها برای تماشا نبودند. باد، آسباد، گندم و زندگی کشاورزی، هرکدام در قالب بخشی از یک روایت قدیمی کنار هم قرار میگرفتند؛ روایتی از رابطه مردمان این سرزمین با طبیعت و معیشتشان.
تابآوری؛ چیزی که در زندگی امروز کمتر میبیند
وقتی از بزمآرا میپرسم پژوهشها و آشنایی با گذشته، چه تفاوتی میان زندگی مردمان قدیم و امروز برایش آشکار کرده، پاسخ او به یک واژه میرسد «: تابآوری».
«یک حسی را الان در آدمها کمتر میبینم؛ حس تابآوری.»
او از مردمانی میگوید که برای ساخت آسباد، استخراج و جابهجایی سنگ، فراهم کردن چوب و انجام کارهای روزمره، سختیهای جسمی فراوانی را تحمل میکردند، اما در خاطرات و رفتار سالخوردگانی که با آنها دیدار کرده، نشانههای بسیاری از آرامش و سرزندگی دیده است.
بزمآرا معتقد است زندگی امروز، با وجود امکانات و آسایش بیشتر، انسان را از بخشی از تحرک و ارتباطش با طبیعت دور کرده است. البته تأکید میکند که منظورش مخالفت با امکانات زندگی مدرن نیست، بلکه نگران از دست رفتن تواناییهایی است که زمانی بخشی طبیعی از زندگی روزمره بودهاند.
همین نگرانی، یکی از دلایل او برای ادامه فعالیت در زمینه رقصها و بازیهای محلی است. میخواهد کودکان و نوجوانان، در روزگاری که تلفن همراه و سرگرمیهای کمتحرک بخش زیادی از وقتشان را گرفته، همچنان فرصتی برای چابکی، ورزیدگی، شور و تجربه فعالیت گروهی داشته باشند.
از این زاویه، حفظ آیینهای محلی برای او تنها پاسداری از گذشته نیست؛ تلاشی است برای آنکه بخشی از مهارتها و تجربههای زندگی نسلهای پیشین، در زندگی امروز نیز ادامه پیدا کند.
پایداری؛ آنچه از مردم سرزمینش به یادگار مانده است
در پایان گفتوگو از بزمآرا میپرسم اگر کسی تاکنون به نشتیفان و این منطقه سفر نکرده باشد، دوست دارد مهمترین ویژگی مردم آن را چگونه بشناسد؟
بیدرنگ میگوید: «پایداری.»
از مردمانی حرف میزند که با وجود شرایط سخت اقلیمی و ناامنیهای تاریخی، سرزمینشان را ترک نکردند و برای ادامه زندگی در آن تلاش کردند. مردمانی که به روایت او، در برابر دشواریها ایستادند، توانایی سازگاری خود را حفظ کردند و اجازه ندادند پیوندشان با زادگاه و فرهنگشان از میان برود.
او رقصها و چوببازیهای محلی را هم بخشی از همین فرهنگ پایداری میداند؛ آیینهایی که به باورش، در کنار شادی و همبستگی اجتماعی، به حفظ چابکی و آمادگی جسمانی مردم کمک میکردهاند.
در روایت بزمآرا، پایداری تنها ماندن در یک سرزمین نیست؛ حفظ پیوند با گذشته، شناخت ارزش داشتهها و انتقال آنها به نسلهای بعد است.
گفتوگوی ما از یک جمله ساده درباره احساس «دهاتی بودن» آغاز شده بود و حالا به پایداری و هویت رسیده بود. مردی که زمانی زندگی در شهر را راهی برای فاصله گرفتن از محیط روستایی میدید، امروز بخش مهمی از زندگیاش را صرف شناساندن همان محیط و فرهنگ آن میکند.
شاید مهمترین بخش داستان او همین باشد؛ اینکه برای شناختن ارزش زادگاهش، ابتدا باید از آن فاصله میگرفت و سپس با نگاهی تازه به آن بازمیگشت.
برای من نیز این گفتوگو بخش دیگری از سفر به شرق خراسان بود. در کنار بناهای تاریخی، موسیقی و آیینهای بومی، این بار با روایت انسانی روبهرو شده بودم که نشان میداد میراث فرهنگی فقط چیزی نیست که در معماری بناها یا اجرای آیینها باقی مانده باشد؛ گاهی شناخت همان میراث میتواند نگاه یک انسان را به خودش و جایی که به آن تعلق دارد، تغییر دهد.