دیدن فقط با چشم نیست | جهان، با من ببین

  • کد خبر: ۴۵۲۶۴۰
  • ۲۳ مهر ۱۴۰۵ - ۱۲:۳۹
دیدن فقط با چشم نیست | جهان، با من ببین
روایت کسانی که امید، اساس زندگی شان است و در تاریکی، چراغ به دست گرفتند و ثابت کردند که دیدن فقط با چشم نیست.

به گزارش شهرآرانیوز؛ تاریخ پر از آدم هاست؛ آدم‌های سخت کوش، آدم‌های مهربان، آدم‌های غمگین، آدم‌های ناامید؛ آن‌هایی که دنیا برایشان به خانه آخر رسیده است، ولی یک عبارت و واژه بین روز‌ها و لحظه‌ها و زندگی هایشان می‌چرخد و معجزه می‌کند؛ امید قدرت عجیبی دارد. آن قدر دگرگون کننده است که‌ می‌تواند مسیر هر سرنوشتی را زیرورو کند.

برای درک واقعی و ملموس‌تر این واژه و به بهانه روز جهانی نابینایان، پای صحبت چند نفرشان نشستیم؛ آن‌هایی که مسیر طولانی و سختی را برای رسیدن به هدفشان، پشت سر گذاشته و دستمزد آن را گرفته‌اند. برای آن ها، امید داشتن نه شعار، بلکه راهبرد زیستن است. این گزارش، سه روایت جداگانه از سه مسیر زیسته متفاوت است که در یک نقطه کلیدی به هم می‌رسند؛ نیرویی که به جهان آن‌ها حسی متفاوت می‌دهد.

ما می‌توانیم

روایت را با زندگی زهرا حکیم شروع می‌کنیم؛ زنی که جهان بینی او محدودیت‌های دنیای اطراف را پس می‌زند. تجربه مادری و همسری کنار کار تدریس و مشاوره در مرکز روان شناسی، نگاه‌های کلیشه‌ای جامعه را به افراد دارای معلولیت پس می‌زند. به این‌ها اضافه کنید رفت وآمد او به یک شهر دیگر برای ادامه تحصیل در مقطع دکتری را.

زنی که تا هجده سالگی، دنیای رنگ‌ها را به همان وضوحی می‌دید که دیگران می‌دیدند. بی خبر از بیماری ژنتیکی و آینده‌ای که پیش رو داشت، درس می‌خواند تا زمانی که آن شکاف بزرگ و واقعی در زندگی اش، دهان باز کرد: «زندگی‌ام درست شبیه همه هم سن وسال هایم پیش می‌رفت؛ خطوط دفتر‌ها را‌ می‌خواندم و رنگ‌ها را با تمام شفافیتشان لمس می‌کردم.»

نقطه عطف داستان، درست در آستانه جوانی اش رقم خورد؛ روز‌هایی که تب وتاب کنکور فروکش کرد. تعریف می‌کند: با اشتیاق راهی دانشگاه بیرجند شدم تا رؤیایم را در رشته روان شناسی بالینی دنبال کنم. همان ترم اول بود که متوجه شدم سطر‌ها پیش چشمم مبهم می‌آیند. متن جزوه‌ها و کتاب‌ها به نظرم کدر و تار می‌آمد. یادم هست به مادرم گفتم: «چرا چاپخانه ها، کتاب‌های دانشگاه را این قدر کم رنگ و بی کیفیت، چاپ می‌کنند؟ مگر چاپ این‌ها با کتاب‌های مدرسه فرق دارد؟» پاسخ او آغاز یک زندگی جدید بود؛ وقتی که فهمیدم متن کتاب‌ها کم رنگ نیست، بلکه دید من محدود شده است.

این بیماری، برای هر فرد دیگری می‌تواند آغاز گوشه نشینی باشد. اما برای او که تمام اختیارات جهان را به خدا ربط می‌دهد، ماجرا جور دیگری بود: «آن روز، روز فروپاشی نبود؛ روز ایستادن بر سر یک دوراهی بود و من تصمیم گرفتم مسیر تازه‌ای برای ادامه دادن پیدا کنم. دانشگاه، بیرجند بود، اما اشتیاق به یادگیری و استقلال، سختی راه را کم می‌کرد. کم کم از اطرافیان و دوستانم آموختم که چگونه با گوش هایم درس بخوانم؛ ضبط صدا و مرور چندباره فایل‌های صوتی، شد مسیر یادگیری‌ام.

هرچه به ترم‌های پایانی دانشگاه نزدیک‌تر می‌شدم، دید من نیز محدودتر می‌شد، تاجایی که دیگر نمی‌دیدم. تاریکی مطلق هم نتوانست موتور محرک زندگی‌ام را خاموش کند. رشته‌ام روان شناسی بود و این علم به من آموخته بود که چگونه در مواجهه با بحران ها، چشم انداز مثبت داشته باشم و تاب آوری درونی را حفظ کنم. ایمان قلبی‌ام به اینکه باید به مقصدی که برای خودم برنامه ریزی کرده‌ام برسم، هر چالشی را برایم به فرصتی برای آموختن بدل می‌کرد.»

زهرا حکیم ثابت کرده است که در دنیای پرهیاهوی امروز، آنچه بیش از دیدن اهمیت دارد، داشتن بینش است؛ همان چیزی که باعث می‌شود وقتی راه تاریک شد، خودت چراغ در دست بگیری و ادامه دهی.

او به ما یاد می‌دهد که محدودیت ها، پایانِ راه نیستند؛ می‌توان هم زمان مادر بود، به جامعه فکر کرد و مسئولیت داشت، مشروط بر آنکه بپذیریم «ما می‌توانیم.»‌

می‌گوید: درسم که تمام شد، راهی مشهد شدم و وارد فضای حرفه‌ای و کاری در مجموعه علوم پزشکی. مسئولان مجموعه درباره اینکه آیا از عهده کار برمی آیم، تردید داشتند. اما به لطف خدا، همه چیز خوب پیش رفت. آن‌ها توانمندی‌های مرا بیش از نابینایی‌ام دیدند و به من اعتماد کردند.

هم ازدواج کردم، هم بچه دار شدم

زندگی، اما قرار نبود فقط در درس و کار خلاصه شود؛ نوبت به فصل انتخاب همراه زندگی رسید: «آشنایی با همسرم کاملا اتفاقی بود. وقتی ماجرای پیشنهاد ازدواج پیش آمد، موضوع را با خانواده‌ام درمیان گذاشتم و فرصتی تعیین کردیم تا در سایه گفت‌و‌گو و تعامل، عیار همراهی همسرم، سنجیده شود. البته به همان نسبت، برایم آراستگی کسی که قرار بود یک عمر به او تکیه کنم، مهم بود و شریک زندگی‌ام را هم انتخاب کردم.»

زهرا همیشه به دنبال یک رابطه برابر در جامعه‌ای است که اغلب به افراد دارای معلولیت با نگاه نیازمند مراقبت، نگاه می‌کنند. او عرفی که معلولیت را مترادف با ناتوانی می‌داند، قبول ندارد: «بعد از ازدواج، اطرافیان پیشنهاد‌های محافظه کارانه‌ای می‌دادند که فقط صورت مسئله را پاک می‌کرد. آن‌ها مدام می‌گفتند مراقب باشید بچه دار نشوید. سخت است و‌ نمی‌شود با بچه ادامه داد. اما من دوست داشتم دنیای مادری را تجربه کنم.

برای من، بزرگ‌ترین معجزه زندگی این است که به عنوان یک زن و مادر، جوانه زدن یک موجود را در درون خودت حس کنی؛ یک اتصال بی سیم به خدا.» او حالا مادر دو فرزند سه و هشت ساله است به نام‌های فاطمه و علی که به دنیای او رنگ دیگری داده‌اند. خانم حکیم نمی‌بیند ولی نشان داده است که هم زمان می‌توان مادر بود، به جامعه فکر کرد و ادامه داد.

چالشی به نام قضاوت‌های جامعه

«شاید برای کسانی که عادت دارند دنیا را صرفا با چشم ببینند، درک جهان ما دشوار باشد.» رضا مجرد، همسر زهرا حکیم، این جملات را‌ می‌گوید که انسانی بیناست و ادامه می‌دهد: تصمیم من برای ازدواج با همسرم، یک انتخاب از سر دلسوزی یا ترحم نبود. وقتی زهراخانم را دیدم، پیش از هر چیز، استقلال و جهان بینی خاص او توجهم را جلب کرد.

محدودیت هایش هیچ وقت به نظر من نیامد. تصمیمم که قطعی شد، بدون تردید با خانواده‌ام صحبت کردم. دو خواهرم، درگیر همین محدودیت بینایی هستند و به همین خاطر، خانواده‌ام با این مسئله آشنا بودند. آن ها، اولش از سختی‌های زندگی با چنین شخصی گفتند. طبیعی هم بود، اما بعد خودشان به نتیجه‌ای رسیدند که من رسیده بودم و حالا در فامیل، به توانایی زهراخانم بیشتر از بقیه ایمان دارند.

او می‌گوید:، اما چالش اصلی ما نه در خانه که در بیرون از این چهاردیواری بود؛ در قضاوت‌های جامعه و اطرافیان. بسیاری از دوستانم، وقتی از تصمیمم باخبر شدند، با لحنی متعجب می‌پرسیدند: «یعنی در این دنیای به این بزرگی، هیچ گزینه دیگری برای ازدواج نبود؟» آن‌ها فقط «ندیدن» همسرم را‌ می‌دیدند و درک نمی‌کردند که چه ظرفیت‌هایی پشت این نگاه متفاوت نهفته است. برای تغییر این نگاه، آن‌ها را به خانه مان دعوت می‌کردم و‌ می‌خواستم ببینند که زندگی ما، برخلاف تصور کلیشه‌ای آن ها، چقدر زنده و پویاست.

تبدیل محدودیت‌ها به فرصت

داستان فرشاد بهشتی با درس و کلاس و دانش آموزان، گره خورده است. او دنیای متفاوت و رنگارنگ بچه‌ها را دوست دارد. حاصل سال‌هایی که در این سنگر درس داده و با آن‌ها بوده، رسیدن به این تجربه است که برای تأثیرگذاری بر کسی، نیاز به چشم تیزبین و بی نقص نیست، بلکه قلب‌هایی لازم است که به هم نزدیک شوند.

بهشتی، کارشناسی ارشد الهیات و معارف اسلامی از دانشگاه فردوسی مشهد دارد و معلمی کم بیناست، اما به گفته خودش هیچ گاه در مدرسه نابینایان، تدریس نکرده است. می‌گوید: حضورم در مدارس عادی، یک انتخاب آگاهانه برای درهم شکستن فاصله‌ها و ابراز توانمندی کم بینایان و نابینایان در سطوح مختلف اجتماعی بوده است و برای رسیدن به این مرحله، بار‌ها در مورد خودم با بچه‌ها حرف زده‌ام؛ اینکه هیچ کدام از ما نقشی در انتخاب طبقه اجتماعی، هویت یا ساختار ژنتیکی مان نداریم و باید واقعیت‌های زندگی را بپذیریم.

هر انسانی، فارغ از داشتن و نداشتن بینایی یا هر ویژگی دیگر، با محدودیت‌هایی روبه روست. تفاوت در اینجاست که برخی‌ها این محدودیت‌ها را به فرصت تبدیل می‌کنند و برخی دیگر، آن‌ها را به فرصت‌هایی برای رشد، تعالی و پیشرفت فردی. هنر ما این است که با اتکا به دانش و تقویت مهارت‌های فردی و اجتماعی، بر نقاط قوتمان تکیه کنیم.

بهشتی بر این باور است که بسیاری از افراد دارای محدودیت با تقویت مهارت هایشان در زمینه‌های مختلف، از افراد عادی نیز مؤثرتر ظاهر شده‌اند. او معتقد است وقتی معلم، محدودیت خود را پنهان نمی‌کند و با اعتمادبه نفس در میدان عمل ظاهر می‌شود، دانش آموز هم یاد می‌گیرد که نقص نباید به گوشه گیری منجر شود.

آن‌ها نیاز به دلسوزی ندارند

محمود یاقوتیان، آموزگار و مشاور مدارس استثنایی است و به دانش آموزانی که آسیب بینایی دارند، تدریس می‌کند؛ از آن دست معلم‌هایی است که تدریس را از دایره یک شغل اداری فراتر برده‌اند؛ او بیناست و باعلاقه این شغل را انتخاب کرده است. ‌

می‌گوید: وقتی در کنکور تربیت معلم پذیرفته شدم، درمیان گرایش‌های مختلف کودکان استثنایی، از ناشنوایان گرفته تا کم توانان ذهنی و طیف اوتیسم، آموزش کودکان آسیب دیده بینایی (نابینایان) را برگزیدم. در ابتدا برای اطرافیان عجیب بود، اما یک کشش درونی داشتم؛ احساس می‌کردم با این بچه‌ها و جهان ویژه و زلالشان، بهتر و انسانی‌تر می‌توانم کنار بیایم. در وهله اول باید تکنیک‌های ارتباطی را یاد می‌گرفتم؛ به همین دلیل خط بریل را کامل و دقیق یاد گرفتم.

شاید دشوارترین بخش هر مواجهه‌ای با معلولیت، لایه ترحم باشد؛ حسی که یاقوتیان باصداقت از آن یاد می‌کند: «دروغ است اگر بگویم روز‌های اول، هیچ حس متفاوتی نداشتم. روز‌های نخست ورودم به مدرسه، با حسی غریب از اضطراب و دستپاچگی و ناخودآگاه با رگه‌هایی از دلسوزی و ترحم، آمیخته بود. اما خیلی زود، وقتی رفت وآمد و هم نشینی هرروزه مان آغاز شد، فهمیدم که آن‌ها نیازی به دلسوزی ما ندارند. ترسم ریخت و جای اضطراب را صمیمیت و احترام متقابل گرفت.»

یاقوتیان، کارش را از دوره ابتدایی آغاز کرد. می‌گوید یکی از دروس، «جهت یابی و حرکت» بود. بچه‌ها را با عصای سفید به حیاط مدرسه و خیابان‌های اطراف می‌بردیم. باید یاد می‌گرفتند که چگونه موانع را با انعکاس صدا تشخیص دهند، چطور در لبه جدول راه بروند، چگونه شیء گم شده را روی زمین پیدا کنند و چگونه از خیابان بگذرند.

در آن لحظات پر از استرس خیابان، بار‌ها می‌شنیدم «آقا اینجا چطور است؟ چقدر تا پیاده رو مانده؟» آموزش جهت یابی، مشق استقلال و شجاعت بود. یکی از بچه‌ها از من پرسید «آقا! آسمان چه شکلی است؟» برای کسی که هیچ گاه نور و آبی را ندیده است، چطور باید آسمان، عمق و ابر را توضیح داد؟ اینجا بود که متوجه شدم دنیا را باید برای این‌ها تعریف کرد.

آموزگار و مشاور مدارس استثنایی شهرمان، پس از سال‌ها تدریس در دوره ابتدایی، به مقطع متوسطه وارد شد و در جایگاه مشاور مدرسه قرار گرفت؛ جایگاهی که مرز‌های مشاوره تحصیلی و مددکاری اجتماعی در آن به هم می‌آمیزند: «در مدارس استثنایی، کار مشاور فقط هدایت تحصیلی نیست؛ مشاور عملا مددکار خانواده است. ما با خانواده‌هایی مواجهیم که گاه، خودشان هنوز نتوانسته‌اند با نابینایی فرزندشان کنار بیایند؛ یا او را بیش از محافظت، پنهان می‌کنند یا دچار انکار می‌شوند. بخش زیادی از وقت من، صرف گفت‌و‌گو با والدین می‌شد تا بپذیرند که این بچه‌ها پتانسیل زندگی مستقل، ورود به دانشگاه و اشتغال را دارند.»

او در پایان به یک خواسته مهم اشاره می‌کند: «من در مدارس عادی هم تجربه تدریس داشته‌ام و همواره اعتقاد دارم که مسیر واقعی عدالت آموزشی، مناسب سازی مدارس عادی و حرکت به سمت آموزش فراگیر (تلفیقی) است. این بچه‌ها نباید در جزیره‌های جداگانه رشد کنند؛ اگر جامعه می‌خواهد آن‌ها را به عنوان شهروند دارای حق بشناسد، باید هم نشینی با فرد نابینا از همان نیمکت‌های دبستان‌های عادی آغاز شود.»

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.