اگر کسی در میان اطرافیانش تجربه رویارویی با جراحی تعویض مفصل زانو را داشته باشد، خوب میداند درست از لحظه به هوش آمدن بیمار تا دست کم یکی دوماه پس از آن، چه روزگار دشواری سپری میشود. آن سال که مامان برای جراحی مفصل زانو به بیمارستان رفت من تنها عضو خانواده بودم که میتوانستم تمام وقتم را وقف مراقبت از او کنم.
هنوز مادر نشده بودم. صبح روز پس از جراحی، پرستار با لبخند وارد اتاق بخش شد و بی مقدمه از من خواست دستم را روی محل جراحی فشار دهم. بعد شروع کرد به خارج کردن لوله درن از میان خون و زخم و گوشت و استخوان. من همراه خوبی نبودم. همان چند ثانیه اول چشم هایم سیاهی رفت، صورتم داغ شد، زانوهایم سست شد و نشستم. پرستار خندید.
به کارش ادامه داد و گفت باید برای ادامه مسیر قویتر از این حرفها باشم. خودم را جمع و جور کردم. چند دقیقه بعد لازم بود برای بلند شدن و راه رفتن، کمک میدادم. نفسهای عمیق میکشیدم و از دیدن دانههای عرق و صورتی که از درد درهم کشیده شده بود، بغضم را پنهان میکردم. روزهای بعد از ترخیص دیگر چیزی از ورقهای تقویم نفهمیدم.
هر روز با تدارک یک روند دارویی و رژیم مقوی برای مامان تا آخر شب روی پا بودم. ورزشهای فیزیوتراپی را تمرین میدادم و هم زمان میزبان میهمانهای وقت و بی وقت بودم. داشتم به روال روزها عادت میکردم که یک روز همسرم با پای بانداژ شده و شلوار خون آلود به خانه برگشت. یک حادثه در محل کار او را برای روزها در خانه انداخت.
حالا باید هر روز از این اتاق به آن اتاق، هم زمان به احوالات دو بیمار رسیدگی میکردم. حواسم به آنتی بیوتیکهای همسر و مکملهای مادرم بود. دیگر وقتی باندهای خون آلود را به سختی از روی زخم پای همسرم جدا میکردم، محل جراحت را شست وشو میدادم و باند تازه را میبستم، فشارم نمیافتاد.
حالا بدون نگاه کردن به جلد داروها میدانستم از هر دارو، چه ساعتی، برای کدامشان بگذارم توی سینی و با یک لیوان آب بروم سروقتشان. خیلی زود همه به نقش تازهام در خانه عادت کرده بودند. انگار سوای مسئولیتهای خانه، یک پرستار تمام وقت بودم که کسی نگران چیزی نبود.
میهمان ها، به بهانه ملاقات مادر و همسرم میآمدند و میرفتند و تمام مدت پای صحبتهای آن دو نفر مینشستند، اما هیچ وقت آن شبی را فراموش نمیکنم که زنی از اقوام در حالی به خانه آمد که عوض نایلونهای آبمیوه، آناناس، شیرینی، موز و پرتقال، یک بسته کادوپیچ شده بزرگ را گذاشت توی دست هایم. لبخندی زد. در آغوشم گرفت و گفت: روزت مبارک. در یک لحظه تمام مناسبتهای تقویم از برابر نظرم عبور کرد، اما هیچ کدام برای من نبود.
هنوز مات هدیه توی دست هایم بودم که گفت: «روزت مبارک خانم پرستار. عیدت مبارک عزیزمن.» بی اختیار خندیدم. بغضم را پنهان کردم. انگار بالاخره کسی خستگیهای شبانه روزیام را دیده بود. کسی مرا از میان قرصها و داروها کنار کشیده بود و یک لیوان آب خنک داده بود دستم. من هنوز آن بالاپوش گرم زمستانی را دارم. هر وقت نگاهش میکنم یادم میآید این هدیه، یادگار روزهایی است که برای چندماه در نقش پرستار زندگی کردم. نقش دشواری که به زحمت در نگاه کسی جلوه میکرد. آدمها در بستر بیماری، بیش از همه در مرکز توجهاند، اما کمتر کسی به آن پروانه بی منت اطراف بیمار نگاه میکند.
همراهیهای صبور و مقاومی که دیگر از جایی به بعد، با تماشای خون و زخم و جراحت، بی حال نمیشوند. ساعت دادن قرصها را فراموش نمیکنند. حواسشان به دانههای عرق و دردهای پیچیده در صورت بیمارشان هست. مهرباناند. آراماند و بیش از همه صبورند. بعد از آن روزها، من دیگر مناسبت روز پرستار را فراموش نمیکنم. مناسبتی که با نهایت خوش سلیقگی در زادروز زنی انتخاب شد که تاریخ تعداد قدمهای نگرانش را میان خیمههای هراسان و خرابههای تاریک، به یاد دارد. پرستاری که صلابت و دلسوزی اش در میان هجمه رنجها و دردها و زخمها دیده شد و در حافظه تاریخ شیعه به یادگار ماند. زنی که قسم روزهای سخت آدمهای صبور است.