«سرعت خواندنِ صفحه خوانِ گوشی روی دور تند تنظیم شده است؛ آن قدر سریع که برای گوش آدمهایی که میبینند، شبیه وزوز ممتد یک حشره دیجیتالی است، اما برای من یعنی مرور پیام ها، چک کردن نقشه ترافیک، خواندن خبر تازه و انتخاب پادکست برای راه پیش رو. من نابینای قرن بیست ویکمام؛ حامد، این را خودت فهم کن و وقتی میخواهی در مورد من و بقیه آدمهای مثل من بنویسی رعایت کن. من مثل بقیهام، از فرط معمولی بودن خاص شدهام.
صرف نابینا بودنم دلیل نمیشود که سوژه مستندهای جشنوارهای باشم یا شعر غمگینی برای درو کردن لایک و کامنت؛ من حتی متنفرم از اینکه دستی بی اجازه بازویم را بکشد تا از جوی آب و خیابان رد شوم.
صبح که از خانه بیرون میزنم، جهان من با ضرب آهنگ عصای سفیدم آغاز میشود. تق... تق... تق. این صدای برخورد نوک فلزی عصا با موزاییکهای پیاده روست؛ نسخهای خطی و ملموس از شهری که تو تنها با تماشای رنگ هایش زنده اش میدانی، اما من با پوست و استخوانم، با ارتعاش زمین و با هندسه صداها میشناسمش.
مشکل اینجاست که ما نابینایان، بیش از آنکه با تاریکی چشم هایمان بجنگیم، با «کج فهمی فضاهای شهری» و «نگاههای لبرریز از ترحم» در افتادهایم.
پیاده رو ولیعصر را مجسم کن حامد! خط کشیهای زرد بساوایی (همان موزاییکهای برجستهای که قرار است راهنمای ما باشند) ناگهان به تیر چراغ برق ختم میشوند؛ خیلی دردم میآورد یا وقتی میبینیم موتورسیکلتی روی آنها پارک شده، یا بساط دست فروشی، راه عبور را بسته است. ما به رعایت اینها نیاز داریم، نه ریلز و مستند و استوری! اینجا دقیقا همان نقطهای است که آدمهای شهر به جای ساختن یک بستر برابر، ترجیح میدهند برایمان آه بکشند.
اذیتت نکنم کاکام! ترحم، سنگینترین بار روی شانه یک آدم روشن دل است. ترحم یعنی «تو ناتوانی، چلاقی، ضعیفی و من اسپایدرمن وار از راه رسیدهام و هستم و لطف کردهام وقتم را تلف تو کردهام؛ پس بگذار من به جایت تصمیم بگیرم!» در حالی که ما لطف کسی را نمیخواهیم؛ ما «دسترسی برابر» میخواهیم. رمپ درست وحسابی، خط کشی صوتی عابر پیاده، و از همه مهم تر، چشمهایی که وقتی از کنارمان رد میشوند، به جای نگاه پر از آه، لبخند محترمانه نثارمان کنند. شاید بگویی لبخند را که نمیبینی؛ نه خالو! میبینیم، خوب هم میبینیم ...
سوار مترو میشوم. هوا بوی آهن سرد، عطر خیس باران از لباس مسافران و بوی ترش لواشک ایستگاه را میدهد. صدای واگن که روی ریلها میغلتد، موسیقی متنی است که شهر برای روزمرگی اش کوک کرده. هزاربار شده که زنی یا مردی روی صندلی جابه جا شده است و میگوید: «آقا بفرما بشین.»
لحنش صمیمی است، بدون منت و بدون نگاه از بالا به پایین. سرم را تکان میدهم، من هم طبیعتا تشکر میکنم. این یعنی دل شریکی، یعنی من میفهمم تو تمام روز را عصا زدی و دستت جان ندارد میله را بگیرد.
همین که غیرت کردی با مترو آمدی و ماشین شخصی نگرفتی که بقاعده یک ماشین ترافیک را زیاد کنی دمت گرم! یعنی من و تو، هر دو شهروند این جغرافیاییم و هرکدام زاویهای از یک حقیقت را لمس میکنیم. حامد، کاکام! به پیر، به پیغمبر، جهان من تاریک نیست؛ پر از سایه روشنهای عمیق است.
من رنگ خورشید را از گرمای مطبوعش روی پوستم میفهمم، حضور آدمها را از عطر ادکلن یا ضرب آهنگ قدم هایشان تشخیص میدهم، و فاصلهها را با دقت گوش هایم اندازه میگیرم. تو زنگ زدی تبریک بگویی، دمت گرم؛ ولی بنویس در این روز جهانی عصای سفید، حرف ما روشن دلان پیچیده نیست. از جامعه پیرامونمان نمیخواهیم برایمان دلسوزی کند؛ ما را ببینند، خیلی کار سختی نیست. فقط از آنها میخواهیم دست از نامرئی کردن ما بردارند.
عصای سفید، پرچم تسلیم نیست؛ نشانه استقلال انسانی است که یاد گرفته است دنیا را نه با چشمهای سر، که با ژرفای جان و عقل ببیند. بیایید امروز، به جای دوختن چشمهای ترحم آمیز به تن تنهایمان، کمی کنار بایستیم، موانع را از سر راه پیاده روها برداریم و به رسم رفاقت، جهان را با هم سهم ببریم؛ چرا که دل که روشن باشد، تاریکی فقط یک پرده ساده است که پشت آن، زندگی با تمام سازهایش کوک است.»
بعد خندید و گفت: این آخرش رو طوری گفتم که پیام آموزنده داشته باشه، برو کیف کن. من زنگ زده بودم به هاتف که میخواند، ساز میزند، شاگرد آواز دارد و مدیر یک آموزشگاه موسیقی است. گفتم از روزنامه زنگ زدهاند براشان از تو بنویسم. این حرفهای هاتف بود که زدم. زیاده عرضی نیست.