اولین فیلم مجیدی را دوازده ساله بودم، با مامانم، توی اتاق خانه مادربزرگم در محله باغخان در کوچه نخلی در بم. بابام سر کار بود و ما دو نفری بودیم و یک کاسه چنگمال سرد، یادم است وقتی علی توی «بچههای آسمان» کفش خواهرش را پوشید و با آن کفش گشاد تمام طول خیابان را دوید، من بی اختیار پاهایم تیر کشید، گزگز کرد، انگشت هایم را جمع کردم، انگار کفش خودم را به کسی داده باشم، دویده باشد و من پاهایم درد گرفته باشد و بسوزد از داغی آفتاب.
مامانم گفت: ببین چه بی صدا حرف میزنه. آن شب نفهمیدم منظورش چیست. فردا که رفتم مدرسه، کفشهای بچههای کلاس برایم شده بود سوژه، قرار باشد عصر هم کلاسی هایم کفش هایشان را به خواهرشان بدهند چه؟ همه را با چشم دیگری نگاه کردم.
من همانجا گرفتار توحید و توکل و فیلمهای مجیدی شدم، بعدها بقیه فیلم هایش را هم دیدم. «رنگ خدا» را توی یک شب بارانی دیدم و وقتی محمد نابینا با آن چهره معصوم و انگشتهای ظریف دستش را روی برگ درخت میکشید تا بفهمد پاییز آمده من هم چیزی دیدم که قبلا ندیده بودم، مجیدی برای ما همه چیز را باز تعریف میکرد، طلبه شدم.
آمدیم کرمان. «باران» را با رفیقم، علی اکبر، توی سینماشهرتماشای کرمان دیدیم و تمام راه برگشت هیچ کداممان حرف نزدیم؛ فقط لطیف بود و دیوار بتنی و یک دنیا خستگی. «آواز گنجشک ها» را چندبار دیدم، آنجایی که در مورد رزق حلال حرف زد، آنجا که نصف آلوچهها ریخت و هر بار با کریم که شتر فراری را توی کوچههای اصفهان دنبال میکرد. من نفس نفس میزدم. انگار هر بار که فیلم تمام میشد، کمی بزرگتر از قبل از سالن تاریک سینما بیرون میآمدم.
سینمای مجیدی برای من دانشکدهای بود که هر فیلمش یک ترم شد. مجیدی معلمی بود که درس را با قصه یاد میداد و هیچ وقت خودش را بالاتر از آدمهای کلاس ندید و نخواست، من از مجیدی یاد گرفتم که وطن فقط یک نقشه رنگی روی دیوار نیست. وطن یعنی کوچهای که بچه هایش میتوانند یک جفت کفش را هم بین خودشان تقسیم کنند و شاد باشند. وطن یعنی خانهای که مادرش صبح زود نان تنوری میپزد و قبل از چانه گرفتن آمار سفرههای همسایهها را دارد و برای آنها هم چانه کنار میگذارد.
مجیدی منطق و سلوک حاکم بر فیلم هایش را نمایش نمیدهد، آدمها و زندگی هایشان در فیلمهای مجیدی از آن رو به دل مینشینند و عزیزند و محترم و به دور از شعار و نصیحت کردن، چون زیست و زندگی خود مجیدیاند، او زیستش همین است، چند روز پیش کاری کرد کارستان، در اختتامیه جشنواره بوسان کره وقت دریافت جایزه اش از وطن گفت و زخمهایی که بر جانش نشسته، او به دور از کنایه و خنثی حرف نزد، لعنت به جنگ نگفت، بی اشاره به جنگ افروزان، او محکم و مقتدر از بچههایی حرف زد که توی مدرسهها هنوز به فردا امید دارند و از بیمارستان و خانههایی که نباید میدان جنگ باشند.
از استقلال و مقاومت حرف زد که در چشم چشم آبیها گناه است و جرم. از ماکان پیدا نشده گفت و مدرسه میناب و از حمله به دانشگاه و بیمارستان و خانههای مسکونی، مجیدی محکم و باصلابت حرف میزد و فکر میکردم این مجید همان علی بچههای آسمان است که حالا برنده شده، خوشحال است، ولی خواهری معلول در خانه دارد، علیای که سرش را پایین انداخته بود تا کسی گریه اش را نبیند.
وقتی مجیدی از مدرسهها گفت، فکر کردم شاید معنای هنر همین است گاهی، «وقتی بقیه ساکتن، بقیه کورند، بقیه به مصلحت یا به بی شرافتی گزینشی حرف میزنند یکی باید اسم و رسم و مظلومیت آدمها را نگه داره.» امروز که برمی گردم عقب، میبینم آن پسربچه دوازده ساله هنوز توی من زندگی میکند. من هنوز وقتی فیلم خوبی میبینم پاهایم را زیر صندلی جمع میکنم و میپرسم: فیلم که تمام شد این آدمها کجا میروند.
من هنوز گاهی به آن کفش فکر میکنم و رقص ماهیها و پاهایی که توی همان کفش و کوچه جا ماند و شاید امدادگری در میناب آن پا را توی کفشی پسرانه یا دخترانه پیدا کرده است.