«وَلِلْحُرِّیَّةِ الْحَمْرَاءِ بَابٌ ـــــ بِکُلِّ یَدٍ مُضَرَّجَةٍ یُدَقُّ»
آزادیِ سرخ دری دارد ـــــ که با دستان خون آلود کوبیده میشود
احمد شوقی این بیت را در قصیده «نکبة دمشق» سرود؛ در سوگ شهری که در اکتبر ۱۹۲۵ زیر آتش توپخانه فرانسه رفت و بخشهایی از محلهها و بازارهایش به آتش کشیده شد. او چند ماه بعد این قصیده را در مراسمی برای کمک به آسیب دیدگان جنگ خواند. بیت او از دری میگفت که گشوده شدنش آسان نیست؛ دری که دستهای خون آلود با کوبیدن بر آن، به دنبال راه رسیدن به آزادی هستند.
سالها بعد، یحیی سنوار این شعر را خواند. ویدئوی او از برنامه «ما خفی اعظم» شبکه الجزیره پخش شد. او وسط ویرانهها ایستاده بود. ردایی روی سرش انداخته بود، لبخند میزد و انگشت اشاره اش را به سمت دوربین گرفته بود. این تصویر، مردی را نشان میداد که نامش با یکی از بزرگترین عملیاتهای تاریخ معاصر فلسطین و جهان گره خورده بود. مردی که تصویر دیگری از او یک روز در سراسر جهان چرخید؛ تصویری که در آن نه شعر میخواند و نه رو به دوربین حرف میزد.
* * *
سنوار را در رفح پیدا کردند؛ همان مردی که اسرائیلیها مدتها دنبالش بودند و مدام از پنهان شدنش در تونلهای غزه میگفتند، اما او در اعماق زمین نبود. او را در ساختمانی ویران در غزه پیدا کردند. زخمی و خسته روی مبلی نشسته بود. عصایی به دست داشت و پهپادی بالای سرش میچرخید. او چوب را برداشت و به سمت پهپاد پرتاب کرد. چوب به پهپاد نرسید، اما این تصویر از رفح بیرون رفت و راهش را به جهان باز کرد. مردی که اسرائیل مدتها دنبالش بود، در آخرین قاب زندگی اش نه در حال فرار دیده میشد و نه در حال تسلیم شدن. دستش را بلند کرده بود و چوبی به سوی پهپادی پرتاب میکرد که بالای سرش میچرخید. او میتوانست غزه را ترک کند. در ماههای اول جنگ به او پیشنهاد داده بودند به مصر برود، اما قبول نکرده بود. او در سرزمین خودش ماند. در همان جغرافیایی که نامش با طوفان الاقصی و یکی از بزرگترین عملیاتهای تاریخ معاصر فلسطین و جهان گره خورده بود؛ و آخرین تصویرش از همان جا به چشم جهان رسید. بعدتر چوب از دست سنوار جدا شد و زندگی دیگری پیدا کرد. هنرمندان او را کنار حنظله کشیدند؛ کودک کاریکاتورهای ناجی العلی، نقاش شهید فلسطینی که پشت به جهان ایستاده و چشم به راه بازگشت به وطن است. این بار کنار آن کودک، مردی با چوبی در دست نشسته بود. دو تصویر از دو نسل کنار هم، حنظلهای که هنوز به خانه بازنگشته و سنواری که تا واپسین لحظه در سرزمینش مانده بود.
* * *
چوب به پهپاد نرسید. درِ آزادی هنوز بسته است، اما تصویر سنوار، در واپسین لحظههای زندگی اش دست خونینی است که بر در آزادی میکوبد.