اخاذی زن جوان از مرد ۵۲ ساله مشهدی | تهدید به انتشار فیلم‌های غیراخلاقی بند رخت زنی را در روسیه از سقوط نجات داد + فیلم تبرکشی و چاقوکشی در چهارراه میدان گرگان + فیلم و جزئیات واکسن «آسترازنکا» ساخت کجاست؟ | میزان اثربخشی و عوارض احتمالی برای تست کرونا باید ناشتا بود؟ | شرایط آزمایش‌های مختلف کرونا «لایحه همسان‌سازی حقوق بازنشستگان» به خواسته‌های اساسی بی‌توجه است خبر خوب از پرداخت مطالبات بازنشستگان (۱۳ مرداد ۱۴۰۰) نگهبان پیر ساختمان پزشک بیمارستان برازجان به کاروان شهدای مدافع سلامت پیوست زلزله ۳.۹ ریشتری هجدک در استان کرمان را لرزاند+ جزئیات دفترچه راهنمای انتخاب رشته کنکور سراسری ۱۴۰۰ منتشر شد + اعلام زمان انتخاب رشته آتش‌سوزی گسترده در ارتفاعات تنگ هایقر استان فارس + عکس و فیلم زلزله‌ای به بزرگی ۴.۴ ریشتر استان خوزستان را لرزاند + جزئیات سن واکسیناسیون دو سال کمتر شد| آغاز ثبت نام واکسن برای متولدین ١٣۴٧ به قبل در سامانه واکسیناسیون + لینک ثبت نام تزریق رمدسیویر در کدام کلینیک های مشهد انجام می شود؟ آخرین اخبار از تصمیم گیری برای تعطیلی دو هفته‌ای از زبان وزیر کشور وضعیت قرمز کرونا دانشگاه فردوسی مشهد را تعطیل کرد آمار کرونا در ایران ۱۲ مرداد | فوت ۳۷۸ بیمار کرونایی و شناسایی ۳۹۰۱۹ بیمار جدید در شبانه‌روز گذشته چرا افراد واکسن‌زده باز هم کرونا می‌گیرند؟
خبر فوری

نان، بستنی و شادی‌های کوچک

  • کد خبر: ۷۴۹۷۱
  • ۲۹ تير ۱۴۰۰ - ۱۲:۱۴
نان، بستنی و شادی‌های کوچک
محمد امانی - نویسنده

هنوز شادی پیروزی در مسابقه فوتبال‌دستی میان خودم و پسرم ته‌نشین نشده بود که یک‌باره غمی آشنا و قدیمی جایش را گرفت. آن‌قدر گرم بازی شده بودم که تاکید همسرم برای خرید نان را فراموش کرده بودم. به ساعتم نگاه کردم و اضطراب هم به آن غم اضافه شد.


بعید می‌دانستم آن موقع شب دیگر هیچ نانوایی در محله پخت کند. ازآنجایی‌که همسرم یکی از اعضای اصلی پویش «نه به خرید نان از سوپرمارکت» است، باید به هر طریقی بود، آخرین تلاش‌هایم را برای تهیه نان از نانوایی به‌کار می‌بردم.


دست پسرم را گرفتم و با عجله سوار ماشین شدیم و به‌سمت نزدیک‌ترین نانوایی راه افتادیم. چراغ‌های روشن نانوایی کورسوی امیدی را در دلم زنده کرد. از ماشین پیاده شدیم و پشت‌سر آخرین نفر در صف ایستادیم. همان‌طور که مسحور حرکات شاطر بودم، ندایی از داخل نانوایی رسید که اعلام کرد نفرات آخر بی‌جهت وقت خودشان را در صف نانوایی تلف نکنند و تا لحظاتی دیگر، نان تمام خواهد شد.


درحالی‌که سعی می‌کردم چهره یک پدر قهرمان را با وجود شکست سختی که خورده بودم مقابل پسرم حفظ کنم، از صفی که دیگر نبود، بیرون آمدیم. چراغ‌های نانوایی یکی پس از دیگری خاموش می‌شد و من به سوپرمارکتی نگاه می‌کردم که در آن‌طرف خیابان با نان‌های بیات‌شده انتظارم را می‌کشید.


هنوز از جدول سیمانی عبور نکرده بودیم که کسی صدایم کرد. به‌دنبال صدا رویم را برگرداندم و متوجه پیرمردی شدم که نان‌های داغش را روی فنس مقابل نانوایی پهن کرده بود تا کمی خنک بشود. یک تکه نان تازه را جدا کرد و به دست پسرم داد. عاشق این رسوم مردم شهرم هستم که البته به‌وفور هنوز دیده می‌شود.


همان‌طور که داشتم تشکر می‌کردم، سه تا از نان‌هایش را سوا کرد و به دستم داد و گفت متوجه شده که نان به من نرسیده است و اصرار کرد که حتما بگیرمشان. گفت قصدش این بوده است به مقداری نان بخرد که فردا لازم نباشد دوباره به نانوایی مراجعه کند و حالا هم هیچ عیبی ندارد و فردا باز می‌آید.


آن شب آن پیرمرد نقشه گنج یا تکه‌ای الماس به من نداده بود. اما خوشحالی من به اندازه یافتن یک گنج بود. شادی‌ام به‌خاطر محبت و توجه آدمی بود که به‌ظاهر با من غریبه بود، اما لطف کوچکش برای همیشه در ذهنم ثبت خواهد شد.


در راه بازگشت به خانه به این موضوع فکر می‌کردم که در این روز‌های بی‌برقی و گرانی و کرونایی چقدر خوب می‌شود بیشتر باهم مدارا کنیم. اصلا آدمیزاد، بیچاره همین لطف و محبت‌های کوچک و بی‌دریغ است.


من تا عمر دارم، هیچ‌وقت چهره آن پیرمرد را فراموش نخواهم کرد؛ همان‌طور که سال‌هاست چهره آن بستنی‌فروش جوان را فراموش نکرده‌ام. وقتی که بستنی بی‌اینکه لب‌های پسرم حتی نزدیک آن بشود، از روی قیف سر خورد و روی زمین پخش شد. اما آن پسر جوان بدون گرفتن هیچ پول اضافی، یک بستنی دیگر برایش روی قیف ریخت و با محبت به دستش داد.


ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر:
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پربازدید
{*Start Google Analytics Code*} {*End Google Analytics Code*}