دختر با اکراه بچه گربه را رها کرد و آمد داخل تاکسی نشست؛ بچه گربه هنوز نگاهش میکرد و دختر برایش دست تکان داد.
کد خبر: ۱۳۹۷۰۰ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۹/۲۲
یک دستش به عصایی چوبین بود و در دست دیگرش، سبدی پر از خرت وپرت. تند قدم برمی داشت و پیرزنی که گویا همسرش بود، با فاصله کمی از عقبتر میآمد.
کد خبر: ۱۳۷۲۶۲ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۹/۰۸
مرد جوان گفت: «آقا! افتتاحیه بازیهای جام جهانیه.» راننده گفت: «ای آقا، دلت خوشه ها! جام جهانی بعد از مارادونا دیگه لذت و هیجان نداره.
کد خبر: ۱۳۶۰۶۸ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۹/۰۱
کلافه و مضطرب از اینکه دیر به قرارم برسم، ایستاده بودم کنار خیابان که چه کنم. یک موتورسوار آرام از مقابلم گذشت.
کد خبر: ۱۳۴۸۲۱ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۲۴
سرباز دست تکان داد و مقصد را گفت. راننده تاکسی قبل از اینکه به آنها تأیید بدهد، رو به من گفت: «آقا! میشه شما جلو بشینی؟» و بعد رو به آنها گفت: «سرکار! بیا بالا.»
کد خبر: ۱۳۳۶۱۴ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۱۷
راننده به بقیه مسافرانی که مسیر دیگری را پیشنهاد میدادند، فقط با یک نچ جواب داد و بعد هم پایش را روی گاز گذاشت به سمت مقصد.
کد خبر: ۱۳۲۴۱۶ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۱۰
وسط اتوبوس ایستاد، نفس عمیقی کشید و بعد با صدای بلند گفت: «کتاب برای افزایش اطلاعات و پرکردن اوقات فراغت؛ رمان، شعر، روان شناسی، سبک زندگی... همه جور کتاب دارم.»
کد خبر: ۱۳۱۱۸۴ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۰۳
پیرمرد، ایستگاه پارک ملت سوار شد. لاغراندام بود با چهرهای آفتاب سوخته. خودش را رساند به جایی از واگن که تراکم کمتری بود؛
کد خبر: ۱۳۰۰۸۳ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۷/۲۶
راننده سبیلهایی جوگندمی و پرپشت داشت و لهجه مشهدی را داش مشتی صحبت میکرد. روی داشبوردش چند عکس داشت از تختی، شهید چمران و عکسی قدیمی از جوانی با یک دوبنده کشتی و مدالی دور گردن که شباهت فراوانی به آقای راننده داشت.
کد خبر: ۱۲۹۰۴۰ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۷/۱۹
مثل ارواحی که توی فیلمها از درهای بسته عبور میکنند، پسر در لحظه بسته شدن در، خودش و قفس را به سرعت داخل اتوبوس انداخت.
کد خبر: ۱۲۸۱۷۹ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۷/۱۳
حمید سبحانی - عکاس و نویسنده
کد خبر: ۱۲۶۲۹۵ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۶/۲۹
حمید سبحانی - عکاس و نویسنده
کد خبر: ۱۲۴۴۰۲ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۶/۱۵