داستان نوجوان - صفحه 5

داستان نوجوان
| شهرآرانیوز
داستان نوجوان | آماده‌باش در خانه‌ی ما
همیشه ۱۰ روز که از ماه اسفند می‌گذرد، در خانه‌ی ما از سوی بابا و مامان یک «آماده‌باش» اعلام می‌شود.
کد خبر: ۲۰۸۲۲۴    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۲/۱۵

داستان نوجوان | دل‌گرمی آفتاب
از شانس بد ما آفتاب افتاده بود آن طرف پیاده‌رو و درست مخالف جایی که ما ایستاده بودیم می‌تابید.
کد خبر: ۱۹۷۵۰۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۱/۲۶

یادداشت کودک | قدم زدن در بهشت
هوا سرد است و همه لباس گرم پوشیده‌ایم، خوش‌حالیم که عید تولد امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) است.
کد خبر: ۲۰۵۲۲۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۱/۲۳

داستان نوجوان | کارم تمام است!
انسان‌های بزرگ همیشه مهربان هستند. از کسی عصبانی نمی‌شوند و سعی می‌کنند با همه خوب رفتار کنند.
کد خبر: ۲۰۳۳۰۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۱/۱۷

داستان نوجوان | تابلوی بهار در زمستان
هریک مشغول تمرین کارهایشان بودند و برای جشن‌های دهه‌ی فجر آماده می‌شدند. برای برپایی جشن بزرگ انقلاب اسلامی، هیچ‌کس دل توی دلش نبود. بابای مدرسه‌مان همه‌جا را آب‌جارو می‌کرد.
کد خبر: ۱۹۸۳۳۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۱/۱۵

داستان نوجوان | قاب ماندگار
به طرف صدا برگشتم. مردی بلندقد و لاغراندام‌ با پیراهنی سرمه‌ای و شلواری مشکی پشت سرم ایستاده بود.
کد خبر: ۱۶۶۵۶۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۱/۰۲

داستان نوجوان | تیلیک و تیلیک و تیلیک
خانم خیّاط می‌خواست یک عالمه بلوز و شلوار بدوزد برای یک‌ عالمه بچه‌ی خوشگل و کوچولو. چرخ‌خیاطی شروع کرد به دوختن اما یکدفعه گلویش درد و سرفه‌اش گرفت.
کد خبر: ۲۰۵۲۳۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۰/۳۰

داستان نوجوان | دو تصویر، یک اشتباه
کارنامه‌ام را که دیدم آتش گرفتم. در همه‌ی درس‌ها سنگ تمام گذاشته و بدون یک نمره‌ی قبولی، همه را از یک کنار افتاده بودم! واقعا از من بعید بود. بعد از آن همه درس خواندن و تست زدن، این حقم نبود.
کد خبر: ۲۰۲۱۵۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۰/۲۰

یادداشت نوجوان | مادر یعنی زندگی
سلام خداجانم. از شما به اندازه همه‌ی آسمان‌ها و ستاره‌هایی که آفریدی تشکّر می‌کنم که به من پدر و مادر دادی تا زندگی کنم.
کد خبر: ۱۹۶۹۶۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۰/۱۷

داستان کودک | انشایی برای مادرم
انشا نوشتن کار جالبی است. می‌توانید درباره‌ی هر چیزی انشا بنویسید. مریم قرار بود برای کسی یا چیزی که بیش از همه دوستش دارد انشا بنویسد.
کد خبر: ۱۹۶۹۷۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۰/۱۶

داستان نوجوان | مخصوص مامان
درست یک ساعت و ۲۰ دقیقه بود که داشتم به حرف‌های عماد گوش می‌دادم. گوش‌هایم نزدیک بود سوت بکشند و از سرم دود بلند شود.
کد خبر: ۱۹۷۰۰۴    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۰/۱۳

داستان نوجوان | توپ پنچر
اگر مهیار صدایش را درنیاورده بود، اگر با دست‌های لرزان و عرق‌کرده و چشم‌های خجالت‌زده‌اش به آقای مسعودی خیره نشده بود، اگر با طرز حرف زدن استرسی‌اش سیر تا پیاز ماجرای آن روز را لو نداده بود...
کد خبر: ۲۰۳۳۲۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۰/۱۲

داستان کوتاه | شب مسابقات، استرس ممنوع
همین‌طور که فکرهایم تا عمق آسمان پیش می‌روند، ناگهان یک تکه ابر بزرگ روی آسمان پهن می‌شود. دیگر نه ماه پیداست، نه همان چند ستاره. فکر اینکه فردا دوباره نوک مدادهایم بشکنند یا خودکارهایم ننویسند دست‌هایم را سرد می‌کند.
کد خبر: ۱۸۵۰۷۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۰/۰۲

داستان نوجوان | انارهای شب یلدا
چهارشنبه بود. طبق معمول، کمی زودتر تعطیل شده بودیم اما این زود تعطیل شدن دلیل خوبی برای اینکه با لبخندی پهن ‌و‌ چهره‌ای خوشحال و خندان وارد خانه بشوم نبود.
کد خبر: ۱۹۲۷۵۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۰/۰۲

داستان کودک | شب یلدا  کنار «باباجان‌ها»
مادر سه جعبه‌ی شیرینی خانگی رژیمی پخته بود. دوقلوها هم دفترهای نقاشی‌هایشان را برداشته بودند. بابا هم کلی هدیه‌های کوچک خریده بود که همه با هم کاغذ کادویشان کرده بودند.
کد خبر: ۱۹۲۷۵۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۹/۳۰

داستان نوجوان | گروه  انار پخش‌کن‌های  شب یلدا
یلدا خیلی قشنگ است، یک شب پر از شادی و لبخند و قصه، پر از میوه‌های خوش‌مزه مانند هندوانه و انار. بابا‌بزرگ دلش می‌خواست شب یلدا که شد، همه‌ی اهل محل انار داشته باشند، انارهای شیرین و قرمز و آب‌دار.
کد خبر: ۱۹۲۷۵۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۹/۳۰

داستان نوجوان | مهمانی ما
امروز باز هم سر همین کنترل کوچک به مشکل خوردم. البته فکر می‌کنم این دفعه حق کاملا با بابا بود. او معتقد است در جشن و دورهمی‌های خانوادگی بهتر است تلویزیون خاموش باشد.
کد خبر: ۱۹۲۷۶۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۹/۲۹

داستان نوجوان | چه تاریک شد!
خیلی از خانم‌ها توی خانه روضه می‌گیرند و خانم‌های همسایه و فامیل را دعوت می‌کنند تا بیایند روضه گوش کنند. خانم‌گلی هم روضه داشت.
کد خبر: ۱۹۷۵۰۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۹/۲۲

داستان کوتاه نوجوان | مهربانی، گرما دارد
قمری کوچک دیگر توانی برای پر و بال زدن نداشت. آن را در میان دستانش گرفت. بدن پرنده‌ی کوچک سرد بود.
کد خبر: ۱۹۳۲۰۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۹/۰۶

داستان نوجوان | یک مشت ارزن، یک مشت گندم
خیلی‌ها وقتی گندم و خرده نان و خرده غذایی دارند، آن‌ها را برای پرنده‌ها می‌ریزند. شما تا به حال این کار را کرده‌اید؟
کد خبر: ۱۹۵۴۷۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۹/۰۲

پربازدید
آخرین اخبار پربازدیدها چند رسانه ای عکس
{*Start Google Analytics Code*} <-- End Google Analytics Code -->