داستان نوجوان - صفحه 7

داستان نوجوان
| شهرآرانیوز
داستان نوجوان | کاروان شجاعان
من خاری بودم در صحرای سوزان دشت نینوا که با وزش باد، به این طرف و آن طرف می‌رفتم. سال ۶۱ هجری بود که کاروانی دیدم. ۷۲ مرد و زنان و کودکانی که با آن‌ها بودند.
کد خبر: ۱۷۴۲۶۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۶/۱۴

داستان نوجوان | نذری خاله‌جان
اربعین که از راه می‌رسد، کوچه‌‌ها پر از بوی خوش نذری می‌شود. خاله‌جان هم هر سال اربعین، نذری داشت. شله‌زرد‌های نذری او حرف نداشتند.
کد خبر: ۱۷۶۹۵۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۶/۱۴

داستان نوجوان | به تو از دور سلام
دفتر و نوشتن را کنار گذاشتم. همه‌چیز را فراموش کردم و دویدم سمت بابا. پرسیدم: «می‌خواهید بروید کوه. کدام کوه؟ من هم بیایم؟» بابا لبخندی زد و گفت: «جایی که می‌خواهم بروم از کوه زیباتر است.»
کد خبر: ۱۷۵۰۲۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۶/۱۲

داستان نوجوان | بن‌بست سپیدار
به سال گذشته فکر می‌کنم، به قبل از اینکه باباحاجی خانه‌ی روبه‌رویی را خالی کند، درخت سپیدار را تنها بگذارد و برای همیشه از این دنیا برود.
کد خبر: ۱۷۶۹۶۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۶/۱۱

داستان نوجوان | مثل نور در تاریکی
نیم ساعت است پرونده‌ام را گرفته‌ام دستم، سرم را انداخته‌ام پایین و به سرامیک‌های کف اتاق نگاه می‌کنم.
کد خبر: ۱۷۴۴۶۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۶/۰۹

داستان نوجوان | ای کاش ما هم به کربلا برویم
بیستم صفر، یعنی اربعین، روزی است که جابربن‌عبدا... انصاری، یکی از یاران رسول خدا(ص)، از مدینه به کربلا رسید تا به زیارت‌ قبر امام‌حسین(ع) بشتابد. او نخستین کسی است که قبر آن ‌حضرت را زیارت کرده است.
کد خبر: ۱۷۶۹۵۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۶/۰۷

داستان کوتاه نوجوان | نور و دانایی
«همیشه انجام یک کار خوب حال ما را بهتر می‌کند. یکی از بهترین کارهایی که می‌شود در این روزها انجام داد، نذر کردن و نذری دادن است.»
کد خبر: ۱۷۴۲۵۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۵/۲۹

داستان کودک | یک روز با خاطرات پدربزرگ
بابا‌بزرگ در جنگ اسیر شده بود، یک اسیر جنگی! بابا‌بزرگ لبخند‌زنان گفت: «اوه، کجایش را دیده‌ای؟! کلی خاطره دارم برایت تعریف کنم.»
کد خبر: ۱۷۴۲۷۷    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۵/۲۶

داستان نوجوان | شبیه آن‌که دوستش داری
روی جلد مجله درشت و پررنگ نوشته بود: «صفحه‌ای برای چاپ داستان‌های نویسندگان نوجوان ایجاد کرده‌ایم.»
کد خبر: ۱۷۶۹۴۴    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۵/۲۴

داستان نوجوان | دوچرخه‌سواران
دوچرخه‌ی آقای اسدی کنار حیاط مدرسه با زنجیری به درخت بسته شده بود.
کد خبر: ۱۷۷۴۷۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۵/۱۷

داستان کودک | پسرک و ماهی
محمدامین روی صندلی چوبی کنار آشپزخانه نشسته بود و به‌آرامی با ماهی داخل تنگ حرف می‌زد. تلویزیون هم روشن بود و کارتون تام وجری پخش می‌کرد.
کد خبر: ۱۷۵۰۲۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۵/۱۶

داستان نوجوان | پرچم سبز
محرم که می‌رسد، همه‌جا پر از پرچم می‌شود، پرچم‌هایی که روی در و دیوار نصب می‌شوند، پرچم‌هایی که در باد تکان می‌خورند. پرچم سبز هم دلش می‌خواست جایی نصب شود و باد تکانش بدهد و نوشته‌ی «یاحسین(ع)» روی آن را به همه نشان بدهد.
کد خبر: ۱۶۸۵۸۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۵/۱۵

داستان کودک | زنبورها
کندوی زنبورها همیشه پر از زنبور است. همیشه پر از عسل است، عسل خوش‌مزه و شیرین. همین باعث می‌شود خیلی‌ها دنبال کندوها باشند و ... .
کد خبر: ۱۷۴۴۷۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۵/۱۰

داستان نوجوان | کاروان اسیران
کاروان اسیران کربلا در میان صحرا پیش می‌رفت. بچه‌ها خسته بودند. زن‌ها چشم‌هایشان پر از اشک بود و بغض کرده بودند.
کد خبر: ۱۷۴۲۶۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۵/۰۸

یادداشت نوجوان | به معنای عاشورا فکر می‌کنم
پرچم سیاه را از توی کمد اتاق در می‌آورم و به در خانه نصب می‌کنم. عطر محرم همه‌ی شهر را پر کرده است.
کد خبر: ۱۶۸۵۷۷    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۵/۰۴

داستان نوجوان | موکب کوچک ما
به سینی پلاستیکی پر از لیوان چای نگاه می‌کردم. دیگر بخاری از آن‌ها بلند نمی‌شد.
کد خبر: ۱۶۶۵۶۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۵/۰۳

داستان نوجوان | نذر مامان
محرم که از راه می‌رسد همه‌جا پر می‌شود از صدای نوحه. همه‌جا پر می‌شود از عزادار. همه دلشان می‌خواهد توی مراسم عزاداری شرکت کنند.
کد خبر: ۱۶۷۴۲۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۴/۳۱

یادداشت نوجوان | بنوش به یاد کربلا
تابستان است و آفتاب، مستقیم‌تر و گرم‌تر از همیشه می‌تابد. چند روز بیشتر به ماه محرم نمانده است.
کد خبر: ۱۶۷۴۲۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۴/۳۱

داستان نوجوان | موکب خانوادگی ما
بابابزرگ، صبح مأموریتش را به من داد و گفت: «عادل‌جان، بررسی کن ببین امسال چه برنامه‌هایی برای ۱۰ شب اول محرم داشته باشیم بهتر است.»
کد خبر: ۱۶۸۵۲۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۴/۲۸

داستان نوجوان | دو برادر نمونه
مثلا قهر کرده‌ام! از صبح رفته‌ام توی اتاق و در را روی خودم بسته‌ام. پشت در اتاق برگه‌ای چسبانده‌ و رویش نوشته‌ام: «لطفا کسی مزاحم نشود، مخصوصا یوسف!»
کد خبر: ۱۷۴۴۸۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۴/۲۶

پربازدید
آخرین اخبار پربازدیدها چند رسانه ای عکس
{*Start Google Analytics Code*} <-- End Google Analytics Code -->