داستان نوجوان - صفحه 2

داستان نوجوان
| شهرآرانیوز
داستان کودک | رستم دستان و بچه‌های قهرمان ایران
 همه از دیوها می ترسند، جیغ می کشند و فرار می کنند؛ اما بچه‌های ایران شجاع بودند و رفتند به جنگ دیو.
کد خبر: ۳۳۱۷۷۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۲/۲۷

آیین افتتاحیه باشگاه «سیمرغ»، عصر امروز، سه‌شنبه (۲۳ اردیبهشت‌ماه)، با حضور تعداد از مسئولان کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و شماری از اعضای کانون در آرامگاه فردوسی برگزار شد.
کد خبر: ۳۳۲۵۱۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۲/۲۳

داستان کودک | بچه‌های محله امید
وقتی دهه نودی‌ها پای کار حل یک مشکل بزرگ آمدند. سعید پرسید: «بابایت کی از مسافرت بر‌می‌گردد؟» امید با تعجب نگاهش کرد و گفت: «بابای من که مسافرت نرفته!»
کد خبر: ۳۰۸۰۵۴    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۲/۲۲

داستان کودک | عجب بابابزرگ پهلوانی!
پهلوان‌ها همیشه دوست‌داشتنی‌اند. همه دوست دارند پهلوان باشند. سینا هم از اینکه فهمیده بود بابا‌بزرگش یک پهلوان است، خوش‌حال بود. سینا دلش می‌خواست مانند بابابزرگ باشد.
کد خبر: ۳۲۶۹۴۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۲/۱۶

داستان کودک درباره روز معلم | یک هدیه‌ی عجیب
روز معلم که می‌شود، همه دوست دارند به آموزگارشان هدیه بدهند. بچه‌های کلاس پنجم جیم هم همین قصد را داشتند.
کد خبر: ۳۲۸۱۴۷    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۲/۱۱

داستان کودک | یک روز دختر فوق‌العاده!
شاید همه‌ی شما انشایی درباره‌ی اینکه در آینده دوست دارید چه‌کاره شوید، نوشته باشید. دخترهای کلاس خانم‌زمانی هم می‌خواستند همین انشا را بنویسند، اما...
کد خبر: ۳۲۹۳۴۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۲/۰۹

داستان کودک | اتوبوس بازنشسته
وقتی آدم‌ها پیر می‌شوند، بازنشسته می‌شوند. اتوبوس کهنه هم پیر شده بود. دلش می‌خواست مانند راننده‌ی پیرش بازنشسته شود.
کد خبر: ۲۰۸۲۲۷    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۲/۰۶

داستان نوجوان | بهترین انتخاب چه کسی است؟
فصل انتخابات شورای دانش‌آموزی که می‌رسد، مدرسه‌ها پر می‌شود از شعارهای تبلیغاتی جورواجور. در مدرسه‌ی اقاقیا هم انتخابات شورای دانش‌آموزی نزدیک بود. ‎ 
کد خبر: ۳۱۵۶۰۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۱/۲۱

داستان کودک | بهار آمده، خانم‌بهار آمده
بهار که از راه می‌رسد، دنیا دوباره سبز و قشنگ و پر از گل می‌شود و درخت‌ها و حیوانات از خواب زمستانی بیدار می‌شوند. بهارخانم هم آمده بود تا همه‌جا را سبز و قشنگ کند، اما... .
کد خبر: ۳۲۰۳۸۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۱/۱۷

داستان کودک | اولین افطار
زهرا روزه بود. اولین روزی بود که روزه می‌گرفت، اما هنوز هشت ساعت تا افطار باقی مانده بود.
کد خبر: ۳۲۰۳۹۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۱۲/۱۸

داستان کودک درباره خانه‌تکانی | عطر بهار، بوی عید
خانه‌تکانی عید که شروع می‌شود، همه‌ی خانواده‌ها مشغول کار می‌شوند و هر کسی یک‌جوری کمک می‌کند. سارا و امید هم می‌خواستند در خانه‌تکانی عید کمک کنند.
کد خبر: ۳۱۹۱۴۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۱۲/۱۵

داستان نوجوان | جشنی برای آمدنت
نیمه‌ی شعبان که می‌آید، شهر نورانی و قشنگ می‌شود و همه جشن می‌گیرند. بچه‌های کوچه هم به فکر یک جشن بودند.
کد خبر: ۳۱۴۹۴۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۱۱/۲۷

داستان نوجوان | زیر سایه‌ی خورشید
اتوبوس که جلو مدرسه ایستاد، بچه‌ها با خوش‌حالی و یکی‌یکی سوار شدند. کنار هم روی صندلی‌ها نشستند و با سروصدا مشغول سلام‌کردن و خوش‌وبش و حرف‌زدن شدند.
کد خبر: ۳۱۳۲۴۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۱۱/۱۵

داستان کودک | عجله نکن! خوب می‌شوی
صدای بچه‌ها که از مدرسه برگشته بودند و در کوچه فوتبال بازی می‌کردند، از پنجره شنیده می‌شد. سینا فکری کرد و لبخندی زد و با عجله لباس ورزشی‌اش را پوشید و رفت داخل کوچه.
کد خبر: ۳۱۱۶۲۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۱۱/۰۱

داستان کودک | پازلی که سروصداها را تمام کرد
علی تازه روی صندلی نشسته بود و کتاب داستانش را باز کرده بود تا بخواند که یک‌دفعه همه‌جا لرزید.
کد خبر: ۳۱۰۰۰۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۱۰/۲۹

داستان کودک | نذری که برآورده شد
خیلی وقت‌ها برای اینکه مشکلمان حل شود یا همه‌چیز به‌خوبی و خوشی انجام شود، نذر می‌کنیم و از خدا می‌خواهیم همه‌چیز را روبه‌راه کند.
کد خبر: ۳۰۴۶۵۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۱۰/۰۸

داستان کودک | بفرمائید قصه شب یلدا
یلدا که می‌شود، همه جشن می‌گیرند. مدرسه‌ها هم برای بچه‌ها جشن یلدا می‌گیرند. 
کد خبر: ۳۰۶۲۰۴    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۱۰/۰۱

داستان کودک | کلاه آبی
پارسا همه‌ی جیب‌های کوله‌پشتی‌اش را گشت. جیب‌های لباس فرمش را هم زیرورو کرد. هرجا را گشت، نبود.
کد خبر: ۳۰۲۰۱۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۹/۱۸

داستان کودک | وقت کمک کردن است
همیشه وقتی کسی به کمک احتیاج دارد، خوب است به‌موقع به کمکش برویم. بچه‌های کلاس چهارم ج هم همین کار را کردند.
کد خبر: ۲۹۴۳۰۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۹/۰۵

داستان نوجوان | دنیای قشنگ کتاب‌ها
سینا آن‌قدر در خواندن کتاب غرق شده بود که اصلاً سروصدای بچه‌ها را نمی‌شنید. یک‌دفعه امید دوید و یک مشت برگ خشک برداشت و پاشید توی صورت رضا.
کد خبر: ۲۹۲۹۱۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۸/۲۷

پربازدید
آخرین اخبار پربازدیدها چند رسانه ای عکس
{*Start Google Analytics Code*} <-- End Google Analytics Code -->