داستان نوجوان - صفحه 3

داستان نوجوان
| شهرآرانیوز
داستان کودک | عجله نکن! خوب می‌شوی
صدای بچه‌ها که از مدرسه برگشته بودند و در کوچه فوتبال بازی می‌کردند، از پنجره شنیده می‌شد. سینا فکری کرد و لبخندی زد و با عجله لباس ورزشی‌اش را پوشید و رفت داخل کوچه.
کد خبر: ۳۱۱۶۲۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۱۱/۰۱

داستان کودک | پازلی که سروصداها را تمام کرد
علی تازه روی صندلی نشسته بود و کتاب داستانش را باز کرده بود تا بخواند که یک‌دفعه همه‌جا لرزید.
کد خبر: ۳۱۰۰۰۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۱۰/۲۹

داستان کودک | نذری که برآورده شد
خیلی وقت‌ها برای اینکه مشکلمان حل شود یا همه‌چیز به‌خوبی و خوشی انجام شود، نذر می‌کنیم و از خدا می‌خواهیم همه‌چیز را روبه‌راه کند.
کد خبر: ۳۰۴۶۵۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۱۰/۰۸

داستان کودک | بفرمائید قصه شب یلدا
یلدا که می‌شود، همه جشن می‌گیرند. مدرسه‌ها هم برای بچه‌ها جشن یلدا می‌گیرند. 
کد خبر: ۳۰۶۲۰۴    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۱۰/۰۱

داستان کودک | کلاه آبی
پارسا همه‌ی جیب‌های کوله‌پشتی‌اش را گشت. جیب‌های لباس فرمش را هم زیرورو کرد. هرجا را گشت، نبود.
کد خبر: ۳۰۲۰۱۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۹/۱۸

داستان کودک | وقت کمک کردن است
همیشه وقتی کسی به کمک احتیاج دارد، خوب است به‌موقع به کمکش برویم. بچه‌های کلاس چهارم ج هم همین کار را کردند.
کد خبر: ۲۹۴۳۰۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۹/۰۵

داستان نوجوان | دنیای قشنگ کتاب‌ها
سینا آن‌قدر در خواندن کتاب غرق شده بود که اصلاً سروصدای بچه‌ها را نمی‌شنید. یک‌دفعه امید دوید و یک مشت برگ خشک برداشت و پاشید توی صورت رضا.
کد خبر: ۲۹۲۹۱۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۸/۲۷

داستان کودک | یک سوپ و سه آشپز!
همیشه وقتی یکی سرما می‌خورد، برایش سوپ می‌پزند تا حالش زودتر خوب شود. بچه‌ها هم می‌خواستند حال مامان زودتر خوب شود. برای همین، دست‌به‌کار شدند.
کد خبر: ۲۹۰۸۵۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۸/۲۰

در دنیای تو صلح چه رنگ است؟ | نگاهی به سه قصه از مجموعه «قصه های صلح»
وقتی از صلح سخن می‌گوییم، سخن از آرامش همه عناصر زمین است. در نبودن صلح است که آتش به جان جنگل‌ها می‌افتد و همین جاست که ابر‌ها و باران‌ها نشان صلح را با خود به ارمغان می‌آورند.
کد خبر: ۲۹۹۰۶۴    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۸/۱۹

داستان کودک | قهرمان مدرسه ما
روی دیوار خیلی از مدرسه‌ها پر از نقاشی‌های قشنگ است. آقای نقاش هم آمده بود تا روی دیوار مدرسه یک نقاشی قشنگ بکشد.
کد خبر: ۲۹۰۸۰۴    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۸/۱۶

داستان کودک | پایان زورگویی
بعضی وقت‌ها یکی پیدا می‌شود که فکر می‌کند از دیگران قوی‌تر است و می‌خواهد به دیگران زور بگوید. بچه‌های مدرسه هم این مشکل را داشتند. به نظرتان این جور وقت‌ها باید چه کار کرد؟
کد خبر: ۲۹۰۸۲۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۸/۱۳

داستان نوجوان | تعاونی برادران ارزان‌فروش
وقتی به یک فروشگاه بزرگ می‌روید که قیمت‌هایش مناسب است، دلتان می‌خواهد کلی خرید کنید. بابابزرگ هم این کار را کرد.
کد خبر: ۲۴۵۳۰۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۷/۱۷

داستان نوجوان | یک مربی عالی
نرمش و ورزش کردن خیلی خوب است. آدم را برای مسابقه آماده می‌کند. همه‌ی ورزشکارها پیش از مسابقات حسابی ورزش و تمرین می‌کنند.
کد خبر: ۲۴۹۸۱۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۷/۰۳

داستان کودک | وای، دیرم شد!
زمان مدرسه‌ها که می‌شود، همه‌ی بچه‌ها به‌موقع از خواب بیدار می‌شوند. آماده می‌شوند و می‌روند مدرسه. روز اول مدرسه‌ها از راه رسید. امید هم مرتب و منظم به مدرسه رفت.
کد خبر: ۲۴۵۳۹۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۷/۰۱

داستان کودک | تازه‌واردهای دوقلو
همیشه بزرگ‌ترها مواظب کوچک‌ترها هستند. در کارها کمک و اگر سؤالی داشتند راهنمایی‌شان می‌کنند. سینا هم برادر بزرگ‌تر بود.
کد خبر: ۲۴۶۲۶۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۶/۲۴

داستان کودک | یک کمک کوچولو
وقتی یکی کمکت می‌کند، دلت می‌خواهد مهربانی‌اش را جبران کنی. دلت می‌خواهد تو هم یک جوری به او کمک کنی. ماشین‌های تعمیرگاه هم در همین فکر بودند.
کد خبر: ۲۴۵۲۲۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۶/۱۷

داستان نوجوان | مهمانان شهر امام رضا(ع)
هر سال شهادت امام رضا(ع) که می‌شد، مادر‌بزرگ نذری می‌داد. یک آش خوش‌مزه می‌پخت و همه‌ی همسایه‌ها را دعوت می‌کرد.
کد خبر: ۲۴۵۳۵۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۶/۰۸

داستان کودک | من اینجا تنها نیستم
نهال کوچک دلش پر از ترس و غصه شد و شروع کرد به فریاد زدن: «کسی صدایم را می‌شنود؟ کسی هست کمکم کند؟» هنوز از سبز شدنش خیلی نگذشته بود که بیابان تاریک شد.
کد خبر: ۲۳۷۶۶۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۵/۳۱

داستان کودک | بابای مهربان
همیشه وقتی خیلی خسته‌ای، دلت می‌خواهد یک گوشه بنشینی و حسابی استراحت کنی. بابا هم حسابی خسته بود. دلش می‌خواست کمی استراحت کند.
کد خبر: ۲۴۵۸۰۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۵/۲۸

داستان نوجوان | خاطرات تلخ و شیرین اسارت
همه از روزهای دور گذشته کلی خاطره دارند، خاطره‌های خوب و بد، خاطره‌های تلخ و شیرین. بابا‌بزرگ هم از آن زمان‌ها کلی خاطره داشت.                   
کد خبر: ۲۴۰۵۵۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۵/۲۵

پربازدید
آخرین اخبار پربازدیدها چند رسانه ای عکس
Start Google Analytics Code <-- End Google Analytics Code -->