به گزارش شهرآرانیوز، ماجرای ورود بنده به فضای آکادمیک و آغاز دغدغههای فکریام به سال ۱۳۵۰خورشیدی بازمیگردد؛ زمانی که بهعنوان یک جوان جویای علم وارد دانشگاه علومپزشکی مشهد شدم. در آن دوران، سیستم پذیرش دانشجو تفاوت بنیادینی با امروز داشت و چیزی به نام «کنکور سراسری» با ساختار یکپارچه کنونی در کار نبود. هر دانشگاهی بنا به صلاحدید خود آزمونهای مستقلی برگزار میکرد و گزینشها منطقهای یا دانشگاهی بود. من که در دوران دبیرستان دیپلم ریاضی گرفته بودم، در آزمونی شرکت کردم که ۱۰ رشته مختلف را بهصورت متمرکز و یکجا گزینش میکرد. دانشگاه مشهد در آن سال، پذیرفتهشدگان رشتههای مهمی، چون دندانپزشکی، پزشکی، فیزیک و شیمی را در یک گروه کلی قرار داده بود. ما در این مجموعه قبول شدیم و نظام آموزشی به این شکل بود که در سال اول ورود، به همه ما اجازه دادند تا دروسی کاملا عمومی و مشترک را بگذرانیم و پایههای علمی خود را تقویت کنیم.
در همان ایام، جرقههای بیداری مذهبی و سیاسی در ذهن من زده شد. در محله ما روحانی بسیار محترم و روشنفکری به نام آقای دانشور سکونت داشتند که از اقوام و بستگان مرحوم آیتا... طالقانی بودند. یک روز در دیداری که با ایشان داشتم، دغدغه دینی خود را مطرح کردم و پرسیدم: «ما جوانان برای امور شرعی خود باید از چه کسی تقلید کنیم؟» ایشان بدون تردید و با صراحت پاسخ دادند: «از آقای خمینی (ره) تقلید کنید.»
البته من پیش از آن، از طریق آشنایان و فامیلهایی که دانشجو بودند، روایات و زمزمههایی درباره واقعه تاریخی ۱۵خرداد شنیده بودم، اما واقعیت این است که تا آن مقطع خیلی این مسائل را بهصورت جدی و ریشهای دنبال نمیکردم.
هنگامی که وارد فضای دانشگاه شدم، این دغدغه در من پررنگتر شد. مدتها بهدنبال یافتن رساله عملیه امامخمینی (ره) گشتم تا اینکه بالاخره در سال۱۳۵۱ موفق شدم نسخهای از آن را پیدا کنم و رسما در امور شرعی به ایشان رجوع کردم. نگهداری از این رساله در آن سالها جرم سنگینی محسوب میشد و سایه سنگین و رعبآور ساواک بر سر همه خانوادهها بود. به خاطر دارم یکبار که زمزمه تفتیش خانهها توسط مأموران ساواک مطرح شد، پدر و مادرم از شدت نگرانی و اضطراب، رساله امام (ره) را بردند و در باغچه خانه، درون آب و گل پنهان کردند تا مبادا به دست مأموران بیفتد. خدا میداند عاقبت آن رساله در آن باغچه چه شد! با این حال، پیش از آن اتفاق، من بخشهای مهمی از آن را مطالعه کرده بودم. در آن رساله، بخشی به نام «منکرات» وجود داشت که احکام امربهمعروف و نهیازمنکر را توضیح میداد. این بخش برای ما دانشجویان که بهدنبال راهی برای اصلاح جامعه بودیم، از نظر سیاسی بسیار جذاب و الهامبخش بود و مدام با خود مرور میکردیم که در فضای پر از منکر آن زمان، وظیفه ما برای امربهمعروف چیست و چه باید بکنیم.
در امتداد همین جستوجوهای فکری و عقیدتی بود که وصف یک روحانی جوان و خوشفکر به نام «آقای خامنهای» به گوشم خورد. شنیدم که ایشان جلسات درس و بحثی دارند که بسیار متفاوت و اثرگذار است. با پرسوجو متوجه شدیم که ایشان در حوالی سالهای ۱۳۵۱ و ۱۳۵۲ در مسجد امامحسن مجتبی (ع) اقامه نماز میکنند. این مسجد درواقع متعلق به پدر بزرگوار ایشان بود و از آنجا که پدرشان به رحمت خدا رفته بودند، ایشان جایگاه پدر را پر کرده و امامت جماعت آن مسجد را بر عهده گرفته بودند.
برای رسیدن به این جلسات، مسیرها طولانی و امکانات بسیار محدود بود. من در آن زمان در محله «خیابان ضد» سکونت داشتم و هر بار این مسافت طولانی را با دوچرخه تا مسجد رکاب میزدم. دوست و همکلاسی عزیزم، آقای دکتر فیروزآبادی، نیز وضعیتی مشابه داشت؛ او از منطقه دورافتاده «خواجهربیع» با دوچرخه راه میافتاد و ما با همین دوچرخهها خودمان را به نماز آقا میرساندیم. در سرمای استخوانسوز زمستانهای مشهد، طیکردن این مسیرها فقط به شوق بهرهمندی از صحبتهای ایشان امکانپذیر بود.
شیوه کار ایشان در مسجد امامحسن (ع) در ابتدا اصلا شبیه به جلسات تفسیر مرسوم و طولانی نبود. مرام و رویه ثابت ایشان اینگونه بود که در فاصله کوتاه بین نماز مغرب و نماز عشا، به مدت بسیار کوتاهی، مثلا دو یا سه دقیقه میایستادند و برای جمعیت صحبت میکردند. در همین زمان اندک، سورههای کوچک قرآن را با بیانی شیوا ترجمه و مفهومسازی میکردند. ما دقیقا بهدلیل همین چند دقیقه صحبتهای عمیق و جهتدار، رنج راه را به جان میخریدیم و خودمان را به آنجا میرساندیم.
برای درک ارزش این جلسات، باید جو بهشدت سیاستزده و ملتهب آن زمان جامعه و دانشگاه را بهخوبی بشناسید. در آن مقطع، جریانات فکری و گروههای مبارزاتی متعددی با قدرت در صحنه حضور داشتند و هرکدام بهدنبال جذب جوانان بودند. از یک سو، گروههای مسلحی مانند «مجاهدین خلق» بسیار فعال بودند. رژیم شاه توانسته بود هسته اولیه و پنج نفر از کادرهای اصلی آنها را بازداشت کند، اما تشکیلات آنها همچنان به کار خود ادامه میداد و بهطور گسترده اعلامیه پخش میکرد. از سوی دیگر، «حزب توده» با ادعاهای پرطمطراق مارکسیستی، مبارزان سیاسی چپگرا را سازماندهی میکرد. گروه «چریکهای فدایی خلق» و بهویژه شاخه شهری آنها که متعلق به جریان «احمدزادهها» بود نیز حضور پررنگی داشت.
در کنار اینها، جریانهای روشنفکری میانهروتر مانند جریان مرحوم مهندس بازرگان فعال بودند. از طرفی یک جریان مذهبی غیرسیاسی به نام «انجمن حجتیه» (گروه مهندس سجادی) نیز وجود داشت که همه تمرکز و انرژی خود را فقط روی مبارزه با بهائیت گذاشته بود و کاری به مبارزه با رژیم طاغوت نداشت.
در میان این هیاهوی مکاتب و احزاب مختلف، جو و فضایی که ما بهعنوان پیروان اصیل «خط امام (ره)» در آن تنفس میکردیم، بهشدت غریبانه بود و ما در فضای دانشگاه و جامعه در اقلیتی بسیار محض و کوچک قرار داشتیم. به همین دلیل، نیاز به یک تکیهگاه فکری عمیق، بیش از هر زمان دیگری احساس میشد.
با گذشت زمان، آن توضیحات کوتاه و مختصر بین دو نماز، رفتهرفته بسط پیدا کرد. زمان صحبتهای ایشان از دو دقیقه به پنج دقیقه و گاهی به ۱۰ دقیقه افزایش یافت و جاذبه این جلسات برای ما دانشجویان روزبهروز بیشتر میشد. بهعنوان مثال، ایشان در شبهای جمعه تمرکزشان را روی تفسیر سوره مبارکه «جمعه» میگذاشتند، یا در جلسات مختلف، به سراغ مفردات و واژگان کلیدی قرآن میرفتند و آنها را ریشهیابی و تفسیر میکردند. مثلا واژه «شکر» را با نگاهی نو تفسیر میکردند و توضیح میدادند که شکرگزاری واقعی در عرصه عمل و اجتماع به چه معناست.
این صحبتها به شکل تفاسیر آنچنانی، کلاسیک و مرسوم حوزوی نبود، اما دقیقا همان چیزی بود که ما نیاز داشتیم: «برداشتهایی جهتدهنده و کاربردی از آیات قرآن» که برای قشر دانشجو بهشدت جذابیت داشت. این جلسات برای ما یک «خط فکری» منسجم تولید میکرد و ما این محتواهای ناب را با خودمان به فضای دانشگاه و همچنین به جلسات دورهای قرآن در محلات خودمان میبردیم و منتشر میکردیم.
در ابتدای کار، جمع ما بسیار کوچک بود. شاید چهار یا پنج دانشجو بودیم که در کنار اهالی و کسبه محلی مسجد حضور داشتیم. با دوچرخه در آن زمستانهای سرد میآمدیم، فقط و فقط به عشق همان ۱۰ دقیقه تفسیر بین دو نماز. اما بهتدریج که کار جلوتر رفت و اشتیاق دانشجویان را دیدیم، جسارت پیدا کردیم و به ایشان پیشنهاد دادیم که جلسه تفسیر را بهصورت مفصلتر و ساختاریافتهتری برگزار کنند.
برای تحقق این امر، ما در دوره قرآن محله خودمان یک تریبون چوبی داشتیم که شخصی آن را هدیه داده بود، اما بلااستفاده گوشهای افتاده بود. ما آن تریبون را برداشتیم و به داخل مسجد آوردیم. با این حرکت نمادین و عملی، شکل جلسه از حالت سنتی نشستن روی منبر خارج شد و به حالت تریبونی درآمد و فضایی کاملا آکادمیک و دانشگاهی به خود گرفت.
ایشان نیز با استقبال از این فضا، شروع به بیان تفاسیر مفصلتر کردند. شیوه اداره جلسه نیز دقیقا شبیه به کلاسهای درس دانشگاه شده بود. ایشان مانند اساتید برجسته دانشگاه عمل میکردند و مقرر شده بود که هر هفته، یکی از مستمعین و دانشجویان بیاید و خلاصهای از مباحث جلسه قبل را ارائه دهد و مباحث را به ایشان برگرداند تا تدریس جدید آغاز شود. این تعامل دوطرفه، دقیقا تداعیگر یک کلاس درس پیشرفته بود.
ما دانشجویان، با درک اهمیت این جلسات، رسالت خود میدانستیم که دیگران را نیز آگاه کنیم. به دانشجوهای رشتههای مختلف میگفتیم که چنین جلسه تفسیر بینظیری وجود دارد و آنها را دعوت به شرکت میکردیم. البته در آن فضای امنیتی، بههیچوجه نمیشد فراخوان عمومی داد یا اعلامیه پخش کرد، بلکه همه فرایند دعوت و جذب، بهصورت «چهرهبهچهره»، مخفیانه و با رعایت کامل اصول حفاظتی انجام میشد.
شبها برای مرور درسها دور هم جمع میشدیم. میرفتیم به همان خانه کاهگلی آقای فیروزآبادی. آنجا چراغنفتی کوچکی را روشن میکردیم و زیر نور ضعیف آن مینشستیم و یادداشتهای تفسیری را که از صحبتهای آقا برداشته بودیم، با هم میخواندیم و مباحثه میکردیم؛ آنهم با ترس و لرز، تا مبادا کسی متوجه شود، گزارش دهد و ساواک ما را دستگیر کند.
این روند ادامه یافت تا جایی که برنامه شبهای جمعه به یک جلسه تفسیری بسیار بزرگ و باشکوه تبدیل شد؛ هرچند آن برنامه ثابت و کوتاه هر شب بین نماز مغرب و عشا نیز همچنان به قوت خود باقی بود. در این جلسات مفصل شبهای جمعه، ایشان سورههایی نظیر بقره، جمعه و عادیات را با نگاهی نو و حماسهساز تفسیر کردند.
گسترش این تفکرات، هزینههایی هم داشت. ساواک بهشدت روی این جلسات حساس شده بود. ابعاد برخورد امنیتی به حدی بود که در کلاس هشتادنفری ما در دانشگاه، بیستوپنجنفرمان بازداشت شدیم! جالب اینجاست که سالها بعد، پس از پیروزی انقلاب اسلامی، زمانی که رفتم و پروندههای ساواک را درآوردم و بررسی کردم، متوجه حقیقت تلخی شدم. متوجه شدم که در همان کلاس ما، چهار نفر مأمور نفوذی ساواک حضور داشتند! از این چهار نفر، یکیشان ساواکی فعالی بود که بعدها از دانشگاه اخراجش کردند و یکی دیگرشان چنان عنصر بیعرضهای بود که اصلا به درد تشکیلات ساواک هم نمیخورد و کلا رهایش کردند.
با وجود همه این فشارها، بزرگترین و مهمترین اثری که جلسات تفسیر آیتا... خامنهای در دوران مسجد امامحسن (ع) بر جای گذاشت، این بود که فضای راکد دانشگاه را بهطور کامل «انقلابی» کرد. ما از همان ابتدا توانستیم فضای فکری و خط مشی ایدئولوژیکِ بهخصوص دانشکده پزشکی را مستقیم به افکار و اندیشههای آیتا... خامنهای متصل کنیم. چنین ارتباط عمیقی میان جریان فکری انقلاب و جلسات تفسیر ایشان، از سالهای ۱۳۵۲ و ۱۳۵۳ شکل گرفت و مستحکم شد.
به همین دلیل است که بنده با قاطعیت میگویم آیتا... خامنهای فقط از سال ۱۳۶۸ رهبر ما نشدند، بلکه ایشان از همان زمان دانشجویی ما در دهه ۵۰، عملا رهبر ما بودند و با تفاسیری که از آیات الهی بیان میکردند، خط فکری انقلاب را بهدقت به ما منتقل مینمودند. جمعیت عظیمی از دانشجویان دانشگاههای دیگر نیز در این جلسات شرکت میکردند. آنها مباحث را با دقت دریافت کرده و سپس مانند سفیرانی، این افکار را در سطح دانشکدههای خودشان منتشر میکردند. جریان تفسیری ایشان در آن زمان، حالتی نیمهمخفی داشت که با شبکه ارتباطاتِ چهرهبهچهره، ضریب نفوذ فوقالعادهای پیدا کرده بود. این خط فکری، دانشکدههایی مانند دانشکده پزشکی را کاملا مذهبی کرد و من معتقدم که تاکنون نیز اثرات و رسوبات آن تفکرات ناب، به شکلهای مختلف در فضای علمی و فرهنگی ما وجود دارد. برای ما، آن برداشتهای کاربردی و جهتدهنده از قرآن کریم اهمیت حیاتی داشت، نه آن تفاسیر صرفا کتابی و خشک حوزوی که دردی از جامعه دوا نمیکرد.
رژیم شاه که از تأثیرگذاری شگرف این جلسات به وحشت افتاده بود، سرانجام تحمل نکرد و مسجد امامحسن (ع) را بست. آنها نهتنها جلسات را تعطیل کردند، بلکه حتی اجازه ندادند ایشان در آنجا اقامه نماز کنند. پس از این اتفاق ناگوار، ایشان پایگاه خود را به «مسجد کرامت» منتقل کردند.
البته در مسجد کرامت اوضاع کمی متفاوت بود. آنجا فضا بیشتر حول محور جلسات آموزش و قرائت قرآن میچرخید. ایشان در آن جلسات مینشستند و بیشتر گوش میکردند و دیگر از آن سخنرانیهای پرشور و درسهای تفسیری منسجم خبری نبود. پس از انتقال ایشان به مسجد کرامت، متأسفانه ارتباط ارگانیک و مستمر طیف دانشجویان با ایشان تا حد زیادی قطع شد و ارتباطات به برخی دیدارهای محدود و پراکنده خلاصه میشد. این وضعیت ادامه داشت تا زمانی که رژیم، ایشان را به شهرستان ایرانشهر تبعید کرد.
سال۱۳۵۶ که ایشان از تبعید بازگشتند، ما در محیط دانشگاه درگیر یک جنگ روانی و عقیدتی تمامعیار بودیم. فشار زیاد و خردکنندهای از جهت فکری از سوی جریانهای چپ، منافقین و مارکسیستها بر ما وارد میآمد. آن زمان تب مارکسیسم بسیار داغ بود و خیلی از جوانان، تودهای و مارکسیست میشدند. اما چه چیزی ما را نجات داد؟ ما دانشجویان پیرو خط امام (ره)، چون از قبل به یک «قرآن اصیل» و متکی بر عمل وابسته شده بودیم و از مفسری بهرهمند بودیم که مورد قبول و وثوق ما بود و آیات را برای زندگی تبیین میکرد نه صرفا تفسیر مرسوم کتابی، توانستیم مقاومت کنیم. این پشتوانه فکری، همچون مشعلی فروزان، راه را برای ما روشن کرد و باعث شد جریان اصیل انقلاب در مشهد تداوم یابد. در یک کلام، مسجد امامحسن (ع)، پایگاه و پایه فکری نهضت امامخمینی (ره) در مشهد شد و بنای عقیدتی مستحکمی را پایهریزی کرد که ثمره نهایی آن، منتج به استقرار حکومت اسلامی شد.
امروز شاید تکتک جزئیات و مباحث تفسیری آن سالها خط به خط در ذهن ما باقی نمانده باشد، اما آنچه برای همیشه حک شد و باقی ماند، همان «خط فکری» و «مایههای بنیادین فکری» بود که ایشان با تسلط بر قرآن، آن را در وجود ما پایهریزی کردند.
یکی از خاطرات و نکات بسیار مهمی که از آن دوران باید نقل کنم، مربوط به نگرش خاص ایشان به تربیت نیروی انسانی است. در یکی از شبها، در همان جلسات مسجد، هجوم و ازدحام جمعیت برای شنیدن صحبتهای ایشان بهقدری زیاد بود که بر اثر فشار شدید جمعیت، شیشههای مسجد شکست. بعدها، در حوالی سال۱۳۵۵، یکی از دانشجویانی که به دیدار ایشان رفته بود، با حسرت آن شب پرشور را یادآوری کرده و گفته بود: «یادش بهخیر! آن شبها چقدر جمعیت میآمد که حتی شیشهها شکست…»
پاسخ آیتا... خامنهای به این دانشجو بسیار تکاندهنده و عمیق بود. ایشان فرمودند: «ایکاش بهجای آن جمعیت عظیمی که آمدند و شیشهها را شکستند، من فقط یک نفر را بهدرستی تربیت میکردم که الان به دردم میخورد. اگر فقط یکی از شما حرف مرا با همه وجود گوش میکردید، برای من کافی بود.»
این سخن، نشانگر تأکید شدید ایشان بر تربیت کیفی افراد (روی یک نفرها) و کادرسازی عمیق، بهجای دلخوشبودن به سیاهیلشکر و جمعیتهای هیجانی بود. متأسفانه ما روی «یکیها» و تربیت کادرهای استخواندار کمتر کار کردیم. نتیجه این ضعف آن شد که وقتی جریانهای تودهای و مارکسیستها فشارهای سنگین فکری و ایدئولوژیک خود را در دانشگاه آغاز کردند، بسیاری از همان دانشجویانی که دوشادوش ما به جلسات تفسیر میآمدند، نتوانستند مقاومت کنند و در برابر شبهات کم آوردند، همهچیز را رها کردند و به دامن مارکسیسم و حزب توده افتادند.
در پایان، مایلم به یک رویکرد و «متدلوژی» بسیار مهم اشاره کنم. ما در علم پزشکی شیوهای داریم؛ وقتی یک دانشجوی پزشکی یا رزیدنت میآید و دو یا سه صفحه پر از شرححال و علائم بیمار را برای ما مینویسد و میخواند، ما به او میگوییم: «وقت نداریم همه اینها را موبهمو گوش کنیم؛ از میان اینهمه حرف، نکات مثبت و کلیدی بیماری را بگو! بگو آن تکه اصلی و علت بنیادین که مریض به خاطرش مراجعه کرده، چه بوده است؟» متأسفانه گاهی دانشجوها ساعتها حرف میزنند، اما آن «نکات کلیدی» را یادداشت نکردهاند.
ما باید این شیوه و متدلوژی پزشکی را در متن زندگیهایمان نیز اجرا کنیم. همه آن جلسات، بحثها و تاریخچه، برای رسیدن به همان «دو یا سه جمله کلیدی» است که میتواند نقش مهمی در سرنوشت و زندگی ما ایفا کند. هنر ما باید این باشد که آن عصارههای تفکر و آن نکتههای طلایی جهتساز را از دل این خاطرات استخراج کنیم و آنها را در همهجا پخش کنیم تا همه افراد و نسلها بتوانند از آن برای ساختن مسیر حق استفاده کنند.