ایام اربعین خودش را رسانده بود به سیدالشهدا (ع) و با پرده نشینان اهل بیت (ع) هم سوگ شده بود، او رباب بود،ام اسحاق بود، ام لیلا بود، همسر وهب نصرانی بود؟ نمیدانم که بود، که روضه تمام زنان عاشوا را در چهره اش میشد دید.
همسرش از نیروهای مقاومت لبنان بود و چندوقتی در پی عملیات، بی خبر بود از احوال شوهر جوانش، اما یک روز در دهه سوم محرم خبر میآید که دیگر منتظر نباش.
او شهید شده است. حالا کوله بار بغضش را برده بود پیش عباس بن علی و از غیرت ا... خواسته بود یاری اش کند؛ و این روزها هم پناه آورده بود به کوچه سرشور که نماز صبح را در رواق امام خمینی (ره) حرم آقامان به جا بیاورد.
برای او که خود و همسرش از کودکی مرید سید حسن نصرا... و سیدعلی خامنهای بودهاند حالا شهادت همسرش مدال افتخاری بود و هربار میخواست برود کنار ضریح ثامن الحجج (ع) قبلش میرفت به رهبر شهید میگفت: سلامم را به همسرم برسانید. نشستم کنارش. چای نوشیدم و اشک ریختم.
همین که از اتاق اجارهای اش آمدم بیرون پناه بردم به باب الجواد (ع) و بعد از سلام یک گوشه پیدا کردم و دوباره اشک شدم. برای آن زن؟ نه هرگز! اشک شدم برای خودم که آیا طاقت دارم شبیه او باشم؟ چقدر به رشد و بالندگی رسیدهام؟ نه! من کجا و او کجا. من کجا و زنان عاشورا کجا؟ خودم را که از دلتنگی و حسرت کربلا سرشار بودم در این ایام شهادت با وجود شلوغی اطراف ضریح، سپردم به شبکههای پر مهر ضریح علی بن موسی (ع) و باز بدون اینکه آداب زیارت را رعایت کنم با زمزمه غزلم زیارت را به جا آوردم:
مرا بگیر از خودم که قدری میان صحنت قرار گیرم
مرا بگیرای قرار عالم من از خودم سال هاست سیرم
مرا به مهمانپذیر باران دوباره در صحن خود فرا خوان!
پناه من! از شما چه پنهان که دست خالیتر از کویرم
دراین شبستان سرد دنیا که هست انسان هماره تنها
کشانده نوری مرا به اینجا بدون مهر تو زمهریرم
در این حرم معنی تعالی نبوده غیراز شکسته بالی
من آن دلم که در این حوالی شکستهام تا که پر بگیرم!
دوباره گفتم: غم دلم را به او بگویم، عوالمم را!
نگفته حل کرد مشکلم را ضریح فهمید گوشه گیرم
خوشا امیدآفریدن تو! قرار آخر، رسیدن تو!
به شوق یک بار دیدن تو! سه بار من حاضرم بمیرم