به گزارش شهرآرانیوز؛ شهید حسنا بهناماربابی را خیلیها با نام «دختر اسکوتر صورتی» شناختند؛ کودک پنجسال ونیمهای که در حادثه اجتماع شبانه بولوار وکیلآباد به شهادت رسید. اسکوترش را از زیر چرخهای ماشین درآوردند. از بعد آغاز جنگ تحمیلی سوم، همراه مادرش، محدثه خوشکام، بسیاری از شبها در اجتماع ابتدای بولوار اقبال یا میدان هشتصد، هاشمیه و... حضور مییافت و آخرسر هم کنار او آسمانی شد.
محدثهخانم، مادر حسنا خیلی به شهید کاوه ارادت داشت، دستبرقضا حسنا روز تولد شهید کاوه به دنیا آمد و دهم شهریور که شب شهادت شهیدکاوه است، درحالیکه همراه مادرش پرچم ایران را در دست داشت به شهادت رسید. این موضوع پویا بهناماربابی، پدر حسنا را در تحمل داغ ازدستدادن همسر و تنها فرزندش، صبورتر میکند، اما به قول خودش، خاطرهها فراموششدنی نیستند.
دهم شهریورماه، حدود ساعت۲۲:۴۵ حادثه تصادفی در اجتماع شبانه ابتدای بولوار اقبال روی داد که نهفقط حاضران و خانوادههایشان بلکه تمام دوستداران وطن را داغدار کرد. در این اتفاق، چهار شهید برای ایران عزیز دادیم که حسنا و مادرش دو شهید آن بودند.
حسنا بسیاری از شبها با اسکوتر صورتیاش در اجتماع حاضر میشد. اعضای پای ثابت اجتماع همین که این اسکوتر را میدیدند، میفهمیدند حسنا و مادرش آمدهاند. شب حادثه پدر حسنا هم بود و آسیب دید، اما قسمت این بود که او بماند و همسر و دخترش آسمانی شوند. خانهشان در اقبال یک و نزدیک اجتماع حاشیه بولوار وکیلآباد قرار دارد، جایی که حسنا و مادرش بیشتر شبها برای چرخاندن پرچم ایران و دفاع از وطن به آنجا میرفتند. برای گفتوگو با پویا بهناماربابی، پدر حسنا، مهمان خانهای میشویم که دیگر بانوی خانه را در خود ندارد. مادر محدثه خوشکام هم در جمع ما حاضر است، کسی که حالا نام مادر شهید را دارد.
آقاپویا با کلاه و دستبند ایران به استقبال ما میآید؛ مال حسناست. هرشب با آنها در اجتماع حاضر میشد. او تعریف میکند: محدثهجان مقید بود که خودش را به اجتماع برساند. حتی خیلی از روزهایی که کار داشت و نمیتوانست از اول وقت برود، آخر وقت خودش را میرساند. آن شب هم از عصر همراه مادر و خواهرش بیرون بودند. شب به من زنگ زد و گفت امشب دیر شد و نتوانستم به اجتماع بروم. شما از سر کارت بیا دنبالمان و با هم به اجتماع اقبال برویم.
او ادامه میدهد: قرار شد نیمساعتی در اجتماع باشیم و برگردیم. محدثهجان کنار شهید زهرا امینینیا روی صندلی نشسته بود و پرچم تکان میداد. حسناجان گفت من هم صندلی میخواهم. رفتم برایش صندلی بیاورم که دیگر چیزی متوجه نشدم.
در این زمان، خودرو وارد جمعیت میشود. حسنا و مادرش، زهرا امینینیا و جواد تیماجی به شهادت میرسند. پدر حسنا به سمتی پرت میشود و مدتی از هوش میرود. لحظاتی بعد به هوش میآید. از افرادی که بالای سرش بودند، میپرسد چه شده. میگویند «تکان نخور؛ تصادف کردهای. سراغ دختر و همسرش را میگیرد؛ یک نفر میگوید دخترت پایش شکسته و همراه مادرش با آمبولانس به بیمارستان رفتند. آنشب آقاپویا را هم به بیمارستان میبرند. او در همان وضعیت با یکی از دوستان نزدیکش تماس میگیرد و از او میخواهد خودش را به بیمارستان حسنا برساند. اما روز بعد که حال خودش بهتر میشود، میفهمد دختر و همسرش در همان دقایق اولیه حادثه به شهادت رسیدهاند.
او بعد میشنود که اسکوتر صورتی حسنا را از زیر چرخهای ماشین درآوردهاند. این اسکوتر را خیلی دوست داشت. هروقت به پارک یا مسیر نزدیکی میرفت، سوار آن میشد.
آقاپویا تعریف میکند: حسنا عاشق رنگ صورتی بود. هرچه میخواست بخرد، اول دنبال رنگ صورتیاش بود. او لباس زرد و خاکستری مهدکودک حسنا را نشان میدهد و با بغضی در گلو و صدایی لرزان میگوید: قرار بود مهرماه با این لباس برود مهد قرآن. مامانش میخواست فردای روز حادثه برود مقنعهاش را بگیرد.
سکوتی سنگین و پر از درد، سایه میاندازد و بعد از چند ثانیه آقاپویا با همان صدای لرزان ادامه میدهد: حسنا عاشق لباس عروس بود. حالا رفته تا لباس فرشتهها را بپوشد.
او از تولد حسنا یاد میکند و میگوید: محدثهجان به شهیدکاوه ارادت داشت، در حدی که او را داداش صدا میکرد و هر وقت میخواستیم برویم بهشت رضا (ع) میگفت برویم جای داداش.
به گفته بهنام، شهیدهمحدثه خوشکام از سالها پیش، سر مزار شهید کاوه مینشسته، روضه و دعاهای مختلف میخوانده و برای تولد حسنا هم به شهید کاوه متوسل شده بودند.
نفسی عمیق میکشد و تعریف میکند: حسنا جان روز تولد شهیدکاوه به دنیا آمد. محدثهجان خیلی دغدغه آینده حسنا را داشت. آخر هم، شب شهادت شهیدکاوه هردو، در راه وطن پیش این شهید رفتند.
زهرا رمضانیان، دختردایی شهید محدثه خوشکام است. از بچگی با هم بزرگ شدهاند. در همین اجتماع اقبال و دیگر اجتماعات هم چندبار همراه شهید خوشکام بوده است. او صحبت را در دست میگیرد و ادامه میدهد: یک بار در اجتماع بودیم که محدثه با حسرت به جمع نگاه کرد و گفت «حیف است این اجتماعات تمام شود و ما مانده باشیم». آن موقع آرزوی شهادت را در کلامش احساس کردم، اما اصلا فکر نمیکردم اینقدر زود و در همین اجتماعات قسمتش شود.
او تعریف میکند: محدثه بهشدت ولایی بود و اعتقاداتی قوی داشت. خیلی وقتها دنبال من میآمد تا با هم به اجتماع برویم. هرکس دیگری را هم میدید، دعوت میکرد بیاید. بعضی وقتها من یا افراد دیگر به دلایلی مثل خستگی یا گرفتاریهای روزمره میگفتیم نمیتوانیم بیاییم، اما محدثه خیلی به این حضور مقید بود و میگفت باید برویم تا حرف رهبر بر زمین نماند.
او در این مدت دیده است که محدثه بیشتر دغدغه حضور در اجتماعات خلوت را دارد. زهراخانم تعریف میکند: هر اجتماعی که تازه راه میافتاد و هنوز خلوت بود، محدثه میگفت برویم آنجا. وقتی آن اجتماع پا میگرفت و شلوغ میشد باز میگفت برویم جای دیگری که خلوت است.
به گفته او محدثه همانطورکه دغدغه حضور در اجتماعات خلوت را داشته، دغدغه شرکت در اجتماع محلهشان در ابتدای بولوار اقبال را هم داشته.
زهرا خانم تعریف میکند: چندبار محدثه آمد دنبالم و با هم رفتیم برای اجتماع، پرچم و عکس رهبری تهیه کردیم. پرچمهای کوچک را میخرید و وقتی در اجتماع میدید، کسی نیاز به پرچم دارد، آن را هدیه میداد. همچنین خوراکیهای کوچک برای بچهها تهیه و بینشان پخش میکرد.
آقاپویا که مطلبی یادش آمده است، میگوید: محدثهجان حتی در سفر، پرچمش همراهش بود و آن را از شیشه ماشین بیرون نگه میداشت. همین چند وقت پیش که رفتیم فاروج، پرچم همیشه کنار دستش بود.
او از سفر پیادهروی اربعین یاد میکند و میگوید: محدثهجان چندبار به این سفر رفته بود. امسال که میخواستم بروم، گفت ما هم میآییم. گفتم هوا گرم است. برای اینکه شما و حسنا اذیت نشوید، در زمان بهتری میبرمتان، اما او گفت «شاید سال دیگر نباشم!»
آقاپویا خدا را شاکر است که همراه همسر و دخترش برای پیادهروی اربعین راهی شده و به قول خودش این خواسته او بر زمین نمانده است. او عکس حضورشان در کربلا را نشان میدهد و میگوید: ببینید؛ هم پرچم در دست داشت و هم عکس رهبری را روی کالسکه حسنا زده بود. تعدادی عکس از امام شهید و امام مجتبی آورده بود و به بچههای عراقیها یا کسانی که در خانهشان استراحت میکردیم، میداد.
با حسرت و آه ادامه میدهد: از شهادت رهبری همه سوختیم، اما محدثه خیلی بیشتر سوخت. با اینکه چندماه از این موضوع گذشته، هنوز به قول معروف داغدار و این موضوع برایش سنگین بود.
اکرم رمضانیان مادر و مادربزرگ این دو شهید است. او تعریف میکند: همان شب حادثه تا ساعتی قبل محدثه و حسناجان اینجا بودند. شام را خوردند و سریع رفتند تا به اجتماع برسند. به من و خواهرش گفت شما هم بیایید. گفتم دور است. بازار بودهایم و خستهایم. به همین اجتماع نزدیک خودمان میرویم.
مادر گاهی از خوبیهای دخترش که زبانزد دوست و فامیل بوده تعریف میکند، گاهی از خاطراتش با نوهاش؛ «محدثه دوست زیاد داشت. در مراسمش هر کس آمد، از او تعریف میکرد. نه اینکه فکر کنید من، چون مادرش هستم و حالا این اتفاق افتاده دارم اینطور میگویم. بدون هیچ اغراقی، محدثه خیلی اجتماعی و همهجوره کارراهانداز اطرافیانش بود. برای همین همه ازش به خوبی یاد میکنند.»
او ادامه میدهد: محدثه هرکاری را به بهترین وجه انجام میداد و از سر باز نمیکرد. برای مناسبتهایی مثل شب چله، اعیاد، سیزدهبهدر و... او هماهنگیها را انجام میداد و همه را دور هم جمع میکرد. با اینکه ۳۱ سال بیشتر نداشت، آنقدر اجتماعی و مهربان و فهمیده بود که برای مراسمی همچون خواستگاری او را دعوت میکردند. خیلی هم کمکحال من بود.
مادربزرگ از نوهاش تعریف میکند؛ حسنا خیلی وابسته به مادرش بود. وقتهایی که مادرش او را اینجا میگذاشت و میرفت به کارهایش برسد، میپرسید تا چند بشمارم مامانم برمیگردد.
به گفته او دختران شهید میناب خیلی ذهن حسنا را به خود مشغول کرده بودند و مدام درباره آنها صحبت میکرده.
او تعریف میکند: پدربزرگ پدری حسنا حدود ششماه پیش به رحمت خدا رفت. حسنا خیلی دوستش داشت و «باباجی» صدایش میکرد. این مدت بارها پیش آمد که از من میپرسید اگر شهید شوم، میتوانم بروم باباجی و بچههای میناب را ببینم؟
او با آهی جگرسوز ادامه میدهد: حسنا تحمل دوری از مادرش را نداشت. برای بچههای میناب نگران بود و میپرسید مامانی اینها که شهید شدند، دیگر مامانشان را نمیبینند؟ الهی بگردم... بچهام با مادرش شهید شد.
سیدهفاطمهزهرا فضلیپور دختر یازدهسالهای است که شب حادثه در اجتماع حضور داشته و حسنا را میشناخته است. او تعریف میکند: من و دوستانم خیلی شبها به اجتماع اقبال میآییم. حسنا را میشناختم. چون سنش از ما کمتر بود زیاد کنار هم نبودیم ولی به حضور هم عادت کرده بودیم. همیشه با اسکوتر صورتیاش میآمد. شب حادثه هم دیدم سوار اسکوترش بود. من و دوستانم داشتیم خریدهایمان را به یکدیگر نشان میدادیم. یکهو صدای مهیبی آمد. برقها خاموش شد. تیر چراغ برق افتاد و صندلیها و مردم به این طرف و آن طرف پرت شدند.
او میگوید: چند شب قبل حادثه با حسنا و چندبچه دیگر کنار هم بودیم. بچهها داشتند بازی میکردند. حسنا گفت گرسنهاش شده و رفت پیش مامانش.
بعد از حادثه همهاش چهره آن روز حسنا در خاطرم هست و با خودم میگویم خدا کند قبل شهادتش مثل آن شب گرسنه نبوده باشد.
فاطمهزهرا بعد از این اتفاق، به حضور در اجتماع مصممتر شده است و حتی بعضی شبها با عکس حسنا و مادرش به اجتماع میآید.
فاطمه پهلوان مادر دو بچه یکساله و هفتساله است. دختر هفتسالهاش خیلی وقتها با حسنا همبازی بوده. او میگوید: با حسنا و مادرش در همین اجتماع آشنا شدیم. چشمی و دورادور یکدیگر را میشناختیم. اسکوتر حسنا را که میدیدم، میفهمیدم آنها هم همین دوروبر هستند و به دخترم میگفتم برو حسنا را پیدا کن، با هم بازی کنید. مادرش همیشه پرچم تکان میداد.
او آهی میکشد و میگوید: خوش به حالشان. ما هم همینجا بودیم، اما انگار اینها لیاقتی داشتند که ما نداشتیم.
فاطمهخانم هنوز هم با دو فرزندش در اجتماع اقبال حاضر میشود و میگوید: بالاخره همه ما یک روزی میمیریم. کاش لیاقت داشته باشیم و در راه دفاع از دین و وطن از دنیا برویم. اما دشمنانمان بدانند که با این چیزها نه میترسیم و نه پا پس میکشیم. محکمتر از قبل و باز هم با بچههایمان میآییم. لازم باشد از خونمان میگذریم، اما از وطنمان، نه.