کنسروها حافظه عجیبی دارند. هیچ چیز از بیرونشان پیدا نیست. مثل یک راز سر به مهر که قرار است طعم و بافت و بوی مخصوص به خودشان را در قوطی پنهان کنند. قوطیهای مرموزی که یک روز از روی نوار نقاله کارخانه پایین میآیند، مدتی توی انبارهای بزرگ و تاریک منتظر میمانند و بعد عازم مقصدی نامعلوم میشوند؛ قفسه یک فروشگاه، آشپزخانه یک خانه، انبار یک پادگان یا کمی دورتر، جایی که خاکش بوی باروت میدهد.
آن ماهی سرگردانی که زمانی در آبهای جنوب شنا میکرد و از قضا به تور ماهیگیر سیه چرده بندر افتاد و سر از کارخانه کنسروسازی درآورد، روزی توی یک کوله پشتی نظامی میافتد و روی یک سفره کوچک پلاستیکی جا خوش میکند. چند نفر دور یک قوطی مینشینند. یکی نان را تکه میکند. یکی قوطی را نگه میدارد. یکی آخرین قاشق را برمی دارد و شاید میگوید: «تو بخور». پیش تر، قوطیها گه گداری به خانهها میرسیدند و توی آشپزخانههای کوچک، کنار شیشه ترشی و شیشه مربا آرام میگرفتند، در حالی که مادرها هنوز ترجیح میدادند غذای خانه را آرام آرام از سر صبر و حوصله مهیا کنند.
در زمانهای که آن قدرها فرهنگ استفاده از غذاهای کنسروشده جایی در زندگی روزمره ایرانیها نداشت و ترجیح میدادند ساعتها زمان را صرف پخت یک وعده غذایی کنند، کارخانههای کنسروسازی با آغاز جنگ، اغلب در مسیر حمایت از نیروهای رزمنده و نیاز جبهه ها، رونق دوچندانی گرفت. رفته رفته جنگ به مردم آموخت در شرایط بحرانی فرصتی برای آماده کردن غذا نیست. آن وقت همه به آن روز مبادا فکر کردند. سالها گذشت. شکل قوطیها عوض شد. برچسبها تغییر کرد. فروشگاهها وسعت گرفت.
کنسروها با تنوع بسیار در قفسههای طولانی ردیف شد و ناگهان با زمزمه شروع دوباره جنگ، آدمها بی اختیار به سمت قفسههای کنسرو برگشتند. سمت همان چیزهایی که سالها در زمره محصولات غیرضروری به نظر میآمد؛ آب، کنسرو، بیسکویت.... شاید جنگها شبیه به هم نباشند یا حتی آدم هایشان هم شبیه هم نباشند، اما در تمام خانهها یک حافظه مشترک جریان دارد.
وقتی صدای جنگ بالا میگیرد، دست آدم بی اختیار میرود سمت چیزهایی که دیرتر خراب میشود. شاید برای همین است که هنوز، چند دهه بعد از جنگ، همچنان از یک قوطی کنسرو میتواند بوی جنگ بلند شود.