تو نیامدی، اما یک شهر شیرینی برگشتنت را خورد

  • کد خبر: ۴۴۷۶۷۲
  • ۰۲ مهر ۱۴۰۵ - ۲۲:۲۸
تصویری از شهید مفقود الاثر ، حسن زردکانلو پیش از اعزام به جبهه
بابا بیشتر هم بازی‌های بچگی اش پسرعموهایش بودند، و این رفاقت با آن‌ها قد کشیده و مثل خودشان پیر و ریشه دار شده است.
ضحی زردکانلو
نویسنده ضحی زردکانلو

بابا بیشتر هم بازی‌های بچگی اش پسرعموهایش بودند، و این رفاقت با آن‌ها قد کشیده و مثل خودشان پیر و ریشه دار شده است. نام یکی از پسرعمو‌های بابا که باهم خیلی ایاغ بودند حسن بود، بابا تعریف می‌کرد که خیلی از شیطنت هایش را با او زندگی کرده.

از درخت بالا رفتن هایشان، شیشه همسایه شکستن هایشان، از مدرسه فرار کردن هایشان… معمولی‌ترین دونفره‌های او و حسن بوده است. بابا و حسن همان جفت پرشروشوری بودند که شاید وقتی معلم کتاب را باز می‌کرده و سؤال می‌پرسیده از بچه ها، سرشان را می‌انداخته‌اند پایین و به هم نگاه می‌کرده‌اند ولی هروقت توی کلاس معلمی رو به تخته بوده و برمی گشته و با تشر تهدید می‌کرده کار کی بود؟ دستشان را بالا می‌بردند که ما بودیم.

آن‌ها دو رفیق بودند که به قول امروزی‌ها توی رفاقت گردن گیرشان خیلی کار می‌کرده.

بابا تعریف می‌کند ظهر‌های تابستان توی کوچه توپ بازی شان همسایه‌ها را عاصی می‌کرده و هر شیشه‌ای می‌شکسته این قدر کار این‌ها بوده که اگر در دو کوچه بالا و پایین‌تر هم شیشه‌ای می‌شکسته این‌ها مسئولیتش را بر عهده می‌گرفته‌اند. بابا می‌گفت ما تا آخرش خیلی چیز‌های دیگری را هم گردن گرفتیم تا اینکه جنگ شد و این یکی را حسن تنهایی گردن گرفت. بابا همیشه اینجا را می‌گوید: یک خداحافظی هم نکرد. دو خط نوشت من رفتم.

آن موقع مامان رضا را باردار بود و در روستایی دورافتاده بدون تلفن و تماس، هردوشان معلم بودند. بابا می‌گفت: منتظرش بودم برگردد. بابا منتظرش بود، نه باید جمله را اصلاح کنم. بابا منتظرش هست. هرچند اعداد شناسنامه چیز دیگری بگویند و زندان‌های صدام موزه شده باشند و پارک.

بابا منتظرش بوده برگردد، برایش تعریف کند، برایش از خنده و گریه‌ها از شادی‌ها و شهادت‌ها بگوید. ولی حسن نیامد که نیامد. این بار مامان من را باردار بود، بابا، با خودش عهد کرده بعد از به دنیا آمدن من، حسن چه برگشت چه برنگشت، شال و کلاه کند، اما جنگ تیر ۱۳۶۷ تمام شد، و من بهمن ۱۳۶۷ به دنیا آمدم.

بابا تمام غصه‌ها و خوشی هایش باهم و درهم حل شد و همه شان را گم کرد درست همانطور که حسن را گم کرده بود.

تا اینکه سال ۱۳۶۹ فهرستی از نام‌های اسرای ایرانی را حزب بعث به ایران اعلام می‌کند. یک حسن زردکانلو بین اسم هاست. عمویم همه ناپلئونی‌های سه تا قنادی بجنورد را می‌خرد و یکجا در شهر پخش می‌کند. همه چیز خوشمزه پیش می‌رود. تا همان روزی که کارمند بنیاد ایثارگران من من می‌کند و می‌گوید: تشابه اسمی بوده و این رزمنده حسن بوده، زردکانلو هم بوده ولی حسن شما نیست.

عمویم که به رحمت خدا رفت و از پسرعمو حسن هم هیچ وقت خبری نشد. بابا هم پذیرفت که او هرگز نخواهد آمد. مامان می‌گوید از آن روز بابا دیگر هیچ وقت شیرینی ناپلئونی نخرید و نخورد.

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.