به گزارش شهرآرانیوز؛ «محمدجواد ظریف» وزیر پیشین امور خارجه و بنیانگذار مؤسسه پایاب، روز شنبه ۱۸ مهر در نشست رونمایی و بررسی سه کتاب تألیفی اخیر خود، به بیان دیدگاههایش درباره تحولات سیاسی و بینالمللی پرداخت.
متن کامل این سخنان به شرح زیر است:
ایالات متحده من را تحریم کردهاست و میدانم به چه دلیل؛ به دلیل حمایت از رهبر شهید و نیروی قدس. اگر یادداشت تحریمی وزارت خزانهداری آمریکا را بررسی کنید، میبینید که دلیل تحریم من را اینگونه توضیح داده است که من صدای ایران در خارج از کشور هستم و از این دو نهاد حمایت میکنم.
تحریمها حتی مانع انتشار آثار من نیز شدهاند. در غرب، ناشران حاضر نیستند مطالب من را منتشر کنند. حتی زمانی که مقالهای از من در British Journal منتشر شد، یا با وجود انتشار مقالات متعدد من، معمولاً این آثار به نسخه چاپی نمیرسند؛ زیرا هنگام آمادهسازی نسخه چاپی، مانع ایجاد میکنند و میگویند این اثر تحریمی است و نمیتوانیم آن را چاپ کنیم.
دوشنبه گذشته با صحنهای سوررئال مواجه شدم. گروهی از بنیاد دفاع از دموکراسیها (FDD) و سلطنتطلبان، به سرکردگی آقای سعید قاسمینژاد، کارزاری به راه انداختند که چرا آمازون کتاب من را برای فروش عرضه کرده است. مضمون این کارزار این بود که چرا کتاب یک «مزدور سپاه پاسداران» را منتشر میکنید؟ همان روز دوشنبه، در تهران نیز گروهی مقابل دفتر من در ساختمان بلندمرتبهای تجمع کرده بودند و میپرسیدند چرا این «مزدور آمریکا» در اینجا کار میکند و محاکمه نمیشود.
امروز هم مقالهای دیدیم و بخشی کوتاه از سخنرانی را که دو سال پیش ایراد شده بود و تماماً در حمایت از رهبر شهید و نیروهای مسلح بود، جدا کردند و به شکلی گزینشی بازتاب دادند. در نهایت، این کتاب را انتشارات دارالهاشم در بیروت چاپ کرده است؛ همانطور که یکی از کتابهای دیپلماسی من نیز در آنجا منتشر شد، زیرا در غرب کسی جرئت نمیکند کتابهای مرا منتشر کند.
«وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن»
با این حال، یک بار به دوستان گفتم: به قول سهراب، «حال ما خوب است، ولی باور نکن.»
من معتقدم که مشکل اساسی ما، هم در داخل ایران و هم در خارج از کشور، که به این همه کشمکش انجامیده، شناخت است. اخیراً مقالهای از من منتشر شده که در آن به این موضوع ناترازی شناختی پرداختهام. ما با ناترازی برق، گاز، انرژی، ارز، تجارت و حوزههای مختلف دیگر مواجهیم؛ ناترازی شناختی هم یکی از همین ناترازیهاست. این ناترازی شناختی چگونه باعث شده است که آمریکا تصور کند میتواند با تهدید، ایران را به کرنش وادار کند؟
در مصاحبهای گفتم که در لامرد چهار بمب در منطقهای غیرنظامی فرود آمد. این بمبها مانند بمب هیروشیما در ارتفاع بالاتری منفجر شدند. این موشکها پیش از برخورد با زمین منفجر شدند و هرکدام ۱۸۰ هزار ترکش داشتند؛ یعنی در مجموع ۷۲۰ هزار ترکش. این ترکشها به مردم غیرنظامی اصابت کردند. شرمآور است که شرکت لاکهید مارتین، سازنده این موشکها، آنها را در لامرد و روی بچههای ما آزمایش کرد و یک هفته بعد، سفارش ۸ میلیارد و ۴۰۰ میلیون دلاری ساخت همین موشکهای آدمکش را از ارتش آمریکا دریافت کرد.
اگر امروز به لامرد بروید، با واقعیتی مواجه میشوید که آمریکاییها آن را درک نکردهاند. یکی از همکاران من، آقای دکتر رضا نصری، دو هفته پیش به همراه آقای دکتر بقایی، سخنگوی وزارت امور خارجه، به لامرد رفته بود. او میگفت اگر در سطح کشور، بهطور میانگین نزدیک به ۶۰ درصد مردم طرفدار مذاکره باشند، در لامرد ۷۰ درصد مردم با مذاکره مخالفاند. آمریکاییها این واقعیت را درک نکردهاند؛ آنها تصور میکنند میتوانند با فشار و تهدید، ایران را وادار به تسلیم کنند.
یک بار در بحبوحه بحثها بر سر سازوکار تحریمها در جلسات برجام تصریح کردم که «هرگز یک ایرانی را تهدید نکنید». تجارب بیش از چهار دهه فعالیت مستقیم بنده در عرصه دیپلماسی و سیاست خارجی اثبات میکند که تهدید کردن ملت ایران همواره نتیجهای کاملاً معکوس به همراه دارد و این مردم در برابر ادبیات تهدیدآمیز هرگز تسلیم نشده و سر خم نخواهند کرد.
چرا واشنگتن مکرراً سیاستهای شکستخورده را علیه ایران تکرار میکند، آیا آمریکاییها خودآزار هستند و تعمداً به دنبال آسیب زدن به خود میگردند؟ خیر؛ ریشه اصلی این رفتار در یک ناترازی و فقر شناختی (Cognitive Deficit) نهفته است. ناتوانی در فهم صحیح واقعیتهای جامعه و حاکمیت ایران بستری فراهم ساخت تا بنیامین نتانیاهو بتواند دستگاه حاکمه آمریکا را بفریبد و آنها را به درون این گرداب خطرناک تهاجم نظامی علیه ایران بکشاند؛ گردابی که متأسفانه همچنان شاهد تکرار توهمات پیرامون آن هستیم.
اگر به روند رخدادها با دقت بنگرید، درمییابید که خروج غیرقانونی از برجام ریشه در همین فقر ادراکی و محاسبه غلط داشت. تهاجم نظامی اخیر نیز دقیقاً بر پایه همین تصورات موهوم و عدم ادراک از واقعیتهای میدانی و ملی شکل گرفت. حتی امضای یادداشت تفاهم پس از آن تقابل خشن نیز ناشی از این واقعیت بود که تصمیمگیران واشنگتن پس از گذشت هفت روز متوجه شدند چه اشتباه راهبردی و پرهزینهای مرتکب شدهاند؛ بنابراین اختلال در ادراک نه یک موضوع فرعی، بلکه بحرانی بنیادین در سطح بینالمللی است که ساختارها را به ورطه جنگ، ویرانی و خونریزی سوق میدهد.
اکنون بیش از هر زمان دیگری درک میکنم که چرا در مقدمه اساسنامه یونسکو با درایت قید شده است که «جنگها در اذهان انسانها آغاز میشوند». منازعات پیش از آنکه در میدانهای نبرد بروز یابند، در ساختار ذهنی تصمیمگیران متولد میشوند. روابط انسانی و بینالمللی ماهیتاً روابطی «بینالاذهانی» (Inter-subjective) هستند؛ بر همین اساس، اگر به عنوان یک کنشگر سیاسی و فکری بر اصلاح ذهنیتها متمرکز شویم، میتوان از وقوع بسیاری از فجایع و تنشهایی که صرفاً حاصل خطای دید و تلقیهای نادرست است جلوگیری کرد.
بیتردید عواملی نظیر سوءنیت، مطامع هژمونیک، منفعتطلبی و نادیده گرفتن بنیانهای اخلاقی و بشردوستانه همواره در عرصه سیاست بینالملل وجود داشته و محتملاً تا همیشه پابرجا خواهد بود؛ اما این واقعیت هرگز به معنای انفعال در برابر خطاهای محاسباتی نیست. نباید از اصلاح برداشتهای غلط عقب نشست؛ کاهش و مهار معضل سوءتعبیرها و خطاهای ادراکی یکی از اساسیترین مبانی و ضرورتهایی است که باید در تمامی ابعاد تحلیلی و راهبردی بر آن تمرکز کرد.
مشکل اساسی دیگر ما این است که نمیشنویم؛ همه ما ترجیح میدهیم سخن بگوییم تا اینکه گوش فرا دهیم، در حالی که نشنیدن مراتب انسانیت را تنزل میدهد. متون دینی نیز به صراحت به این حقیقت اشاره دارند؛ آنجا که میفرماید آیا آنان گوشهایی دارند که با آن بشنوند یا دلهایی دارند که با آن تعقل و ادراک کنند؟ گزاره تنزل به مرتبه انعام را بارها شنیدهایم، اما کمتر به این مقدمه بنیادین توجه کردهایم که نشنیدن و فقدان درک و تفقه، سرآغاز این سقوط است. متأسفانه ما عادت نکردهایم بشنویم و در فرهنگ ما شنیدن حرف دیگران نوعی کسر شأن تلقی شده است.
تجربه من در فرایندهای مذاکراتی اثبات میکند که کنشگر موفق کسی است که کمتر سخن میگوید و بیشتر میشنود؛ زیرا فرد شنونده، نگرانیها، اضطرابها و اولویتهای واقعی طرف مقابل را با دقت رصد میکند. زمانی که شما دغدغه و نگرانی طرف مقابل را به درستی شنیدید و شناختید، میتوانید سازوکاری طراحی کنید تا با روشی که کمترین هزینه حیثیتی و مادی را برای کشور شما در پی دارد، آن نگرانی برطرف شود.
وقتی گوش نمیدهید، دچار این توهم میشوید که برای جلب رضایت یا رفع تهدید طرف مقابل، حتماً باید امتیازات گزاف و داراییهای بنیادین خود را واگذار کنید؛ در حالی که از مسیر شنیدن دقیق متوجه میشوید آنچه برای او حیاتی است، چه بسا برای شما هزینه و ارزش راهبردی چندانی نداشته باشد.
من بارها در تشریح بازیهای مجموعصفر، مثبت یا منفی به تمثیل تقسیم پرتقال اشاره کردهام؛ ممکن است دو طرف بر سر تصاحب یک پرتقال نزاع سختی به راه بیندازند، در حالی که در واقعیت، یکی مغز پرتقال را برای مصرف نیاز دارد و دیگری پوست آن را برای مصارف دیگر میخواهد. در ظاهر هر دو یک شیء را طلب میکنند، اما ماهیت نیازها متفاوت است.
تنها از مسیر شنیدن است که میتوان پیش از ورود به کنش تخاصمی و درگیریهای ویرانگر، پی برد که چگونه میتوان بدون قربانی کردن منافع حیاتی خود، راهحلهای غیرمتعارض را کشف کرد و بحرانها را از سر گذراند.
همه ما پیوسته درباره منافع ملی سخن میگوییم، اما اگر دو نفر در کنار یکدیگر بنشینند و بخواهند مؤلفههای عینی آن را صورتبندی کنند، بهندرت به توافقی پایدار دست مییابند. ما پیشتر تلاشی را آغاز کردیم و از اساتید و صاحبنظران دعوت به عمل آوردیم تا به تبیین دقیق این مفهوم بپردازیم؛ چرا که هنوز بر سر این تمایز بنیادین مناقشه وجود دارد که آیا با یک منفعت واحد ملی روبهرو هستیم یا منظومهای از منافع ملی (National Interests). جامعه فکری و اجرایی ما عمیقاً نیازمند یک گفتگوی بنیادین است تا مشخص شود منافع ملی دقیقاً چه دلالتهایی دارد.
به باور من، مغالطهای تاریخی در ایران جا افتاده که ریشه در تز مشهور هنری کیسینجر دارد و منشأ بسیاری از مصائب و تصمیمگیریهای نادرست ما شده است؛ زیرا تئوریها و چارچوبهای نظری هستند که روشها و رفتارهای عینی ما را شکل میدهند. آن گزاره مغالطهآمیز این ادعا بود که «ایران در نهایت باید میان تبدیل شدن به یک دولت (Nation-State) یا باقی ماندن در قامت یک آرمان و نهضت (Cause) یکی را برگزیند».
در سالهای پایانی زندگی او در نشستی در نیویورک، مستقیماً به وی گفتم که این گزاره شما یک مغالطه آشکار است؛ چرا که هر زمان ایالات متحده آمریکا حاضر شد میان یک «دولت» بودن یا یک «آرمان» بودن یکی را انتخاب کند، ایران نیز دست به چنین انتخابی خواهد زد. آرمان داشتن و پیگیری اصول هویتی، نه نقطه مقابل منافع ملی، بلکه یکی از ستونهای اساسی شکلگیری و تثبیت منافع ملی است.
خطای بزرگ زمانی رخ داد که منافع ملی را صرفاً در تقابل با آرمان تعریف کردند. این رویکرد حاصل یک نگرش سختافزاری مفرط است؛ نگرشی که حتی نمیتوان آن را رئالیسم اصیل نامید. حتی شخص هانس مورگنتا که به عنوان بنیانگذار و پدر مکتب رئالیسم کلاسیک در روابط بینالملل شناخته میشود، حفظ «هویت ملی و فرهنگی» را از ارکان لایتغیر منافع ملی کشورها قلمداد میکند. با این حال، متأسفانه در فضای فکری ما عدهای «از پاپ، کاتولیکتر» و از خودِ مورگنتا نیز رئالیستتر شدهاند و با نادیده گرفتن ابعاد هویتی، مفهومی ناقص و کاریکاتورگونه از منافع ملی ارائه میدهند.
اگر بخواهید منافع ملی را بر اساس منافع مادی و معنایی ترسیم کنید، آنوقت، همانطور که آقای دکتر سجادپور گفتند، حتماً بقا مهمترین منفعت ملی است. هرکس به شما گفت توسعه مهمترین منفعت ملی است، بدانید که هیچوقت درد بقا را نداشته است. برای هر موجود زندهای، هیچ چیزی اولویتی بالاتر از بقا ندارد. البته نباید یکدیگر را تخطئه کنیم و بگوییم اینها فقط به دنبال بقا هستند؛ همه به دنبال بقا هستند.
خداوند متعال میخواهد ما را به شهادت دعوت کند. چه میفرماید؟ «وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاءٌ». یعنی وقتی میخواهد به شهادت دعوت کند، خداوند میفرماید در شهادت، زندگی است؛ در شهادت، بقاست.
بنابراین، اگر کسی به ما گفت که باید توسعه را در اولویت نخست قرار دهیم، باید توجه کنیم که حتی اگر توسعه اولویت نخست باشد ــ که من هم معتقدم امروز باید توسعه در اولویت باشد ــ توسعه لازمه بقاست. وقتی موجودیت کشور در خطر است، شما به دنبال بقا میروید. چرا عهدنامههای گلستان و ترکمانچای امضا شدند؟ چون دشمن تا پشت قزوین آمده بود و درصدد تصرف تهران بود و موجودیت کشور در خطر قرار داشت. در چنین شرایطی، توافقی صورت میگیرد تا بقا حفظ شود.
برای مثال، خدای نکرده، اگر کسی به بیماری قند مبتلا شود و پایش سیاه شود و خطر گسترش بیماری به قلبش وجود داشته باشد، چه کار میکنند؟ پای او را قطع میکنند تا زنده بماند. اینها تصمیمهای سختی هستند که یک مسئول ممکن است در هر مقطعی ناگزیر از اتخاذ آنها شود. البته زمامداری بهینه آن است که شرایط بهگونهای مدیریت شود که اساساً نیازی به اتخاذ چنین تصمیمهایی پیش نیاید.
اصل ۱۷۶ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، شورای عالی امنیت ملی را تشکیل میدهد تا این توازن برقرار شود. سیاست خارجی، وظیفه ذاتی شورای عالی امنیت ملی نیست، بلکه موضوعی عرضی در ارتباط با وظایف این شوراست. وظیفه ذاتی شورای عالی امنیت ملی، بر مبنای مُر رسیدگی به مسائل امنیتی و دفاعی است.
در این چارچوب، یک نماینده از حوزه نظامی، یعنی رئیس ستاد کل نیروهای مسلح؛ یک نماینده از حوزه دیپلماسی، یعنی وزیر امور خارجه؛ یک نماینده از حوزه توسعه، یعنی رئیس سازمان برنامه و بودجه؛ یک نماینده از حوزه امنیت، یعنی وزیر اطلاعات؛ و یک نماینده از حوزه انسجام اجتماعی، یعنی وزیر کشور حضور دارند. من مسئولیت اصلی هرکدام از این پنج حوزه را بیان کردم.
اعضای دیگر شورای عالی امنیت ملی نیز حضور دارند که از میان آنها، سه نفر از سران قوا هستند و دو نفر نیز نمایندگان مقام رهبریاند. بنابراین، طیفهای مختلفی در این مجموعه حضور داشتهاند و نمیتوان گفت همه آنها دارای یک گرایش سیاسی بودهاند.
بااینحال، این پنج رکن ثابت، ارکان عمده امنیت ملی هستند. به نظر من، انسجام داخلی یک رکن معنایی امنیت ملی است؛ همانطور که نفوذ نیز چنین جایگاهی دارد. اما وقتی تصور میکنیم که فقط مؤلفههای مادی قدرتآفرین هستند، تلاش میکنیم نفوذ را به حضور تبدیل کنیم و در نتیجه، آن را به ضد خودش تبدیل میکنیم.
این مسئله ناشی از همان مغلطه کیسنجری است که برخی روشنفکران ما مرتکب شدهاند؛ کسانی که تصور کردهاند با طرح این دیدگاه که ایران باید میان آرمان بودن و دولت بودن یکی را انتخاب کند، حرف درستی میزنند.
ایران بههیچوجه نباید توانمندیهای خود را از دست بدهد. ما باید درباره این مسائل صحبت کنیم. ممکن است استادان دیگری هم اینجا نشسته باشند که با یکدیگر اختلاف نظر داشته باشیم. باید بتوانیم صریح با هم صحبت کنیم. اینقدر از حرف زدن نترسیم و نگران نباشیم. نباید با شنیدن دیدگاه مخالف مشکل داشته باشیم. باید اجازه دهیم افراد حرف بزنند و امکان شنیدن سخنان یکدیگر نیز وجود داشته باشد؛ زیرا بدون فراهم بودن امکان شنیدن، اساساً گفتوگو شکل نمیگیرد.
آنچه امروز هم برای ایران و هم برای کل جهان ضرورتی حیاتی به شمار میرود، «فهم و ادراک» است؛ فهمی که از مسیر خواندن، شنیدن و گفتوگوی سازنده شکل میگیرد. با این حال، شرط بنیادین ورود به هر گفتگوی واقعی، باور داشتن به خود و هویت مستقل خویش است. گفتوگو با مونولوگ در برابر آینه تفاوت دارد؛ اگر بنا باشد در گفتوگو وارد شویم، باید بر جایگاه تاریخی و واقعی خود استوار بایستیم.
در نظام بینالملل، هیچ بازیگری برای طرفی که از موضع هویتی خود تهی شده و تلاش میکند صرفاً از منظر دیگران صحبت کند، اعتبار و جایگاهی قائل نیست. ما باید از موضع اصیل ایرانی خود وارد تعامل شویم و به شأن، وزن و توانمندی این سرزمین باوری عمیق داشته باشیم.
نکته بنیادینی که پیشتر در کتابم و در قالب دیپلماسی ایرانی تبیین کردم و تحولات بعدی نیز آن را به اثبات رساند، پاسخ به دغدغه مشترک بیش از دویست ساله تمامی دولتهای تاریخ معاصر ایران — از دوران قاجار و پهلوی تا جمهوری اسلامی — بوده است. در این برهه، کشور ما یک واقعیت راهبردی را تثبیت کرد؛ همانطور که رهبری تأکید کردند، «دوران بزن در رو تمام شده است».
هرچند هزینهها و خسارات سنگینی به ما تحمیل شد، اما در میدان عمل ثابت شد که حتی با تهاجم همزمان دو قدرت اتمی علیه ایران، آنها نتوانستند به اهداف راهبردی خود دست یابند. موازنه تغییر کرد و معادله «یکی بزنی، یکی میخوری» تثبیت شد؛ چه در واقعه پایگاه عینالاسد و چه در رویاروییهای گسترده بعدی.
عدهای ممکن است تحلیلهای تقلیلگرایانه ارائه دهند که آمریکا پایگاههایش را تخلیه کردهبود، اما در تاریخ معاصر جهان کجا دیدهاید که یک ابرقدرت جهانی در برابر یک قدرت منطقهای ناچار به تخلیه پایگاههای نظامیاش شود، یا کدام قدرت منطقهای توانسته و جرأت کرده است مستقیماً پایگاههای یک قدرت برتر جهانی را هدف قرار دهد؟
اصل بنیادین این است که خود و تواناییهایمان را باور کنیم. تنها در صورت دستیابی به چنین خودباوری است که میتوانیم بدون افتادن در دام ضعف و انفعال و در عین حال بدون گرایش به تقابلهای پرهزینه و بیحاصل، با جهان تعامل سازنده برقرار کنیم. ایستادن در جایگاه واقعی خود، به رسمیت شناختن وزن تمدنی و دفاعی کشور و بهرهگیری از توان درونی، همان پیششرطی است که به ایران اجازه میدهد با اعتماد به نفس و از موضع برابر با ساختار قدرت جهانی گفتوگو کند.
گفتنی ست؛ در این نشست سه کتاب، چالش شناخت و ادراک در سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران، دیپلماسی ایرانی در جهان پسا قطبی و جهان پیشرو (گفتارهای پیرامون نظام جهانی) با حضور و سخنرانی «حسین سلیمی» عضو هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبایی و «محمدکاظم سجادپور» عضو هیئت علمی دانشکده روابط بینالملل وزارت امور خارجه، رونمایی و مورد بحث و بررسی قرار گرفت.