به محض اینکه متوجه شدم شرایط نگه داری پرچم در بولوار احمدآباد فراهم است تصمیم گرفتم به خاله سندس خبر بدهم. تماس گرفتم دانمارک و گفتم: جریان پرچم را میدانید؟ خاله آن قدر از همه اخبار آگاه بود که مشتاقانه پرسید از کجا میدانستی که نیت نگه داشتن این پرچم را در مشهد دارم؟ حتی میدانست در کدام شهرهای ایران شبیه این پرچم هست و ویدئوی پیرمرد بیرجندی را دیده بود و وقتی شنید که در این مدت کوتاهی که برای تشییع رهبر شهید به ایران میآید میتواند این تجربه را به یادگار از این سفر داشته باشد خوشحال شد.
برای زنی مثل خاله سندس که در ناآرامیهای لبنان هم خودش را رسانده بود برای تشییع سیدحسن نصرا... حضور در تشییع رهبر شهید از نان شب واجبتر بود. از چندوقت قبل که تاریخ تشییع در ابهام بود دعا میکرد کاش تاریخ بعد از دهه اول محرم باشد که بتواند در آن مدت در حسینیه شان در دانمارک غذا بپزد و کمک کند؛ و حالا برای او تاریخ تشییع در بهترین زمان خودش اتفاق افتاده بود. با این همه به سختی ویزا و بلیت سفر را هماهنگ کرد که به همراه دختر و نوه اش در تشییع شرکت کند.
اینکه از دانمارک میآمد ترکیه و بعد به تهران راه را برایشان آسان کرده بود و خوشحال بودند که نیازی نیست به عراق بروند، اما پرواز استانبول به تهران با یک تأخیر چندین ساعته روبه رو شد و مسیر دانمارک به تهران برایشان ۴۸ساعت طول کشید. با این حال وقتی صحبت میکردیم میگفتند: ارزشش را داشت.
مراسم تشییع قم را شرکت کردند و بعد از دوروز درحالی که از نماز آیت ا... جوادی آملی در حظ معنوی بودند به مشهد آمدند و خودشان را برای مراسم تشییع و تدفین مشهد رساندند. خاله سندس که یک زن دورگه ایرانی عراقی است و در ایام اربعین در عراق موکب دار است با این شرایط اربعینی در ایران کاملا آشنا بود و خودش را برای یک سفر جهادی آماده کرده بود.
برخلاف دفعات قبل این بار زمان ویزایشان به خاطر شرایط شغلی دخترش در دانمارک کوتاه مدت بود و فقط دوروز در مشهد حضور داشتند روز اول که تشییع بود و روز دوم جمعه نوزدهم تیرماه قرار نگه داری پرچم داشتیم. رفتم دنبال خاله و رسیدیم میدان احمدآباد. خاله سندس وقتی قبل از چراغ قرمز دید یک خانم و آقا پرچم را نگه داشتهاند با لهجه شیرین عربی و به زبان فارسی با ذوق گفت: چه قشنگ.
رسیدیم سر قرار با هیجانی بی وصف به خانمی که پرچم را نگه داشته بود گفتم: شیفت رو به ما تحویل میدین؟ با لبخند جواب داد: بله با افتخار؛ و سی دقیقه زمان ما شروع شد، سعی کردم بیشتر کنار بایستم که در تجربه خاله مداخله نداشته باشم و فقط قد گرفتن یک عکس کنارشان ایستادم، همان دقیقه اول اتومبیلی بوق زنان و درحالی که دستش را مشت کرده بود از کنارمان عبور کرد و خاله برایش دست تکان داد.
پرچمی را که در باد نگهداری اش سخت بود و قبل از ما یک خانم و آقا باهم و به سختی نگه داشته بودند خاله تنها نگه داشت. وقتی مسئول پرچم فهمید خاله از کجا آمده و صحبت گل انداخت خاله با بغضی که ته گلویش بود و نمیخواست اشک شود گفت: این پرچم همیشه سرافراز است.