ما در جبهه سرود خواندیم

  • کد خبر: ۴۴۷۹۷۴
  • ۰۴ مهر ۱۴۰۵ - ۱۶:۱۱
یادداشت
قرار بود برویم جبهه. بعد از اینکه شناسنامه لاکردار را دست کاری کردیم و آن قدر ریش و سبیل نداشته مان را هی تیغ زدیم و هی تیغ زدیم که چند لاخ ریش در بیاوریم، نشد. یک روز گفتند قرار است با بچه‌های گروه سرود به جبهه برویم.
قاسم رفیعا
نویسنده قاسم رفیعا

قرار بود برویم جبهه. بعد از اینکه شناسنامه لاکردار را دست کاری کردیم و آن قدر ریش و سبیل نداشته مان را هی تیغ زدیم و هی تیغ زدیم که چند لاخ ریش در بیاوریم، نشد. یک روز گفتند قرار است با بچه‌های گروه سرود به جبهه برویم.

ما بچه‌های گروه سرود «یاسین» از همه محلات شهر طرقبه جمع شده بودیم. آن روز اعلام کردند همه بیایید بسیج که اعزام شویید. ما هم رضایت نامه گرفتیم، با خانواده خداحافظی کردیم و از زیر قرآن ردمان کردند. آب پشت سرمان ریختند و برایمان گریه کردند. تا ساعت ۱۱، ۱۲ شب هم در بسیج ماندیم، اما از مینی بوس خبری نشد.

شب سرشکسته و با خجالت برگشتیم. یک هفته بعد دوباره اعلام کردند بچه‌های گروه سرود آماده حرکت به سمت جبهه باشند. ما هم باز خداحافظی کردیم و رضایت نامه و آب و قرآن و گریه و باز برگشتیم با سرشکستگی به خانه.

دفعه سوم داشتیم با بچه‌ها توی زمین ته گوجه زار فوتبال بازی می‌کردیم که تقی آمد و از همان بالا داد زد:

- بچه‌ها بیایید بریم جبهه!

ما هر چه فحش بلد بودیم نثارش کردیم. بعد وقتی سرپرست گروه سرود آمد دنبالمان با دلخوری توپ را کنار گذاشتیم و کیفمان را برداشتیم و بدون رضایت نامه و آب و قرآن رفتیم بسیج.

موقع رفتن مادرم گفت:

- کجا میری؟

- هیچ جا. شب برمی گردم.

برعکس به مجردی که رسیدیم جلوی بسیج دیدیم مینی بوس آمده است.

این بود که ما مجبور شدیم خودمان به جای مادرمان رضایت نامه جعل کنیم و برویم جبهه.

مادرم آن شب منتظر من بود. ولی من بر عکس هر روز به خانه برنگشتم.

خاطرات جبهه ما سرشار از رویداد‌های بانمک و غمگین بود. ما تا وقتی شروع نمی‌کردیم به خواندن، آدم‌های شادی بودیم، اما وقتی شروع به خواندن سرود می‌کردیم، هم رزمنده‌ها گریه می‌کردند هم خودمان.

ما خوزستان و ایلام را گشتیم. حتی در بخش‌هایی از خط مقدم هم اجرای سرود داشتیم، اما واقعا هنوز کودکان بازیگوشی بودیم که از جنگ چیزی نمی‌فهمیدیم. مثلا عاشق این بودیم که پوکه جمع کنیم. یک دفعه خودمان را به ضدهوایی رساندیم و چند پوکه ضدهوایی جمع کردیم و به زور قاب صندلی مینی بوس را فشار دادیم و پوکه را گذاشتیم آنجا.

یک دفعه هم در خط مرزی ایران و عراق داشتیم می‌رفتیم، دیدیم چرخ مینی بوس دارد از ما جلوتر می‌رود. کنار یک سنگر ارتش نگه داشتیم تا راننده چرخ را تعمیر کند. بچه‌های ارتش استقبال گرمی از ما کردند. تیربار به ما دادند که هر کدام کمی شلیک کنیم، چند فشنگ هم برداشتیم. مثلا پرچم امام حسین (ع) را به جای میخ با فشنگ روی کیسه‌های شنی نصب کرده بودند. ما حالا کلی فشنگ داشتیم. این بار ریز سقف مینی بوس را پر از فشنگ کردیم.

وقتی به اهواز رسیدیم جلو ایست و بازرسی ما را نگه داشتند.

ما یک انبار مهمات غیرمجاز بودیم. بدون اینکه راننده و سرپرستمان بدانند.

دژبان آمد بالا. همه ما قبض روح شدیم. چشمش که به ما افتاد گفت:

- شما اینجا چه کار می‌کنید؟

و ما یک صدا گفتیم:

- ما گروه سرود «یاسین» هستیم اعزامی از طرقبه.

وقتی از جبهه برگشتیم نتوانستیم بیشتر فشنگ‌ها را از پشت صندلی دربیاوریم.

فکر می‌کنم آن مینی بوس هر جا باشد یک انبار مهمات است!

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.