اولین باری که موفق شدم خودم را برای آموزش جا بزنم و به مرکز آموزشی موقتی در آبقد بروم هیچ اطلاعاتی از رزم نداشتم.
جلوی منطقه سلمان (حوالی تی بی تی) ایستاده بودیم و منتظر بودیم حکم مأموریت و مابقی قضایا درست شود که یک نفر از توی پیاده رو به مینی بوس نزدیک شد و پرسید:کجا میرید؟
- اردو
- منم بیام
- بیا
اونم سوار شد و وقتی رسیدیم آبقد و معلوم شده دو هفته باید بمانیم سروصدایش بلند شد: - خدا مو کفترامه چینه ندادم!
روز بعد کلاس اسلحه شناسی بود. استاد ما آقای رادمرد، بعدها شهید شد. خدا درجاتش را افزایش بدهد. درس ماندگاری به من داد.
پرسید: اسم این اسلحه چیست؟
با تردید پرسیدم: کلاش؟
- نه پسرم این ژ۳ است.
- آها درسته دقت نکردم.
- شایدم برنو
- راست میگید بیشتر شبیه برنو است.
- ولی به نظر من یوزییه
- گفتم به یوزی بیشتر شبیه
خلاصه تا تفنگ ۱۰۶ رفت و منم پا به پایش رفتم.
آخر سر گفت: نه همون کلاشه. خوب حالا طبق آموزشی که دیدید کار باز و بسته کردن اسلحه رو شروع کن.
- بله اول اطمینان از خالی بودن سلاح.
گلنگدن را کشیدم. بعد خشاب را برداشتم (در حالی که باید اول خشاب را بر میداشتم) از ضامن خارج میکنیم و رو به سمت هوای آزاد و شلیک. نگو توی خشاب فشنگ داشت و رفته بود توی خان لوله و وقتی دستم رفت روی ماشه اسلحه با غرشی سهمگین آتش گشود و اگر آقای رادمرد قبل از شلیک من با دست سر تفنگ را پس نزده بود همان موقع شهید شده بود!
من داشتم میلرزیدم، اما درس آقای رادمرد هنوز تمام نشده بود. با خون سردی گفت:اتفاقا ژ۳ هم همین طوریه.
بعد ژ۳ خودش رو برداشت و گفت: اطمینان از خالی بودن سلاح. اول گلنگدن را میکشیم. بعد خشاب را بر میداریم و رو به هوای آزاد.
تفنگ را گرفت کنار گوش من و شلیک کرد. چند دقیقه بعد دیدم دارند آب به صورتم میپاشند و من آموختم که باید اول خشاب را برداری.
قسمت کار با نارنجک تفنگی هم جالب بود. اول کار را با یک نارنجک پلاستیکی امتحان کردند. نارنجک رفت به چوخت آسمان و آمد وسط جمعیت ما. هر کدام به یک سمتی فرار کردیم. فقط جعفر ضرغامی که قبلا آموزش دیده بود آن وسط مثل کسانی که میخواهند چوب زنجیر فلک را از آسمان بگیرند بغل باز کرده بود برای گلوله.
فرمانده خوشش آمد و شلیک تیر جنگی را به جعفر سپرد.
جعفر تفنگ را گرفت و مایل شلیک کرد. نارنجک پرتاب شد و رفت پشت کوه و ما هیچ کدام انفجارش را ندیدیم.
دورانی بود.