پیرمرد میگفت: خدا لعنتتون کنه شما باعث و بانی این جنگ هستید. انگار ما قرارداد الجزایر را پاره کرده بودیم و به ایران حمله کرده بودیم! ما فقط بازی هایمان جنگی بود و الا هیچ تقصیر دیگری نداشتیم.
ما به خاطر شرایط زمانی و مکانی مان دائم تفنگ بازی میکردیم. تا آنجایی که من اطلاع داشتم سربندیها (یکی از محلات طرقبه) سنگرهایی با شن داشتند و حتی میگفتند یک تفنگ بادی هم دارند. آدمهای بزرگ سالی هم بین بچههای سربند الستی بودند. ما در کوچه آسیا سنگرهای بالادرختی داشتیم و در دل تپههای خاک سرخی سو کنده بودیم و همانجا برای خودمان سنگر ساخته بودیم.
بچههای پاچنار بیشتر روی سطح زمین کانال زده بودند. ما گاهی به منطقه هم تجاوز میکردیم. در همان سربند الستی هم یک جماعتی بودند که با سربندیها مشکل داشتند و مثل ستون پنجم عمل میکردند. جنگ جهانی آن روز در تاریخ طرقبه خیلی معروف است. یک روز سربندیها به ما حمله کرده بودند.
ما و پاچناریها تصمیم گرفتیم برویم از خجالتشان در بیاییم. آنها از پاچنار راه افتادند، ما در میدان محمدیه به آنها ملحق شدیم و به سمت سربند الستی حرکت کردیم. از داخل منطقه آنها بدون هیچ مانعی عبور کردیم و نزدیک بند ملک به ستون پنجم ملحق شدیم که به سربندیها حمله کنیم. ما طرح نداشتیم. ما پوشش و استتار نداشتیم. ما اصلا حفاظت اطلاعات نداشتیم. آنها ما را دیده بودند با آمادگی کاملی با ما روبه رو شدند.
همه ما را تارومار کردند. غیر از علی رستم زاده که چاق بود و نمیتوانست فرار کند و اسیر شد بقیه زخمی و داغون و شکست خورده فرار کردیم. علی را به درخت بستند و با تیرکمان میخ دار اعدامش کردند. نه اینکه او را بکشند. چند تیر به بدنش زده بودند و میخ تیرها توی بدنش فرو رفته بود. جنگ مقلوبه شده بود. ما شکست بدی خورده بودیم. آن شب توی مسجد موسی بن جعفر (ع) کوچه آسیا شله بود. همه طرفهای جنگ آنجا بودند.
مثل کنفرانس تهران بود. ما دور هم شله خوردیم و اصلا با هم در مورد شکست آن روز صحبت نکردیم. اصلا انگار موضوع شله همه چیز را حل وفصل میکرد.