عبدی آخرش نهنگ هم نشد. میگویند نهنگهای قاتل تجربههای خودشان را میتوانند به نسلهای بعدی انتقال بدهند. برای این کار شیوههای پیچیدهای دارند که توضیحش سخت و زیاد است. اما در همین حد بگویم که میتوانند به بچه هایشان یاد بدهند که چطوری شکار کنند یا چطوری باهم هماهنگ باشند و توی کارهای تیمی گند نزنند و فاتحه یک عمر تجربه بابا و ننه هایشان را نخوانند. چنین جانورهایی هستند نهنگهای قاتل. عبدی ولی این طوری نیست.
عبدی یک عمر را پای منقل دود کرده و پوست صورتش مثل چرم خیس خورده، تیره است و پرشیار است و یک جورهایی ناجور و تابلو. از این نظر که از دور فریاد میزند که صاحب این صورت بی ریخت کارش خراب است و هرجا میرسد به همه میگوید که فقط محض تفریح، تفریحی میزند.
حالا کار نداریم به اینجای کار که عبدی چه بود و چه شد، اصل قضیه پسر عبدی است. جوانک فلک زده که خاطرات بچگی اش پر است از پیک نیک و آن بوی تلخ گزنده توی هوا و خانهای آشوب و دودگرفته. ماها با هم درس خواندیم و توی یک شهرک قد کشیدیم و روزی چندبار همدیگر را میدیدیم تا سالیان سال.
آن قدیم ها، موقع دبستان، پسر عبدی سربه راه بود و مظلوم. اهل بود. کسی اگر میدیدش به مخیله اش هم نمیرسید که زیر پوست این بچه یک عبدی دیگر درحال رشد و نمو باشد؛ که توی دوره راهنمایی قایمکی و دور از چشم بقیه سیگار دود کند و مظنه لول تریاک دستش باشد و فلانی و بهمانی را بشناسد که اگر خواست روزی جنسی جور کند، بداند مسیرها و آدم هایش دقیقا چطوری چیده شدهاند.
همینها بود که پسر عبدی زود از راه به در شد. از اینجا به بعدش را همه حفظ هستند. گمان کنم توی هر محلهای یکی دوتا از اینها با ژن مشترک پیدا میشود. دیگر طوری شده بود که هرکس این بشر را میدید میدانست که از دست رفته است.
پوست و استخوان بود و واکس خورده. همیشه گیج و گول لای بلوکهای شهرک میلولید تا اینکه گفتند یک مواد جدیدی آمده و پسر عبدی اولین داوطلب برای تست شده بود. وقتی زده بود به همه گفته بود خوب است و اصلا موادش او را نگرفته. بلند شده بود و آرام و رام راهش را کشیده بود سمت صدمتری. همانجا یک ماشین زده بود بهش.
عبدی حالا پیر و فرتوت است. سلولهای بدنش خستهتر از آناند که باعث شوند این آدم را شنگول ببینی. این ور و آن ور مینشیند و برای همه درباره پسرش صحبت میکند. یک صحنه طلایی و دراماتیک دارد که آن را برای همه تعریف میکند. میگوید اولین بار که پسرش را پای بساط دیده، خواسته چیزی بگوید بعد دیده که رویش نمیشود. این پسر همه عمر پدرش را پای بساط دیده.
عبدی خواسته بگوید پسر جان درس بگیر. تو این راه را نرو، ولی در عوض مثل نهنگهای قاتل عمل کرده. از طریق مشاهده تجربه اش را انتقال داده و پسرک با تمام وجودش آن را جذب کرده و به نمایش گذاشته. فهمیده بود وقتی خودت این کاره باشی حرفت از سکه و اعتبار میافتد. دیگر زور امرونهیها به دیدهها نمیرسید.
برای گنجشکهای شهرک عرب ها.