ما کجا و ممد و نبودنش کجا. نه من و نه آن همه بچه جغله، خط وربط دبستان جهان آرا و نوحه حسین فخری و کویتی پور را نمیدانستیم و بعدها هم که حرف تیم ابوالقاسم بازرگان پیش آمد، به این مجموعه بی خط وربط اضافه شد. ما اصلا فکرش را نمیکردیم که اتفاقا، سیم کشی پیچیده و دقیقی بین همه اینها در جریان است.
آن اولها یادمان داده بودند قوطی شیر خشک را که کرم رنگ و پر از نوشته بود برداریم، یک میخ را روی شعله گاز داغ کنیم و در قوطی را که پلاستیکی بود، شیار بزنیم؛ این میشد قلک. بعد خرده خرده پولها را با هزار جان کندن جمع میکردیم و وقتی قوطی وزن پیدا میکرد و برای خودش کسی میشد، تحویل مدرسه میدادیم که برود جبهه برای کمک، که صدام و ارتشش نفله و گوربه گور شوند.
ما دبستان جهان آرا درس خواندیم و عین خنگها یک بار هم نپرسیدیم جهان آرا یعنی چه. بعدها هم که با میانجی گری یک بزرگتر که وساطت کرد بلکه آقای بازرگان رضایت بدهد بروم توی تیمش، باز هم خنگ بازی درآوردم و نپرسیدم. نگفتم مربی جان تو که از خرمشهر تیم جمع کرده بودی و حالا ما فسقلیها پا جای پای آنها میگذاشتیم، چرا اسم تیمت را گذاشتهای جهان آرا؟ لابد قرار بود خوب توپ بزنیم و جهان را بیاراییم. غافل از اینکه یک نفر جهان را آراسته بود و ما پشت سرش میدویدیم، بی اینکه روحمان خبر داشته باشد. بعدها شنیدم نوحه «ممد نبودی» را برای محمد جهان آرا گفتهاند. همانجا به هول وولا افتادم که جهان آرا چندین نقطه اتصال به بچگیهای من دارد!
بعدترها هم برایم تعریف کردند روزهای اول جنگ، وقتی هنوز نجنبیده بودیم و صدام بمب میریخت، یک جوانی به اسم ممد بود که بچههای خرمشهر را جمع کرده بود که یک طورهایی دست خالی و هول هولکی، سینه سپر کنند و از شهر دفاع کنند. برایم تعریف کرده بودند که جهان آرا جوانهای خرمشهر را به صف کرده بود که با دمپایی انتظار بکشند که نوبتشان برسد. آن جلو هم یک نفر یک سبدی گذاشته بود و هرکس نوبتش میشد، دست میکرد و یک چیزی به او میداد. به یکی یک دانه نارنجک، به یکی سرنیزه، به یکی که خرشانس بود یک کلاش؛ که برو، با دل شیر، از شهر خودت دفاع کن.
وقتی خط وربطها را فهمیدم. وقتی فهمیدم چی به چی بوده و جهان آرا اسم کسی بود که شیرها را به صف کشیده بود، دیگر محمد نبود. ولی تصوری داشتم، یک خیال از آن صف عجیب. یک جوانک لاغر ریغو با دمپایی که آخر صف ایستاده و مدام سرک میکشد ببیند ممکن است از آن سبد کذایی چه چیزی نصیبش شود. وقتی نوبتش میرسد، ته سبد یک چیز مانده، آنکه تقسیم میکند سری تکان میدهد، یک قوطی شیر خشک که جرینگ جرینگش گوش را میخراشد، میدهد دستش. جوانک لبخند میزند و میرود که روبه روی تانک و توپ بایستد، همین قدر عجیب و بی تناسب با کارهای دنیا و اهلش.
نمیدانم آنکه سهمش یک دانه نارنجک بود با آن چه کرد، آنکه یک خنجر دست گرفته بود تا کجا رفت و گلوله دشمن چطور سینه اش را شکافت، اما دنیا و هرآنچه در آن هست از چنین صفی میترسد و به زانو درمی آید. ممد نبود که ببیند ما بی اینکه بدانیم، همانطور بچگانه و ساده، به روش خودش حتی با یک قوطی خالی کمک میکردیم.
برای جواد عزیزی که «ممد نبودی» را سرود، حسین فخری و غلام کویتی پور که آن را خواندند، برای ابوالقاسم بازرگان که تیمش را ساخت و ما که قوطیهای شیر خشک را رساندیم دست شیرها و ممد... که بود و هست.