داستان - صفحه 30

داستان
| شهرآرانیوز
داستان نوجوان | موکب کوچک ما
به سینی پلاستیکی پر از لیوان چای نگاه می‌کردم. دیگر بخاری از آن‌ها بلند نمی‌شد.
کد خبر: ۱۶۶۵۶۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۵/۰۳

داستان نوجوان | قاب ماندگار
به طرف صدا برگشتم. مردی بلندقد و لاغراندام‌ با پیراهنی سرمه‌ای و شلواری مشکی پشت سرم ایستاده بود.
کد خبر: ۱۶۶۵۶۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۱/۰۲

داستان کودک | یک شاخه گل یاس
زیارت رفتن خیلی خوب است. وقتی دلت برای حرم تنگ شود، راه می‌افتی و می‌روی زیارت و توی صحن قشنگ می‌نشینی، گنبد طلایی را نگاه می‌کنی و با امام مهربان حرف می‌زنی.
کد خبر: ۱۶۶۵۵۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۳/۱۷

درباره «زوربای یونانی» نوشته نیکوس کازانتزاکیس، ترجمه محمد قاضی و بازی آنتونی کویین که آن را ماندگار کرد | در ستایش قامت رعنای زندگی
رمان «زوربای یونانی» در واقع براساس شخصیتی کاملا واقعی نوشته شده است. زوربا مردی است از دامنه کوه المپ که کازانتزاکیس در جزیره کرت و هنگام کار روی معدنی با او آشنا می‌شود.
کد خبر: ۱۶۵۹۳۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۳/۰۴

جنگ دو برادر
آن موقع یک جنگ ناجور بین همین سعید بچاری و برادرش حمید راه افتاده بود. فاصله سنی این دوتا فقط یک سال بود.
کد خبر: ۱۶۵۳۴۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۳/۰۱

داستان نوجوان | آلبالو گیلاس
نه، اشتباه نمی‌کنم. درست دیدم. خودش بود، خود خودش. پشتش سمت من بود.
کد خبر: ۱۶۴۳۱۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۳/۰۶

داستان کودک | کوه مهربان
کوه سر سنگی‌اش را خاراند و با خودش گفت: «از صبح دل‌شوره دارم. انگار یکی دارد توی دلم رخت می‌شوید.»
کد خبر: ۱۶۴۳۰۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۳/۲۵

داستان کوتاه | مثل آفتاب باش!
امتحانات تمام شده و تابستان طلایی از راه رسیده است. صبحی زیبا دوباره یک روز تازه را نوید می‌دهد.
کد خبر: ۱۶۴۳۰۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۴/۰۴

داستان نوجوان | تابستان با طعم بازی
امروز رسما اولین روز تعطیلات تابستانی من شروع شد. این اولین تابستانی است که من با همه‌ی وجود دوستش دارم.
کد خبر: ۱۶۴۲۹۷    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۴/۰۷

داستان نوجوان | همیشه راهی هست!
بعضی وقت‌ها شاید با مشکلی رو‌به‌رو شویم، یک مشکل بزرگ. این جور وقت‌ها شاید با خودمان بگوییم هیچ راهی وجود ندارد که مشکل را حل کنیم، اما همیشه یک راهی هست!
کد خبر: ۱۶۴۲۸۷    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۳/۲۴

داستان نوجوان | مـزار غنچی
اواخر خردادماه بود و امتحانات را با موفقیت تمام کرده بودیم. بابا قول داده بود اولین جمعه‌ی پیش رو ما را به گشت‌وگذار ببرد.
کد خبر: ۱۶۴۲۷۷    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۳/۰۷

رد کافه خالی
یک کافه کوچک خالی بود. نزدیک شهرک. درست در مسیر پیاده آمدن‌های من که هربار دلم را مالش می‌داد.
کد خبر: ۱۶۳۹۷۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۲/۲۴

پرتقال در بشقاب سرمه‌ای
پشت در اتاق زایمان منتظر بود. دوقلو‌ها قرار بود بیایند و زندگی دونفره شان را حالا دوبرابر کنند.
کد خبر: ۱۶۳۲۴۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۲/۲۰

مهربانی به طعم گیلاس
اردیبهشت خانم را ببینید چه دلبر است، هر روزی یک لباس می‌پوشد، یکی از یکی هوش ربا تر، یکی از یکی رنگارنگ‌تر ... تا چشم کار می‌کند عطر است و شکوفه و رنگ.
کد خبر: ۱۶۳۰۷۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۲/۱۹

از سوزن و جوالدوز
تصویر پرده‌های نقاشی شده قهوه خانه‌ای با آن دو لشکر همیشگی خیر و شر، زندگی و آدم‌ها را برای من ساده کرده بود.
کد خبر: ۱۶۲۶۴۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۲/۱۷

داستان نوجوان | غم‌ها و شادی‌ها
بابا برایش هدیه خریده. جعبه‌ی هدیه‌اش صورتی است و رویش یک پاپیون سفید خال‌خالی چسبانده‌ شده.
کد خبر: ۱۶۲۱۲۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۳/۰۱

یک خاطره شیرین | اردوی باحال بارانی من
پس از چند سال کرونایی، با باز شدن مدرسه‌ها بالأخره قرار شد برویم اردو.
کد خبر: ۱۶۲۱۱۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۳/۱۶

داستان کودک | هدیه‌ی‌ روز دختر
خیلی از دخترها روز دختر از دیگران هدیه‌ می‌گیرند: یک روسری، یک کتاب، یک شاخه گل و ... . هدیه‌ی زهرا هم یک هدیه‌ی‌ خیلی‌خیلی خوب بود.
کد خبر: ۱۶۲۱۱۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۲/۳۱

مرگ با طعم انگور
و شب بود اقلیما. شغال‌ها زوزه می‌کشیدند و هوای دهگاه ورم کرده و چرک بود، بوی پهن تازه و شکمبه خالی شده شتر دهگاه را برداشته بود.
کد خبر: ۱۶۱۹۴۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۲/۱۳

الوعده وفا
نشستم توی تاکسی، هم زمان راننده هم از آن در سوار شد و یک روزنامه را تا شده گذاشت روی داشبورد.
کد خبر: ۱۶۱۷۶۷    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۲/۱۲

پربازدید
آخرین اخبار پربازدیدها چند رسانه ای عکس
Start Google Analytics Code <-- End Google Analytics Code -->