ما به مدرسه میرفتیم که برویم دنبال هنر. حالا چندتا تجدید هم که در هر سال لقمه مرد بود.
کد خبر: ۱۴۲۰۹۱ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۰/۰۷
قصه مادرم از روز مرگ مادرش بی بی زهرا.
کد خبر: ۱۴۱۸۹۸ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۰/۰۵
این اواخر آقای محمد نجفی مرا برای بازی در یک کار کلاسیک به نام «پزشک اجباری» اثر مولیر دعوت کرد.
کد خبر: ۱۴۱۴۷۶ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۰/۰۳
میخواستم نمایش را ادامه ندهم، ولی حیفم آمد از اتفاقات متفاوت نمایش خاطراتی نگویم.
کد خبر: ۱۴۱۱۰۲ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۹/۳۰
داستان صوتی با عنوان «ما سرودخوانان خوبی بودیم!» به قلم قاسم رفیعا را در ادامه بشنوید.
کد خبر: ۱۴۰۷۷۷ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۹/۲۹
ما فقط یک ته لهجه طرقبه ای داشتیم؛ برای همین مربی همه اش فکر می کرد باید یک بچه مشهدی، تک خوان ما باشد . برای ضبط تلویزیونی، یک تک خوان مشهدی آورده بود .
کد خبر: ۱۴۰۵۳۷ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۹/۲۷
داستان صوتی با عنوان «بازگشت به مدرسه، بعد از ۲ سال ترک تحصیل» به قلم قاسم رفیعا را در ادامه بشنوید.
کد خبر: ۱۴۰۰۸۴ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۹/۲۶
ظاهرا زمستان۱۳۵۰ دقیقا وقتی من به دنیا میآیم، وحشتناکترین زمستان کل تاریخ در ایران بوده است.
کد خبر: ۱۳۹۹۹۳ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۹/۲۳
میخواهم درمورد آن دو سالی که ترک تحصیل کردم، برای شما بنویسم. گفتم هرکس هرچه گفت، گوش نکردم. دیگر مدرسه را نمیخواستم. بدم آمده بود.
کد خبر: ۱۳۹۵۱۶ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۹/۲۱
هر کسی در زمینهای استعداد دارد. خب، من هم در ریاضی هیچ استعدادی نداشتم.
کد خبر: ۱۳۹۱۰۲ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۹/۱۹
ماجرای اعزام بچههای گروه سرود طرقبه به جبهه، خودش حکایتی شنیدنی است.
کد خبر: ۱۳۸۳۱۴ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۹/۱۴
مادرم صبح تا شب، کافی گوش میکرد و من همه نوارهای کافی را حفظ بودم و گاهی این طرف و آن طرف، آنها را با تقلید صدای مرحوم کافی میخواندم.
کد خبر: ۱۳۷۸۴۲ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۹/۱۲
بعد از ماجرای شعر «بچه محله امام رضا»، اتفاقات بانمکی افتاد...
کد خبر: ۱۳۷۵۰۳ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۹/۰۹
آقام چندباری با مادرم سینما رفته بود؛ همان روزی که سیگار مردی روی چادر زن بغل دستی ما افتاد و سوخت و نزدیک بود واقعه سینما رکس در مشهد اتفاق بیفتد.
کد خبر: ۱۳۷۰۹۴ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۹/۰۷
عیسی که از سربازی برگشت، عوض شد. رفت کلاسهای شبانه و درس خواند و باسواد شد.
کد خبر: ۱۳۶۶۷۳ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۹/۰۵
داستان صوتی به قلم قاسم رفیعا با عنوان «ما بدو، حاج رضا بدو» را در ادامه بشنوید.
کد خبر: ۱۳۶۴۶۲ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۹/۰۵
عیسی که دیگر اسمش عیسی نبود و پسردایی من نبود، مسیر زندگی اش عوض شد.
کد خبر: ۱۳۵۸۵۲ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۳۰
برادر عیسی، خب طبعا موسی بود. برعکس شخصیت شر و شیطان عیسی، همه به سر موسی قسم میخوردند.
کد خبر: ۱۳۵۴۶۷ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۲۸
عیسی یک سال با من فاصله سنی داشت، ولی انگار ۲۰ سال از من بزرگتر بود.
کد خبر: ۱۳۵۰۷۵ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۲۵
عمو کلبه حسن فقط دوست داشت برود مکه و رفته بود، ولی هروقت موقع نماز، تلویزیون کوچکشان خانه خدا را نشان میداد، باز چشم هایش پراشک میشد.
کد خبر: ۱۳۴۳۱۰ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۲۱