ماجرای سوءقصد به سعید طوسی در مشهد چه بود؟ ارائه گزارش بنیاد شهید به مجلس درباره شهدای جنگ ۱۲ روزه در هفته آینده میزبانی حرم مطهر رضوی از ۳۵۰۰ زائر افغانستانی در دهه پایانی صفر نخستین مدرسه فصلی «فلسفه اخلاق» در مشهد برپا می‌شود بخش بین الملل بنیاد امام رضا(ع) به زودی تقویت می‌شود معاون سازمان حج: بیش از ۵ میلیون نفر در نوبت اعزام به عمره مفرده هستند درباره «سید مجتبی حسینی»، نویسنده کتاب «حضرت سکینه (س)؛ اسطوره ادب و عرفان» رفاقت با امام رضا (ع) کلید بهار معنویت | چگونه اندوخته‌های معنوی ماه محرم و صفر را حفظ کنیم؟ آغاز نهادینه‌سازی فرهنگ نماز از مدارس تاکید بر طرح و تصویب قوانین در راستای ایجاد زیرساخت‌های مربوط به مساجد نگهداری تابلوی تمثال امام رضا(ع) در موزه آستان قدس رضوی تکذیب شد تلاش برای تحقق مسجد تراز اسلامی | فعال‌سازی ۲۰ هزار مسجد در طرح «محراب» حکم شرعی آموزش شعبده چیست؟ مسجد جمکران میزبان هیئات مذهبی در روز شهادت امام حسن عسکری(ع) ساماندهی شعب موسسات قرآنی سراسر کشور تا پایان سال ۱۴۰۴ مدیرکل بنیاد شهید خراسان‌رضوی: خدمات شهرداری مشهد برای اشاعه نام شهدا بسیار ارزشمند است تاریخچه‌ای از توسعه حرم امام رضا علیه‌السلام در عصر «وزیرنظام» در دوره قاجار خودتان را بزنید به آن راه آقا! خورشید، پشت این پنجره است عنایت خاص امام رضا (ع) به شیخ حبیب‌ا...
سرخط خبرها

کاتبی در نیشابور یا انگشترفروشی در کوفه...

  • کد خبر: ۲۴۳۷۱۶
  • ۱۷ مرداد ۱۴۰۳ - ۱۲:۵۴
کاتبی در نیشابور یا انگشترفروشی در کوفه...
یک ذهن بیماری دارم که خودم را در شغل‌های مختلف متصور می‌شوم بعد با همان شغل خودم را پرت می‌کنم گوشه گوشه تاریخ، در جایگاه‌های مختلف و در زمان‌های متفاوت و بعد هی خیال می‌کنم هی فکر می‌کنم هی کیفور می‌شوم و هی حال می‌دهد.
حامد عسکری
نویسنده حامد عسکری

یک ذهن بیماری دارم که خودم را در شغل‌های مختلف متصور می‌شوم بعد با همان شغل خودم را پرت می‌کنم گوشه گوشه تاریخ، در جایگاه‌های مختلف و در زمان‌های متفاوت و بعد هی خیال می‌کنم هی فکر می‌کنم هی کیفور می‌شوم و هی حال می‌دهد. مثلا چند وقت پیش خودم را انگشتر فروشی در کوفه تصور می‌کردم که مردی بینوا از راه می‌رسد بعد از پر شالش یک انگشتر در می‌آورد و می‌گوید: این انگشتر را از من بخر در راه مانده ام. به قیمت بخر که گره از کارم باز کند. بعد انگشتر را ورانداز می‌کردم و می‌پرسیدم از کجا آورده‌ای باباجان؟ و مرد من من کنان می‌گفت به مسجد رسیدم برای بیتوته که ابوتراب را دیدم، مشغول نماز بود رفتم جلو و گفتم ندارم چیزی. تصدق کن. در رکوع بود که این انگشتر را داد و آوردم که بفروشم.

من یقین دارم دست هایم داغ می‌شود، هوا عطرآگین می‌شود و نزدیک است بال درآورم. من یقین دارم هرچه نقود در دخل دارم می‌دهم که انگشتری ابوتراب بر دستم بنشیند و از آن لحظه خوشبخت‌ترین مرد جهانم. روز خبرنگار هم که نزدیک می‌شود می‌شوم یک کاتب نیشابوری. می‌روم چند صفحه کاغذ هندی و مصری جان دار می‌خرم، مرکب اعلا تهیه می‌کنم و چند قلم دزفول هم می‌دهم چپ تراش کنند و صیقل بدهند که در نوشتن جیغ نکشد و خاطر بغل دستی ام را پریشان نکند.

شب قبلش می‌دهم مادرم در گوش هایم روغن بادام تلخ بچکاند و شب بر چشم هایم زرده آب پز تخم مرغ محلی می‌گذارم و می‌بندم که چشم هایم قوت بگیرند و گوش هایم پاک و تمیز و بی جرم باشند که مرد هرچه می‌گوید بنویسم. من جوان کاتبی هستم. تو بگو روزنامه نگار و درست در جایی از تاریخ به دنیا آمده ام که قسمتم شود و رزقم باشد و بنشینم چشم در چشم ابالحسن علی ابن موسی الرضا (ع) و حدیث سلسله الذهب را بنویسم و به مادرم، به اقوامم، به فرزندانم، نوه هایم، بگویم خودم بودم. خودم دیدم.

خودم از میان لب‌های قیطانی مبارکش این کلمات را شنیدم و نوشتم و بعد جگرم حال بیاید از این ذکر خاطره. من عاشق این بیماری ذهنی خودمم. خودم را یک جا‌هایی و یک وقت‌هایی از تاریخ متصور شده ام که به عقل جن هم نمی‌رسد. حالا باید نوشتنم را قوی کنم. نثرم استخوان دار شود. بنشینم به کتابتش. خدا عمری بدهد شما هم دعا کنید.

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پربازدید
آخرین اخبار پربازدیدها چند رسانه ای عکس
{*Start Google Analytics Code*} <-- End Google Analytics Code -->