متهم در صحنه بازسازی قتل قهرمان کراسفیت خراسان‌رضوی: پس از قتل، کارتن‌خواب و معتاد شدم

  • کد خبر: ۴۳۸۷۱۹
  • ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۴۵
متهم در صحنه بازسازی قتل قهرمان کراسفیت خراسان‌رضوی: پس از قتل، کارتن‌خواب و معتاد شدم
متهم به قتل «محسن‌اسدی»، قهرمان کراسفیت خراسان‌رضوی، که ۶ شهریور سال گذشته در میانه یک مراسم ازدواج در یک باغ‌تالار در حاشیه جاده کلات به‌ضرب گلوله کشته شد، هفته گذشته پس از یازده‌ماه کارتن‌خوابی در زاهدان دستگیر شد.

به گزارش شهرآرانیوز؛ «وقتی به پنج‌قدمی من رسید، دیدم که دست به کمر برد. چون خودم زیر لباسم اسلحه داشتم، احساس کردم که او هم می‌خواهد اسلحه بیرون بکشد. ترسیده بودم. همه از محسن می‌ترسیدند. می‌خواستم قبل از او شلیک کرده باشم و برای همین اسلحه را که مسلح بود، از زیر لباسم بیرون کشیدم و نشانه گرفتم تا دستش را بزنم و نتواند اسلحه را بالا بیاورد.

فقط یک گلوله شلیک کردم که افتاد. قصد فرار نداشتم و می‌خواستم خودم را تحویل بدهم؛ چون کاری نکرده بودم. اصلا مجلس عروسی خودمان بود و محسن مهمان ما بود؛ اما وقتی به من گفتند که تیر به سینه‌اش خورده است و مأموران آمده‌اند، ترسید‌م و کف یک وانت دراز کشیدم و گریختم.» 

اینها اظهارات متهم به قتل «محسن‌اسدی»، قهرمان کراسفیت خراسان‌رضوی، است که ۶ شهریور سال گذشته در میانه یک مراسم ازدواج در یک باغ‌تالار در حاشیه جاده کلات به‌ضرب گلوله کشته شد. این متهم هفته گذشته پس از یازده‌ماه کارتن‌خوابی در زاهدان دستگیر و دیروز با دستور قاضی صادق‌صفری، به محل وقوع جرم منتقل شد تا جزئیات و ابهامات این پرونده را در بازسازی صحنه جرم، بازگو کند.

به دستور بازپرس شعبه‌۲۵۵ دادسرای عمومی و انقلاب مشهد، دستبند از دستان «علی. ق» گشوده شد. او با نگاهی به اطراف و سرتکان‌دادن به نشانه تأسف از وقوع این جنایت، پس از تفهیم اتهام در مقام پاسخگویی قرار گرفت و ماجرا را که ریشه در اختلافات گذشته داشت، این‌گونه بازگو کرد: «مراسم برادر‌خانمم بود و صاحب‌مجلس بودم.

من از پنج سال قبل با اصغر، پسرعمویم، مشکل دارم و همه این را می‌دانند. با یکدیگر حرفی نمی‌زنیم. موقع کاغذنویسی پدرخانمم پرسید که اصغر را هم دعوت کنیم؟ گفتم که عیبی ندارد، ما پسرعموییم؛ مسئله‌ای ندارد. مجلس از خودمان است. اصغر دو شب قبل از مجلس به بابای من فحش داده بود و مدتی قبل هم حرف‌های بی‌ربطی پشت سر دختر برادرم که تازه عروس شده، زده بود. 

همین حرف‌های بی‌ربطش بزرگ شد و کار به اینجا رسید. من تا آن شب اسلحه نداشتم، ولی از کسی خواسته بودم که یک کلت برای من بیاورد که همان شب حدود ساعت ۸ برایم آورد و قرار شد فردا امتحانش کنم. اگر خوب بود، ۷۰ میلیون‌تومان برایش واریز کنم. این اسلحه را درون پژو‌۲۰۷ خودم گذاشته بودم. غیر از آن هم یک «نیمچه» در ماشین داشتم و یک چاقو و اسپری فلفل هم در جیبم بود.»

وقتی عمه‌ام زنگ زد

متهم درباره اتفاقات قبل از درگیری اعتراف کرد: «آن شب مشروب زیادی خورده بودم. مست بودم و پول می‌ریختم روی هوا و تراول می‌دادم به خواننده و... تاجایی که پدرم گفت: «چه‌کار داری می‌کنی؟ این‌قدر خورده‌ای که حواست نیست.»، چون خیلی آن زمان چاق بودم، موقع هدیه‌دادن و پول‌پاشیدن، موبایلم چندبار از جیبم افتاد که به دستم دادند.

گوشی را که گرفتم، دیدم دارد می‌لرزد و زنگ می‌خورد. جواب که دادم، دیدم عمه‌ام است. عمه گفت: «بچه‌ها را بفرستم بیایند؟» گفتم: «نه، برای چه؟» گفت: «شنیدم اصغر آمده است. حواستان باشد کتک نخورید.» عمه‌ام آن حرف‌ها را زد. رفتم توی خودرو نشستم و باز آنجا لبی ترکردم.

عمه‌ام باز گفت: «علی (پسرش) در خانه‌مان طبقه بالا خوابیده است. بگذار بیدارش کنم و بفرستم بیاید آنجا که تنها نباشی.» پسرعمه‌ام خواب بود که عمه گوشی را گذاشت کنار گوشش و گفت: «جان، بگو. من از سرکار آمده‌ام و خواب خوابم.» گفتم: «پاشو، بیا عروسی. من چهل تا کارت برایتان فرستاده‌ام. نمی‌خواهی بیایی؟»

عمه‌ام گوشی را گرفت و گفت: «علی هرکار می‌کنی، بگو بیاید» و دوباره گوشی را داد به پسرعمه‌ام. گفتم: «پاشو بیا، وگرنه فردا باید زیر تابوتم را بگیری.» اینها قبل از آن بود که اصلا دعوایی پیش بیاید و.... عمه‌ام اینجا دوباره گوشی را گرفت و گفت: «عمه جعفر را فرستادم. آمد؟» به او اطمینان دادم که جعفر و بچه‌های دیگر آمده‌اند. بعد که صحبتم با عمه‌ام تمام شد، اسلحه را گذاشتم توی لباس در قسمت کمرم.»

اصغر به من لیچار گفت

«من اگر قصد کشتن اصغر را داشتم، موقعیت‌های زیادی وجود داشت و می‌توانستم راحت این کار را بکنم.» متهم با بیان این جمله درباره دیگر اتفاقات آن شب معترف شد: «بعد آمدم داخل تالار. همه‌جا صندلی و میز بود. یکی از مهمان‌های ما آمد و او را آوردم و کمی جلوتر از قسمتی که ارکستر بود نشاندمش. خودم هم نشستم کنارش که از من پنج‌هزارتومانی و ده‌هزار‌تومانی خواست.

روبه‌رو کیسه پول بود و از آنها پول گرفتم و گفتم با گوشی برایتان می‌زنم. بعد برگشتم و کنار همان مهمانمان نشستم و حرف می‌زدیم. اینجا اصغر از پشت سر ما رد شد که برود سمت خواننده و شاباش بدهد. همین که از پشت سر ما رد شد، من شنیدم که به من گفت: «په‌په». 

ما از بچگی با هم شوخی داشتیم و، چون اصغر قدش کوتاه بود، ما به او می‌گفتیم: «پاکوتاه» و او هم به من می‌گفت: «په‌په»، چون چاق بودم. همیشه این حرف‌ها را به خنده و شوخی می‌گفتیم. ولی اینجا قضیه فرق می‌کرد. از اینجا رفت شاباش بدهد که من رفتم جلو، روی شانه‌اش زدم و گفتم: «چی گفتی؟» اصغر با من چشم‌در‌چشم شد و داد کشید و گفت: «چی می‌گی یره؟ چه‌کار داری؟» من تا دیدم اصغر این‌طور کرد، جایی را که پدرم نشسته بود، نشان دادم و گفتم: «۴۵ کیلو استخوان آنجاست. به او پیامک فحش می‌دهی. اگر جرئت داری، حالا برو چیزی بگو!»

اول اصغر چاقو کشید

متهم در ادامه اعترافاتش گفت: اصغر چاقویش را بیرون کشید و گفت: «بیا بیرون؛ بیا بیرون.» گفتم: «برو بیرون؛ آمدم.» او جلو رفت و من پشت سرش بودم. چند‌قدمی رفتیم که جواد، رفیقم، آمد و جلویم را گرفت و گفت: «داداش، مجلس خودتان است. نرو.» من هم ایستادم.

اصغر رفته بود جلوتر و دیدم که دستش بالا‌ست و به باقی جوان‌های فامیل اشاره می‌کند که بیایید بیرون. او که گفت بیایید، اسلحه را بیرون آوردم و مسلح کردم و برای اینکه مردم نبینند، زیر کتم گرفتم. حواسم بود که از اصغر کتک نخورم؛ چون اصغر معمولا بد قاتی می‌کند. ایستاده بودم و نگاه می‌کردم که کسی از پشت نزندم. محسن، پسرعمه‌ام، به سمت من دوید. 

بچه‌های خودمان هم بودند. اسلحه هم مسلح در دستم بود. محسن که آمد، دیدم دست راستش روی کمرش است. روبه‌رویم بود. همین که خواست اسلحه را بالا بیاورد (اسلحه را دیدم)، ترسیدم و اسلحه را به سمتش گرفتم. کنج آرنج دست راستش را نشانه گرفتم تا دستش را بزنم که اسلحه از دستش بیفتد و مرا نزند. من شلیک کردم، ولی با محسن هیچ مشکلی نداشتم.»

علی در ادامه معترف شد: «بعد که او را زدم، یکی آمد و مرا زد؛ نفهمیدم که بود، اما همین که به خودم آمدم، دیدم بین صندلی‌ها روی زمین افتاده‌ام و اسلحه دستم بود. محمدجواد (پسر اصغر) هم روی من نشسته بود و داشت مرا با چاقو می‌زد. با اسلحه چند‌ضربه به سرو‌صورتش زدم و حواسم بود که دستم روی ماشه نرود که تیر به سرش بخورد.

او را که زدم، بهش گفتم: «برو تو از من بچه‌تری. من تو را نمی‌زنم.» در شأن من نبود که از خودم کوچک‌تر را بزنم. یادم نمی‌آید قبل از اینکه مرا با چاقو بزنند، به اصغر شلیک کردم یا بعدش بود؛ ولی آن‌قدر ترسیده بودم که یادم هست برای هربار شلیک، کلت را با وجود اینکه نیاز نبود، مسلح می‌کردم. باقی تیر‌ها را به سمت اصغر و همه را زانو به پایین زدم. قصد کشتنش را نداشتم. محمدجواد چهار تا چاقو از پشت به من زد ولی یادم نمی‌آید دقیقا کی بود.»

با محسن هیچ‌مشکلی نداشتم

متهم به قتل با بیان دوباره اینکه من با محسن هیچ مشکلی نداشتم، اعتراف کرد: «حتی شماره تلفن یا پیج اینستاگرامش را نداشتم. از ترسم او را زدم. ما با بچه‌های این عمه‌ام، فقط سلام و علیکی داشتیم و هیچ‌کار دیگری به هم نداشتیم. مجلس بله‌برون خودم سال ۹۷ در همین تالار بود.

می‌دانستم یک در کوچک از انتهای تالار به کوچه دارد، ولی قصد فرار نداشتم و فکر نمی‌کردم محسن کشته شود. با خودم گفتم زده‌ام و خودم را معرفی می‌کنم. اما بچه‌ها گفتند که فرار کن. چون هم مأموران آمده‌اند، هم تیر به سینه‌اش خورده است. اولش باور نکردم، ولی با حضور مأمور‌ها ترسیدم و فرار کردم.

چند‌نفر جلوی در ایستاده بودند. پرسیدم که پشتم خیس است؟ آب یخی چیزی ریخته است؟ گفتند که تو غرق در خونی. پیکان وانتی در حال حرکت بود که خودم را کف آن انداختم و فرار کردم. بعد رفتم خانه دایی‌ام و باندپیچی کردم و رفتم زاهدان.»

دوباره معتاد شدم

وی درباره اینکه آن شب چقدر مشروب خورده بوده است، اعتراف کرد: «سر شب گل کشیدم و بعد هم مشروب خوردم. بعد از اینکه فرار کردم، اسلحه را در وکیل‌آباد انداختم و رفتم. در زاهدان کارتن‌خوابی می‌کردم. دوماه‌ونیم آخر با صاحب یک کارواش رفیق شدم و در کارواشش می‌خوابیدم. قبلش قوطی رانی و قوطی نوشابه خانواده و آب‌معدنی جمع می‌کردم و می‌فروختم. بعد به یک شیره‌کش‌خانه رفتم تا همه وضعشان از من بدتر باشد. آنجا دوباره معتاد شدم. از اینجا هم ساعت ۴ صبح با تاکسی‌های کنار جاده تا زاهدان رفتم.»

با پایان بازسازی و بررسی وضعیت شلیک که از سوی کارشناس سلاح تأیید شد، بازسازی با دستور قاضی صفری تمام شد تا پرونده تکمیل و برای رسیدگی به دادگاه ارسال شود.

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.