آسمان بادکنک‌های رنگی

  • کد خبر: ۴۵۱۱۴۷
  • ۱۷ مهر ۱۴۰۵ - ۱۳:۴۴
میناب
تصویر یک مدرسه، فقط تصویر دیوار و نیمکت و تخته نیست. هر کلاس، پر از آینده‌های جورواجور است. پشت هر نیمکت، کودکی نشسته که هنوز نمی‌داند قرار است چه کسی شود.

بچه‌ها هر کدام مثل مداد‌های توی جعبه مدادرنگی با هم فرق می‌کنند. یکی با صدای بلند حرف می‌زند. خیلی راحت دوست پیدا می‌کند. جواب خیلی سؤال‌ها را بدون مکث می‌دهد. اعتراض می‌کند. تشکر می‌کند. سلام می‌کند. یکی دیگر توی پیله اش کز می‌کند. آرام حرف می‌زند. دیر جواب می‌دهد. برای پیدا کردن یک دوست بار‌ها توی چشم هم سن و سال هایش نگاه می‌کند. سر رنگ کوله پشتی اش بحث نمی‌کند. انتخاب اندازه جامدادی اش را واگذار می‌کند به مادرش. لقمه صبحانه اش را به راحتی با بغل دستی شریک می‌شود. 

یکی سرخ و بنفش و نارنجی است. یکی سبز و آبی و صورتی. تمامشان صبح به صبح با کیف‌های آماده، راهی مدرسه می‌شوند. توی کوله پشتی ها، کلی مداد تراشیده، پاک کن نصفه نیمه، دفتر‌های تاخورده و قمقمه‌های پر از آب است که مادر، چند دقیقه قبل از رفتن، یک بار دیگر درش را سفت کرده. کودکی بوی مداد تراشیده می‌دهد. بوی پاک کن و دفتر نو. صدای کشیده شدن صندلی روی زمین. صدای زنگ مدرسه. صدای دویدن چند جفت کفش کوچک در راهرویی که قرار است هر روز، بار‌ها از آن عبور کنند. 

کودکی یعنی هنوز به کشف خیلی چیز‌ها مانده. مانده تا قد بکشی. کلاس عوض کنی. خودت بند کفشت را ببندی. از مدرسه برگردی و برای مادرت تعریف کنی معلم چه‌ها گفته. دوست پیدا کنی، قهر کنی، آشتی کنی. آن کتابی را که برای اولین بار بعد از باسواد شدن خریدی، برای بار چندم بخوانی. شغلت را انتخاب کنی. عاشق شوی. انتخاب کنی. اشتباه کنی و فرصت داشته باشی که دوباره از اول شروع کنی. اصلا انگار مهم‌ترین ویژگی کودکی همین باشد؛ آینده‌ای که هنوز نیامده. 

برای همین است که تصویر یک مدرسه، فقط تصویر دیوار و نیمکت و تخته نیست. هر کلاس، پر از آینده‌های جورواجور است. پشت هر نیمکت، کودکی نشسته که هنوز نمی‌داند قرار است چه کسی شود. حالا در روز کودک، نمی‌شود به میناب فکر نکرد. به مدرسه شجره طیبه. به نیمکت‌های سوخته و زمین خاکی اش.

به جایی که قرار بود روزی تبدیل به گذشته یک کودک شود، اما پیش از عبور از کودکی، تمام شد. بعضی از آن فردا‌ها دیگر نرسیدند. ما هرسال روز کودک بادکنک‌های رنگی را به افتخار کودکانی به آسمان می‌فرستیم که هنوز برای ساختن یک آینده زیبا مشغول کشف زندگی هستند.

کودکانی که هنوز باید فرصت داشته باشند کودکی کنند. صدای زنگ را بشنوند. دفترشان را با خیال راحت باز کنند. نقاشی بکشند و خورشید را هرجای کاغذ که دلشان خواست بگذارند. شاید برای همین، تلخ‌ترین اتفاق برای یک کودک، فقط از دست رفتن یک جان نیست. ناتمام ماندن تمام چیز‌هایی است که هنوز قرار بود ادامه پیدا کند. کودکی که روزی در یک زمستان سرد و طولانی، فرصت زیستن در آینده‌ای روشن را برای همیشه از دست داد.

تقدیم به ۱۶۸ کودک پرپر شده میناب.

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.