به گزارش شهرآرانیوز، سوم مهرماه ۱۴۰۵، گروه جهادی ایران آباد راهی روستاهای محروم سرخس شد تا بستههای نوشتافزاری را که با کمک مردم برای دانشآموزان نیازمند تهیه کرده بود، به دست آنها برساند؛ اما این سفر هیچگاه به مقصد نرسید. در ابتدای جاده مشهد و بر اثر برخورد خودروی گروه با یک دستگاه کامیون، حمید شیرزاد، یکی از اعضای گروه، جان باخت و سه نفر دیگر مصدوم شدند. حالا مرتضی آقامحمدی، سرگروه مصدوم این تیم و از دوستان نزدیک شیرزاد، از آن روز تلخ، سالها فعالیت جهادی و رفیقی میگوید که حتی در کوچکترین کارها نیز مراقب بود عزت و آبروی نیازمندان حفظ شود.
به گزارش شهرآرانیوز، قرار بود سفر، مثل سالهای گذشته، با رساندن چند بسته نوشتافزار به دانشآموزان نیازمند آغاز شود و با خاطرهای دیگر از همراهی و خدمت به مردم به پایان برسد؛ اما برخورد یک خودرو با کامیون در حدود ۱۰ کیلومتری مشهد، مسیر این گروه جهادی را برای همیشه تغییر داد. حمید شیرزاد، جهادگر بسیجی مشهدی، در این حادثه جان باخت و سه نفر دیگر از همراهانش مصدوم شدند.
به گفته سردار محمدرضا مهدوی، فرمانده سپاه امام رضا(ع)، شیرزاد عروجی شهادتگونه داشته است. مرتضی آقامحمدی، سرگروه گروه جهادی ایران آباد و یکی از مصدومان این حادثه، که از نزدیک شاهد ماجرا بوده و بهدلیل شدت جراحات مدتی را در بیمارستان گذرانده است، حالا در خانه دوران نقاهت را سپری میکند. به سراغ او رفتیم تا درباره این گروه جهادی، روز حادثه و دوستی بپرسیم که به گفته او، کمک به دیگران بخش جداییناپذیر زندگیاش بود.
چند روزی است که مرتضی آقامحمدی از بیمارستان شهید هاشمینژاد مرخص شده است. طبق تجویز پزشک، باید چند ماهی در خانه استراحت کند. یکی از پاهایش بهشدت آسیب دیده و به سه عمل جراحی نیاز دارد. خط بخیه روی پیشانیاش نیز هنوز بهوضوح دیده میشود؛ یادگاری از تصادفی که به گفته خودش، تا پیش از بههوشآمدن در بیمارستان، جز چند لحظه نخست آن چیزی از آن به خاطر ندارد.
آقامحمدی روی مبل خانهاش نشسته و میزبان کسانی است که برای عیادتش میآیند. ما هم به جمع مهمانان او پیوستهایم تا درباره رفیق جهادیاش و مسیری صحبت کنیم که حالا ادامهدادنش را مسئولیتی بر دوش خود میداند.
او درباره شکلگیری گروه جهادی ایران آباد میگوید: نزدیک به ۱۵ سال است که گروه جهادی خودمان را تشکیل دادهایم. اوایل گروه اسم مشخصی نداشت، اما بعد از اینکه حمید به ما اضافه شد، به پیشنهاد او نام ایران آباد را برایش انتخاب کردیم؛ نامی که براساس صحبتهای رهبر شهید انتخاب شده بود.
این گروه امسال نیز مانند سالهای گذشته، با کمک مردم و خیران، برای آغاز سال تحصیلی بستههای نوشتافزار تهیه کرده بود. قرار بود این بستهها میان دانشآموزان نیازمند روستاهای منطقه سرخس، اعم از شیعه و اهل سنت، توزیع شود؛ اما فعالیتهای گروه به تهیه و توزیع لوازمالتحریر محدود نبود.
آقامحمدی توضیح میدهد: در حوزه محرومیتزدایی کارهای مختلفی انجام میدادیم؛ از کمک به خانوادههای نیازمند گرفته تا هماهنگیهای پزشکی برای بعضی خانوادهها و تأمین هزینههای درمانی آنها. در دوران کرونا هم فعالیتهایی مثل سمپاشی و کمکرسانی به نیازمندان داشتیم.
آقامحمدی، درحالیکه از جانباختن رفیقش با تعبیر شهادت یاد میکند، ماجرای آن روز را اینطور به خاطر میآورد: روز جمعه، سوم مهرماه، با یکی از دوستانم که در فرماندهی حوزه بسیج دانشآموزی فعالیت دارد، هماهنگ کرده بودیم برای توزیع لوازمالتحریر به منطقه برویم. حدود ۵۲ بسته آماده کرده بودیم تا میان دانشآموزان نیازمند توزیع کنیم. وسایل را داخل خودرو گذاشتیم و حدود ساعت هفت صبح راه افتادیم. خودروی ما ساینا بود.
او ادامه میدهد: فکر میکنم حوالی منطقه آبروان، نزدیک خروجی مشهد، بودیم که متأسفانه تصادف اتفاق افتاد. تا جایی که به خاطر دارم، کامیون ناگهان جلوی ما پیچید. جاده صاف بود، اما کامیون با وجود خط ممتد، یکباره دور زد و وارد مسیر ما شد. سرعت خودروی ما هم حدود ۷۰ تا ۸۰ کیلومتر در ساعت بود و نتوانستیم ماشین را کنترل کنیم.
به گفته آقامحمدی، در این حادثه از میان چهار سرنشین خودرو، حمید شیرزاد جان باخت و سه نفر دیگر مصدوم شدند. او میگوید براساس گزارشی که از پلیس راهنمایی و رانندگی دریافت کردهاند، حق تقدم با خودروی آنها بوده و راننده کامیون مقصر حادثه اعلام شده است.
آقامحمدی درباره لحظات پس از برخورد میگوید: راننده خودروی ما یک سرباز بود، یکی دیگر از دوستانمان روی صندلی کنار راننده نشسته بود و آقای شیرزاد هم صندلی عقب بود. برخورد کامیون آنقدر شدید بود که بعد از چند ثانیه دیگر چیزی به یاد ندارم؛ تا اینکه چشم باز کردم و خودم را روی تخت بیمارستان دیدم. آنجا بود که متوجه شدم رفیق چندینوچند سالهام را از دست دادهام.
آشنایی مرتضی آقامحمدی با حمید شیرزاد به سالهای ۱۳۹۵ و ۱۳۹۶ برمیگردد؛ زمانی که آقامحمدی فرمانده پایگاه روحالله در مسجد المنتظر، واقع در محدوده قاسمآباد مشهد، بود.
او درباره نخستین سالهای آشناییشان میگوید: در آن پایگاه فعالیتهای فرهنگی داشتیم و آقای شیرزاد هم از نیروهای بسیجی آنجا بود. آن زمان نیروی سادهای بود، اما مسئولیتپذیری زیادی داشت. اگر کاری را به او میسپردی، تا آخر انجامش میداد و برمیگشت و میگفت: آقا، این کار را انجام دادم؛ این هم خلاصه کار.
به گفته آقامحمدی، همکاری آنها در فعالیتهای جهادی در پایگاههای مختلف ادامه پیدا کرد و با آغاز دوران کرونا، فعالیتهای بهداشتی و کمکرسانی نیز به برنامههایشان اضافه شد. شیرزاد در تمام این سالها یکی از نیروهای ثابت این فعالیتها بود.
اما آنچه آقامحمدی بیش از هر چیز از دوستش به خاطر دارد، حساسیت او نسبت به حفظ عزت نفس نیازمندان است؛ موضوعی که به گفته او، در تمام مراحل کمکرسانی مورد توجه شیرزاد قرار داشت.
آقامحمدی توضیح میدهد: یکی از مهمترین دغدغههای آقای شیرزاد این بود که کمک به نیازمندان به شکلی انجام شود که عزت نفس آنها حفظ شود. همیشه مراقب بود وقتی کمکی به دست یک یتیم یا خانواده نیازمند میرسد، آن فرد احساس حقارت نکند. دوست نداشت کسی فکر کند به او صدقه دادهاند. همیشه میگفت: این هدیه است؛ از طرف حضرت زهرا(س) است.
او ادامه میدهد: به همین دلیل، در کارهای جهادی تلاش میکردیم هر چیزی را که تهیه میکنیم، تا جایی که امکان دارد، باکیفیت و درجهیک باشد. حتی برای همین بستههای نوشتافزار هم سعی میکردیم وسایلی بخریم که وقتی به دست بچهها میرسد، احساس کنند هدیهای واقعی دریافت کردهاند، نه اینکه صرفاً کمکی به آنها شده باشد.
آقامحمدی برای توضیح حساسیت دوستش نسبت به شأن و جایگاه خانوادههای نیازمند، خاطرهای را به یاد میآورد؛ خاطرهای که به گفته او، بهخوبی نشان میدهد شیرزاد حتی در جزئیترین کارها هم به احترام افراد توجه داشت.
او میگوید: یک بار یکی از بانیان کارهای جهادی با ما تماس گرفت و گفت مبلغی برایتان واریز میکنم؛ بروید گوسفند بخرید، ذبح کنید و گوشتش را بین نیازمندان تقسیم کنید. ما هم همین کار را انجام دادیم. گوسفند ذبح شد و گوشت را قطعهقطعه کردیم. من به آقای شیرزاد گفتم: داداش، برو یک بسته پلاستیک فریزر بگیر تا گوشتها را داخلش بگذاریم. اما گفت: نه، اینطوری بیاحترامی است.
آقامحمدی ادامه میدهد: حدود یک ساعت من را در خیابان کشاورز منتظر گذاشت و رفت از یک فروشگاه ظرفهای یکبارمصرف تهیه کرد تا گوشتها را داخل آنها بگذاریم و روی ظرفها سلفون بکشیم. میخواست گوشتها با نهایت ادب و احترام به دست نیازمندان برسد.
او تأکید میکند: واقعاً دغدغه خاصی درباره این مسائل داشت. برایش مهم بود که فرد نیازمند احساس نکند چیزی به او دادهاند که ارزش چندانی ندارد. همیشه میخواست کمک در شأن و جایگاه آن خانواده به دستشان برسد و باعث نشود احساس بدی پیدا کنند.
وقتی صحبت به حالوهوای اعضای گروه پس از این حادثه میرسد، آقامحمدی مکث میکند. اندوه در صدایش پیداست و با چشمانی بغضآلود میگوید: درباره حالوهوای بچههای گروه واقعاً چه بگویم؟ یک غم خاصی همه را گرفته است.
او به مراسم هفتم حمید شیرزاد اشاره میکند و میگوید: همسر آقای شیرزاد امروز برایم پیام فرستاد و گفت باورش نمیشده مراسم حمیدآقا اینقدر باشکوه باشد و جمعیت زیادی از دوستانش در آن حضور پیدا کنند. همه بچهها دغدغه داشتند خودشان را به مراسم برسانند؛ چون احساس میکردند به حمیدآقا مدیوناند.
به گفته آقامحمدی، اخلاق خوب، ادب و میل همیشگی شیرزاد به دستگیری از دیگران، ویژگیهایی بود که او را در میان دوستانش محبوب کرده بود. این روحیه فقط در فعالیتهای جهادی و کمک به خانوادههای نیازمند خلاصه نمیشد؛ او در زندگی شخصی دوستانش نیز برای حل مشکلات پیشقدم میشد.
آقامحمدی یکی دیگر از خاطراتش را تعریف میکند: برای خودم مسئلهای پیش آمده بود. بعداً فهمیدم آقای شیرزاد بدون اینکه چیزی به من بگوید، با دوستانم صحبت کرده بود تا آن مشکل را برطرف کند. این خصلتش بود؛ بدون اینکه بخواهد خودش را مطرح کند، برای حل مشکلات دیگران اقدام میکرد.
او ادامه میدهد: برای همین، الان تقریباً همه رفقا ناراحتی عمیقی در دلشان دارند؛ ناراحتی از اینکه یک رفیق بامعرفت، بامرام و معنوی را از دست دادهاند.
آقامحمدی، شهید ابراهیم هادی را الگوی حمید شیرزاد در فعالیتهای جهادی معرفی میکند؛ الگویی که به گفته او، علاقه شیرزاد به او فقط به یک نام یا تصویر محدود نمیشد، بلکه در نوع زندگی و رفتارهایش نیز نمود داشت.
او میگوید: حمیدآقا علاقه خیلی شدیدی به شهید ابراهیم هادی داشت. حتی عکس صفحه گوشیاش هم تصویر شهید هادی بود. بچهها بعد از تصادف، وقتی گوشی او را پیدا کرده بودند، دیدند هنوز همان عکس روی صفحهاش است.
آقامحمدی ادامه میدهد: این موضوع برای ما هم معنای خاصی داشت؛ چون حمید واقعاً تلاش میکرد مسیری را که برای خودش انتخاب کرده بود، در زندگی دنبال کند؛ مسیری که در آن دستگیری از دیگران، کار جهادی، حفظ آبروی نیازمند و کمک بیمنت به مردم، بخش مهمی از زندگیاش بود.
او تأکید میکند که برای اعضای گروه، از دست دادن شیرزاد تنها به معنای فقدان یک دوست نیست؛ بلکه آنها اکنون خود را در برابر مسئولیتی میبینند که باید پس از او ادامه پیدا کند.
آقامحمدی میگوید: چیزی که برای ما مانده، هم داغ از دست دادن یک رفیق است و هم مسئولیتی که احساس میکنیم بعد از او روی دوش ماست؛ اینکه این مسیر جهادی متوقف نشود و راهش را ادامه بدهیم.
او با اشاره به اینکه دوره درمان خودش حدود شش ماه طول خواهد کشید، میافزاید: دوستان دیگرم در گروه مشغول برنامهریزیاند تا انشاءالله بعد از این، فعالیتهای جهادی را قویتر و بهتر از گذشته ادامه بدهند. حتی با همسر حمیدآقا هم صحبت کردم و گفتم وقتی حالمان کمی بهتر شد، میخواهیم تیم جداگانهای برای خواهران راهاندازی کنیم. دوست داریم شما هم به این تیم بیایید و فعالیت کنید که ایشان هم استقبال کردند.
آقامحمدی امیدوار است با توکل به امیرالمؤمنین(ع)، این مسیر را کاملتر از گذشته ادامه دهند. او میگوید با خودش عهد کرده است در هر جمعی، از هیئت و مسجد گرفته تا هر فرصتی که برای صحبت فراهم شود، از ویژگیهای اخلاقی دوستش بگوید.
او تأکید میکند: میخواهم از خوبیهای حمید بگویم؛ از اینکه چطور برای مردم وقت میگذاشت، چطور دنبال این بود که دست کسی را بگیرد و چطور حتی در کوچکترین کارها مراقب بود عزت و آبروی یک نیازمند حفظ شود. شاید بهترین کاری که میتوانیم برای حمید انجام بدهیم این باشد که فقط از او حرف نزنیم، بلکه راهش را ادامه بدهیم.
در پایان گفتوگو، آقامحمدی به موضوعی اشاره میکند که از نظر او، بخشی از شناخت شخصیت حمید شیرزاد است؛ اینکه حضور او در سفر جهادی سرخس، با وجود داشتن برنامهای شخصی، انتخابی آگاهانه بود.
او میگوید: آقاحمید واقعاً لیاقت شهادت دارد. البته هنوز بنیاد شهید در این باره تصمیمی نگرفته است و ما منتظریم ببینیم نظرشان چیست. دوستانمان هم پیگیر این موضوعاند. ظاهراً براساس ضوابط و مراحلی که وجود دارد، موضوع هنوز به شکل نهایی و رسمی تأیید نشده است. البته موارد مشابهی هم داشتهایم که این روند مدتی طول کشیده است.
آقامحمدی سپس به برنامه سفر خانوادگی شیرزاد اشاره میکند: یکی از چیزهایی که شاید لازم باشد مردم درباره آقاحمید بدانند، این است که او نه حقوقبگیر سپاه بود و نه کارمند کمیته امداد یا بهزیستی. زندگی خودش را داشت و میتوانست برای زندگی و خانوادهاش برنامهریزی کند.
او ادامه میدهد: چند روز پیش از همان روزی که به سرخس رفتیم، ماشینش را برای تعمیر به تعمیرگاه داده بود تا بتواند به یک سفر خانوادگی برود. وقتی متوجه شد برنامه توزیع لوازمالتحریر همان جمعه است، خیلی راحت میتوانست بگوید برنامه دارم و نمیتوانم بیایم؛ اما سفرش را جابهجا کرد تا در این برنامه جهادی کنار ما باشد. این برنامه واقعاً برایش مهم بود.
آقامحمدی میگوید برای همان روز، از بسیاری از دوستان دعوت کرده بود و هرکدام شرایط خودشان را داشتند؛ اما شیرزاد تصمیم گرفت همراه گروه شود.
او در پایان میگوید: انگار قسمت او این بود که در همین مسیر جانش را از دست بدهد.
سفر گروه جهادی ایران آباد به روستاهای سرخس، آنطور که اعضای گروه برنامهریزی کرده بودند، به پایان نرسید. بستههای نوشتافزار قرار بود به دست دانشآموزان نیازمند برسد و اعضای گروه پس از انجام مأموریت به خانههایشان برگردند؛ اما حالا یکی از آنها دیگر در میانشان نیست. آنچه برای دوستان حمید شیرزاد باقی مانده، خاطره مردی است که به روایت نزدیکانش، حتی در نحوه بستهبندی یک نذری هم به حرمت آدمها فکر میکرد؛ مردی که دوستانش میخواهند یاد او را نه فقط با برگزاری مراسم، بلکه با ادامه دادن راه خدمت به مردم زنده نگه دارند.