مریم شیعه | شهرآرانیوز؛
مهر ماه ۱۳۶۰ است، رحیم صفوی باید از اصفهان نیرو جمع کند. آن قدر زود که پیش از تمام شدن صبح، راهی کردستان شوند. چند ساعت قبل، در جلسهای درباره وضعیت منطقه، حرفها به بن بست رسید. یوسف از جلسه بیرون زد. حالا پشت تلفن است. به صفوی میگوید نیروها را آماده کند. میگوید دو هواپیمای C-۱۳۰ میفرستد.
صفوی گوشی را میگذارد، اما هنوز معلوم نیست در این فرصت کم، هواپیماها از کجا خواهند آمد. نزدیک اذان صبح، صدای موتور از سمت فرودگاه اصفهان بلند میشود. دو هواپیما از تهران رسیدهاند. یوسف آنها را از ارتش گرفته است. تا ساعت ۱۰، حدود دویست پاسدار و بسیجی آماده میشوند و هواپیماها نخستین نیروها را به کردستان میرسانند. همه این ها، شیوه کار یوسف است. او فوری تصمیم میگیرد و فوری عملی اش میکند. آن قدر پیگیر میشود تا کار انجام شود.
او سالهای جنگ را با همین شناخت از دو نهاد میگذراند. آموزش افسری را در ارتش میبیند و مسئولیتی بلندپایه در سپاه میگیرد. میداند نیروی داوطلب برای دوام آوردن در میدان به آموزش نیاز دارد. بارها دوره میگذارد تا نیروها همیشه آماده باشند. کلاسها کوتاهاند، اما مهارتهایی را یاد میدهند که در جبهه به کار میآید. مهارتهایی مثل خواندن زمین، پیدا کردن موقعیت و دیدن آنچه از دور به سادگی دیده نمیشود. در آن روزهای پرتلاطم که چشم همه به مرزها دوخته شده است، یوسف به آیندهای فکر میکند که هشت سال به درازا کشیده میشود. در این روزها قائم مقام فرمانده سپاه است.
مسئولیتش او را میان جلسه ها، پادگانها و جبههها میبرد. گاهی مسئله رساندن نیرو به منطقهای بحرانی است. گاهی فراهم کردن آموزش و گاهی بردن یک طرح عملیاتی به جایی که درباره اجرای آن تصمیم گرفته میشود.
«یوسف کلاهدوز» اول دی ۱۳۲۵ در قوچان به دنیا آمد. پدرش حسن در شهر مغازه داشت. مادرش عزیزه حسین زاده فیروزی بود. کودکی و سالهای مدرسه اش در همان قوچان گذشت. ریاضی فیزیک خواند و دیپلم گرفت. مادرش سالها بعد او را دانش آموزی ممتاز و پسری مهربان به یاد میآورد؛ کسی که با دیگران یکسان رفتار میکرد. علاقه اش به درس تنها وجه زندگی نوجوانی اش نبود. بسکتبال بازی میکرد و نقاشی میکشید. راهش به ارتش، از یک در بسته شروع شد.
یوسف پس از گرفتن دیپلم قصد داشت وارد پلیس شود و برای آزمون به تهران رفت، اما دیر رسید. به پیشنهاد یکی از آشنایان در آزمون ارتش شرکت کرد و پذیرفته شد. به دانشکده افسری رفت و آنجا با حسن اقارب پرست آشنا شد؛ دوستیای که به پیوند خانوادگی هم رسید، وقتی اقارب پرست با خواهر یوسف ازدواج کرد. بعدها یوسف هم به خواستگاری زهرا رفت.
دانشکده افسری برای کلاهدوز فقط محل یادگرفتن فنون نظامی نبود. او و اقارب پرست با افسران دیگری از جمله موسی نامجو، ارتباط پیدا کردند و در جمعهای مخفی فعالیت داشتند. کلاهدوز پیش از پیروزی انقلاب هم سرباز وطن بود.
در همان سال ها، کار و نگرانی به خانه هم راه یافته بود؛ رفت وآمدهای پنهانی، کتابهایی که نگهداری شان بی خطر نبود و روزهایی که زهرا نمیدانست همسرش چه وقت برمی گردد. این خانه با تولد حامد و بعد فاطمه بزرگتر شد. برای پسرش اسباب بازی میساخت و با بچهها وقت میگذراند. بااین حال، مسئولیت هایش پس از انقلاب و سپس آغاز جنگ، حضور او را در خانه کم و کمتر کرد.
زندگی روزمره بیشتر بر دوش زهرا افتاد. انتظار برای بازگشت کسی که ممکن بود مأموریت بعدی اش از قبلی طولانیتر باشد. پس از پیروزی انقلاب، کلاهدوز در شکل گیری سپاه پاسداران نقش داشت و مسئولیت آموزش نیروها را بر عهده گرفت. سپس قائم مقام فرمانده سپاه شد.
آبادان در محاصره بود. نیروهای عراقی در شرق کارون موضع گرفته بودند. راههای ارتباطی شهر زیر فشار بود. برای شکستن حلقه محاصره، داشتن طرح کافی نبود؛ ارتش و سپاه باید آن را با هم پیش میبردند. در ماههای نخست ۱۳۶۰، حسن باقری طرح شکست حصر را تهیه کرد و یوسف کلاهدوز آن را به شورای عالی دفاع ارائه داد. پس از تصویب، هماهنگی نیروها و زمان عملیات دنبال شد. عملیات ثامن الائمه (ع) از بامداد پنجم مهر ۱۳۶۰ آغاز شد و حصر آبادان شکست.
لشکر ۷۷ خراسان در این عملیات نقشی محوری داشت. برای او، این پیروزی پایان کار نبود. فرماندهان باید نتیجه عملیات را گزارش میکردند. جنگ، با مسئلهها و تصمیمهای تازه، ادامه داشت. هفتم مهر، یوسف کلاهدوز از جنوب به تهران برمی گشت. در هواپیما C-۱۳۰، سرداران جهان آرا، فکوری، فلاحی و نامجو هم بودند؛ چند روز از شکستن حصر آبادان میگذشت. هواپیما نزدیک کهریزک سقوط کرد. خبر که به خانه رسید، زهرا باید برای شناسایی پیکر همسرش میرفت.
یک ماه پیش، پس از انفجار دفتر نخست وزیری، یوسف دندان هایش را به او نشان داده بود؛ گفته بود به جای پرکردگیها و دندان کشیده اش دقت کند. آن روز زهرا نمیدانست چرا باید چنین چیزی را به خاطر بسپارد. حالا همان نشانهها پیش چشمش بود. یوسف را شناخت و پیکرش را پس از تشییع در بهشت زهرا (س) به خاک سپرد.