خاطرات - صفحه 6

خاطرات
| شهرآرانیوز
راهپیمایی زنان را در مشهد راه انداختیم
صدیقه مقدسی در گفتگو با شهرآرا:
کد خبر: ۹۸۴۱۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۱۸

پسرک پشت پنجره
از دوردست صدای شلیک گلوله به گوش می‌رسد و فریاد‌های نامفهوم مرگ برشاه و صدای رسای ا... اکبر.
کد خبر: ۱۴۸۵۳۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۱۳

انتشار یک مقاله ما را ورشکسته کرد
قاسم رفیعا - شاعر و طنزپرداز
کد خبر: ۱۴۷۹۹۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۱۰

سروصدای شاغلام از همه بیشتر بود
برف که می‌آمد، کوچه آسیا منع عبورومرور می‌شد. چون برف پشت بام‌ها را هم می‌ریختند توی کوچه و تونل می‌زدیم برای گرفتن نان.
کد خبر: ۱۴۷۶۳۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۰۸

اشک‌های شما چه مزه‌ای می‌دهد؟
راستش نقره خانم من این روز‌ها خیلی بیشتر از قبل گریه می‌کنم، من مانده ام کی گفته این حرف را که مرد گریه نمی‌کند
کد خبر: ۱۴۷۰۳۷    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۰۴

زمستان است نقره خانم ...
درست است آقایان رجال مملکتی خیلی مقبولی نداریم، تا آنچه باید، فرسخ‌ها راه داریم، ولی خودمان رعیت هم به هم رحم نمی‌کنیم.
کد خبر: ۱۴۶۶۵۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۰۲

ما سیل را تجربه کردیم
نزدیک پاییز بود. از آن سال‌های خشک طرقبه که درختان تشنه بودند. من حدود ۱۰ سال سن داشتم. از همان سال‌هایی بود که می‌رفتیم باغ و نمی‌آمدیم.
کد خبر: ۱۴۶۴۲۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۰۱

آتش زدن موش و سقوط در لوش
من حداقل از سن پنج سالگی تا پانزده سالگی حداقل در هشت خانه و محله مختلف زندگی کرده ام. بیشتر این جابه جایی‌ها در خانه برایم نمود داشت و خانه برایم پررنگ‌تر بود، چون ما اجازه نداشتیم توی کوچه بازی کنیم.
کد خبر: ۱۴۵۶۲۷    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۰/۲۶

برف داریم تا برف
وقتی صبح بیدار می‌شدیم تازه می‌دیدیم چه خبر است و در حیاط خانه سی سانت و بلکه بیشتر برف نشسته است و انصافا چقدر زیبا بود وقتی چشم باز می‌کردی و می‌دیدی دورتادور دیوار تاجی از برف نشسته است و شاخه‌های درخت داخل حیاط هم خم شده از سنگینی برف.
کد خبر: ۱۴۵۴۷۷    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۰/۲۵

دعوا برای لباس سیاه
حسینیه سفلی جامخوانی‌های بزرگی داشت که توی این‌ها لباس سیاه می‌ریختند. همه لباس‌ها هم سایز بزرگ بود. یعنی من که تنم می‌کردم تا قوزک پایم می‌آمد.
کد خبر: ۱۴۴۱۴۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۰/۱۸

آدم یا درس خوان است یا هنرمند
کلا آدم یا درس خوان است یا هنرمند!
کد خبر: ۱۴۳۴۲۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۰/۱۴

روایت آن شب تلخ ...
متن پیش نمی‌رود. هرچه می‌نویسم نچسب است، راضی ام نمی‌کند، delete را می‌گیرم و حروف یکی یکی سطر سطر حذف می‌شوند.
کد خبر: ۱۴۳۲۹۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۰/۱۳

شعر گفتن شوخی شوخی جدی شد
آن چیزی که باعث شد به شعر تمایل پیدا کنم اتفاقی بود که در زندگی جشنواره‌ای من افتاد.
کد خبر: ۱۴۲۶۱۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۰/۱۰

خاطراتی که دفن شد
شب گذشته بولدوزر به جان آن خانه قدیمی افتاد و همه خاطرات آن خانه را زیر تلی از خاک و آوار دفن کرد.
کد خبر: ۱۴۲۳۷۴    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۰/۰۸

برای درس خواندن به مدرسه نمی‌رفتیم
ما به مدرسه می‌رفتیم که برویم دنبال هنر. حالا چندتا تجدید هم که در هر سال لقمه مرد بود.
کد خبر: ۱۴۲۰۹۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۰/۰۷

قصه واقعی مرگ مادر بزرگ
قصه مادرم از روز مرگ مادرش بی بی زهرا.
کد خبر: ۱۴۱۸۹۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۰/۰۵

پرونده تئاتر بسته شد
این اواخر آقای محمد نجفی مرا برای بازی در یک کار کلاسیک به نام «پزشک اجباری» اثر مولیر دعوت کرد.
کد خبر: ۱۴۱۴۷۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۰/۰۳

نفس کشیدن سخت است
اگر این بود که چرا نشسته اید کرور کرور مواجب می‌گیرید که هوا رو به آلودگی گذاشت کاری بکنید. پیشگیری‌ای بکنید. درمانی بکنید.
کد خبر: ۱۴۱۲۵۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۰/۰۱

تئاتر برایمان پولی نداشت
‌می‌خواستم نمایش را ادامه ندهم، ولی حیفم آمد از اتفاقات متفاوت نمایش خاطراتی نگویم.
کد خبر: ۱۴۱۱۰۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۹/۳۰

بازگشت به مدرسه، بعد از ۲ سال ترک تحصیل
ظاهرا زمستان۱۳۵۰ دقیقا وقتی من به دنیا می‌آیم، وحشتناک‌ترین زمستان کل تاریخ در ایران بوده است.
کد خبر: ۱۳۹۹۹۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۹/۲۳

پربازدید
آخرین اخبار پربازدیدها چند رسانه ای عکس
{*Start Google Analytics Code*} <-- End Google Analytics Code -->