خاطرات - صفحه 6

خاطرات
| شهرآرانیوز
بدون آجیل، بدون شیرینی
اصلا عید با شیرینی و آجیلش عید می‌شود. اینکه عید داشته باشی و هیچ کدام از این‌ها نباشد که نمی‌شود.
کد خبر: ۱۵۴۹۲۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۲/۲۳

خاطرات پستچی کتابخانه سیار
یک فیلم تلویزیون نشان می‌داد از آقایی که می‌رفت توی روستا‌ها و بین بچه‌های روستا کتاب تقسیم می‌کرد.
کد خبر: ۱۵۴۵۲۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۲/۲۱

موتورسواری در «امدادی»
من پنج سال نامه رسان بودم و سه بار گذارم افتاد به بیمارستان امدادی.
کد خبر: ۱۵۳۲۳۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۲/۱۳

بام مشهد با بلال و باقالی
«خلج»، خاطره کوهنوردی‌های نسل‌های قبل است. راهی خاکی که از ته محله «سیدی»، صاف می‌رفته تا دل کوه.
کد خبر: ۱۵۲۹۷۷    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۲/۱۱

یک لکه آبی در خیابان کوهسنگی
آدم در طول عمرش چندبار سروکارش به بیمارستان می‌افتد؟ و دانستن این‌ها چه کمکی به آدم می‌کند؟
کد خبر: ۱۵۲۳۲۴    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۲/۰۸

سرانجام مردی که از درخت گردو افتاد (قسمت دوم)
شکسته بند، فک آقای شاه نظری راجا انداخت. ولی مگه می‌شد جلو آقای شاه نظری رو گرفت؟
کد خبر: ۱۵۱۹۴۷    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۲/۰۶

سقوط درخت گردو با آقای شاه نظری
اینکه چطور شد من نامه رسان طرقبه شدم و حدود پنج سال نامه‌های مردم طرقبه را رساندم خودش حکایت متفاوت و جالبی است.
کد خبر: ۱۵۰۶۴۷    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۲۷

دلتنگی دزد است...
اولین بار چه کسی گفت دلتنگی؟ یعنی چه دلتنگی؟ آدم با دلش که دلتنگ نمی‌شود.
کد خبر: ۱۵۰۰۶۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۲۴

چشم‌های آسمانی
وقتی حتی از جنازه بی جان آدم‌ها هم می‌ترسیدیم چطور می‌خواستیم جوانی را که گلوله خورده بود به تماشا بنشینیم.
کد خبر: ۱۴۹۳۷۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۱۹

آن کاغذ‌های رنگی بر سقف خاطراتمان
حوالی دهه فجر در دبستان کوچکمان غوغایی به پا می‌شد که نوستالژی شیرینش تا سال‌ها بعد ماندگار شود و این تکرار نسل به نسل ادامه یابد.
کد خبر: ۱۴۹۳۸۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۱۹

راهپیمایی زنان را در مشهد راه انداختیم
صدیقه مقدسی در گفتگو با شهرآرا:
کد خبر: ۹۸۴۱۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۱۸

پسرک پشت پنجره
از دوردست صدای شلیک گلوله به گوش می‌رسد و فریاد‌های نامفهوم مرگ برشاه و صدای رسای ا... اکبر.
کد خبر: ۱۴۸۵۳۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۱۳

انتشار یک مقاله ما را ورشکسته کرد
قاسم رفیعا - شاعر و طنزپرداز
کد خبر: ۱۴۷۹۹۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۱۰

سروصدای شاغلام از همه بیشتر بود
برف که می‌آمد، کوچه آسیا منع عبورومرور می‌شد. چون برف پشت بام‌ها را هم می‌ریختند توی کوچه و تونل می‌زدیم برای گرفتن نان.
کد خبر: ۱۴۷۶۳۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۰۸

اشک‌های شما چه مزه‌ای می‌دهد؟
راستش نقره خانم من این روز‌ها خیلی بیشتر از قبل گریه می‌کنم، من مانده ام کی گفته این حرف را که مرد گریه نمی‌کند
کد خبر: ۱۴۷۰۳۷    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۰۴

زمستان است نقره خانم ...
درست است آقایان رجال مملکتی خیلی مقبولی نداریم، تا آنچه باید، فرسخ‌ها راه داریم، ولی خودمان رعیت هم به هم رحم نمی‌کنیم.
کد خبر: ۱۴۶۶۵۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۰۲

ما سیل را تجربه کردیم
نزدیک پاییز بود. از آن سال‌های خشک طرقبه که درختان تشنه بودند. من حدود ۱۰ سال سن داشتم. از همان سال‌هایی بود که می‌رفتیم باغ و نمی‌آمدیم.
کد خبر: ۱۴۶۴۲۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۰۱

آتش زدن موش و سقوط در لوش
من حداقل از سن پنج سالگی تا پانزده سالگی حداقل در هشت خانه و محله مختلف زندگی کرده ام. بیشتر این جابه جایی‌ها در خانه برایم نمود داشت و خانه برایم پررنگ‌تر بود، چون ما اجازه نداشتیم توی کوچه بازی کنیم.
کد خبر: ۱۴۵۶۲۷    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۰/۲۶

برف داریم تا برف
وقتی صبح بیدار می‌شدیم تازه می‌دیدیم چه خبر است و در حیاط خانه سی سانت و بلکه بیشتر برف نشسته است و انصافا چقدر زیبا بود وقتی چشم باز می‌کردی و می‌دیدی دورتادور دیوار تاجی از برف نشسته است و شاخه‌های درخت داخل حیاط هم خم شده از سنگینی برف.
کد خبر: ۱۴۵۴۷۷    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۰/۲۵

دعوا برای لباس سیاه
حسینیه سفلی جامخوانی‌های بزرگی داشت که توی این‌ها لباس سیاه می‌ریختند. همه لباس‌ها هم سایز بزرگ بود. یعنی من که تنم می‌کردم تا قوزک پایم می‌آمد.
کد خبر: ۱۴۴۱۴۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۰/۱۸

پربازدید
آخرین اخبار پربازدیدها چند رسانه ای عکس
Start Google Analytics Code <-- End Google Analytics Code -->