خاطرات - صفحه 8

خاطرات
| شهرآرانیوز
ما بدو، حاج رضا بدو
راستش بهار که رفته بودم قنات، بالای باغ باقرزاده‌ها در استخر طبیعی، داخل قنات، ماهی‌های درشتی دیده بودم و با خودم فکر می‌کردم حالا که آب کم شده است، حتما می‌شود ماهی گرفت.
کد خبر: ۱۳۳۳۹۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۱۶

راهنمای مقصد خرو!
آن روز کوله‌ها را برداشتیم و راه افتادیم. اول با اتوبوس رفتیم جاغرق و پیاده به سمت کردینه به راه افتادیم.
کد خبر: ۱۳۳۰۱۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۱۴

مروری بر کتاب «روایت محسن پاکیاری»
کتاب «روایت محسن پاکیاری» کاری در حوزه تاریخ شفاهی دفاع مقدس است و خاطرات و مشاهدات و گاهی هم شنیده‌های محسن پاکیاری، معاون عملیات لشکر ۱۹ فجر را از زبان خودش بازخوانی می‌کند.
کد خبر: ۱۳۲۹۶۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۱۴

تمام شهر با دنده یک
قبلاً جهان به قدر کوچه هایش قهرمان داشت، زبان داشت، داستان داشت.
کد خبر: ۱۳۲۷۵۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۱۲

چای بارهنگ و آن طبیب فاضل
حامد عسکری - شاعر و نویسنده
کد خبر: ۱۳۲۷۵۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۱۲

لباس‌هایی که همیشه کهنه بودند
تا دوازده سیزده سالگی لباسی مخصوص خودم نداشتم. ما چهار تا برادر بودیم که لباس‌ها را به نوبت تنمان می‌کردیم
کد خبر: ۱۳۲۵۶۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۱۱

دلقک و خنده هایش سهم دخترک بود
راننده به بقیه مسافرانی که مسیر دیگری را پیشنهاد می‌دادند، فقط با یک نچ جواب داد و بعد هم پایش را روی گاز گذاشت به سمت مقصد.
کد خبر: ۱۳۲۴۱۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۱۰

آن مرد که بود؟
از دوران بچگی هر موقع که می‌گفتیم کوه، منظورمان رفتن به پینه ور بود.
کد خبر: ۱۳۲۲۰۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۰۹

شهادت باباعلی
زندگی مان را وقف هنر کردیم. از اول ابتدایی رفتیم توی گروه سرود و درحالی که معنی و حتی تلفظ درست خیلی از سرود‌ها را نمی‌دانستیم، آن‌ها را می‌خواندیم.
کد خبر: ۱۳۱۷۹۷    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۰۷

آن گنج یک روز بین ما پخش می‌شد
تابستان، فصل شصت‌متری بود و البته فصل دشتِ «اسدا...» از سفره توشله و پاسوربازی‌های محل.
کد خبر: ۱۳۱۶۱۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۰۶

نوبرانه پاییز در گرگان
دوسه روزی است شال وکلاه کرده ایم، جامه دان بسته ایم به منظور اینکه پاییز را در گرگان نوبرانه کنیم.
کد خبر: ۱۳۱۶۰۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۰۵

ارثیه مادربزرگ که ارزشش را دیر فهمیدم
یک روز بالاخره دل به دریا زدم، دزدکی قرص‌های خوش رنگ و ریزودرشت را از بسته هایش درآوردم و ریختم توی قابلمه مسی اسباب بازی ام. خودم
کد خبر: ۱۳۱۱۸۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۰۴

تازه کجا شو دیدی؟
مصطفی دوست من است. او مهماندار هواپیماست. من فقط یک بار اتفاقی با مصطفی همسفر شدم، آن هم کجا؟ از جده به تهران.
کد خبر: ۱۳۱۰۲۴    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۰۲

ما توی صف قد کشیدیم
بعد از این همه سال، هنوز وقتی در جایی می‌بینم مردم توی صف ایستاده اند، اگر وقت داشته باشم، چنددقیقه‌ای می‌روم داخل صف و لذت می‌برم.
کد خبر: ۱۳۱۰۲۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۰۲

خانه‌ای که ماند و خانه‌ای که فروریخت + صوت
پدرم معلم است. سال ۸۱ بازنشسته شد. مبلغی به عنوان پاداش بازنشستگی به او دادند که با آن یک مدرسه غیرانتفاعی راه انداخت.
کد خبر: ۱۳۰۷۴۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۷/۳۰

خاطرات مدرسه
کلاس اول بودم که انقلاب شد. قبل از عید که رفتیم مدرسه، خانم معلم‌ها بی حجاب بودند. بعد عید، چندتایی باحجاب شده بودند.
کد خبر: ۱۳۰۷۴۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۷/۳۰

کوچه یزدی ها، یزدی نداشت
ما ساکن کوچه‌ای بودیم که بعد‌ها تابلوی «چمن ۳۵» خورد سردرش.
کد خبر: ۱۳۰۴۹۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۷/۲۸

ما همچنان بچه مانده بودیم
هر فصلی بازی خودش را می‌آورد. یک دفعه می‌دیدی همه کاغذباد درست می‌کنند و می‌روند تپه‌های اطراف...
کد خبر: ۱۳۰۲۶۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۷/۲۷

آفتاب بی رمق صبح پاییزی
پیرمرد، ایستگاه پارک ملت سوار شد. لاغراندام بود با چهره‌ای آفتاب سوخته. خودش را رساند به جایی از واگن که تراکم کمتری بود؛
کد خبر: ۱۳۰۰۸۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۷/۲۶

آیاتی سرخ، آیاتی نارنجی
حامد عسکری - شاعر و نویسنده
کد خبر: ۱۳۰۰۸۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۷/۲۶

پربازدید
آخرین اخبار پربازدیدها چند رسانه ای عکس
{*Start Google Analytics Code*} <-- End Google Analytics Code -->