داستان - صفحه 31

داستان
| شهرآرانیوز
پاندا عکس رنگی ندارد
بعد سال‌ها نقره خانم وانت سوار شدیم، یاد از جوانی کردیم، کیفور شدیم، یکان خواننده خوش صدایی هم توی آن ماسماسک ماشین می‌خواند.
کد خبر: ۱۵۱۱۸۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۲/۰۱

راعی کرگدن ها
هرکجای جهان، مسئولی پشت میزش نشسته باشد باید بداند که روزی... ساعتی... و دقیقه‌ای می‌رسد که او بیاید و آرام به در شیشه‌ای دفترش تقه بزند و وارد شود.
کد خبر: ۱۵۰۹۰۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۳۰

داستان کوتاه | خانه‌ی آقابزرگ
حتما پیش آمده است که در محله‌ی شما مراسمی برگزار شود. این‌جور وقت‌ها همه دست‌به‌کار می‌شوند و برای کمک از راه می‌رسند.
کد خبر: ۱۴۹۸۴۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۳۰

داستان کودک و نوجوان | ساده و زیبا مثل ما
صبح روز عید بود، عید مبعث. همگی تعطیل بودیم و با خیال راحت، در خانه دور هم جمع شده بودیم.
کد خبر: ۱۴۹۸۴۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۳۰

چاپلوس ۷ صبح
ساعت هفت صبح معمولا مسافران مترو دانشجویان یا دانش آموزان دبیرستانی هستند که به دانشگاه و مدرسه می‌روند یا کارمندان شرکت‌ها و ادارات هستند که به قصد رفتن به محل کار سوار شده اند.
کد خبر: ۱۵۰۲۸۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۲۵

داستان کودک | اگر خدا بخواهد
آسمان که پر از ابر می‌شود، همه منتظر باران می‌شوند. منتظر می‌شوند تا آسمان سر و صدا راه بیندازد و برق بزند و ببارد، البته اگر خدا بخواهد.
کد خبر: ۱۴۸۷۶۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۲۵

پیرمرد و خیال
توی بحبوحه جنگ به این نتیجه رسیده بود که لنجش را باید توی ساحل خرمشهر ول کند و همراه خیل مهاجران راه بکشد و بیاید مشهد.
کد خبر: ۱۴۹۹۱۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۲۳

داستان کودک | تولدمان مبارک!
از دیشب با خوش‌حالی گوش هایم را تیز کرده بودم تا اگر پچ‌پچی، حرفی یا صدایی در خانه پیچید، زود متوجه شوم.
کد خبر: ۱۴۵۷۷۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۲۲

داستان نوجوان | کلاه پر از خاطره پدربزرگ
از پشت پنجره‌ی اتاقم به کوچه‌ی مسجد نگاه می‌کنم. دهه‌ی فجر است.
کد خبر: ۱۴۵۷۵۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۲۱

از آن روزی که سربازی بنا شد جفا بر ما نشد بر دخترا شد
من هم در اینجا تهران می‌باشم و سرباز می‌باشم، من دلم از برای تو بسیار تنگ می‌باشد و دوست دارم زودتر بیاییم به محی آباد و در آنجا ازدواج کنیم، ما پادگانمان خیلی از شهر دور است و فخط؟!
کد خبر: ۱۴۹۵۶۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۲۰

صدای زوزه گرگ
دکتر حکم کرده بود ریه راحله تحمل هوای تهران را ندارد باید بزنند بیرون و دوماه طول کشیده بود تا اینجا را پیدا کرده بود.
کد خبر: ۱۴۹۲۲۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۱۸

جمعه شرشره‌ای
اصلا جعفر ته ماست مالی‌های دنیا بود و هرطور بود باید رفیق ششدانگ من می‌شد که اساسا نیاز به یک آنتی تز داشتم تا کمی مرا متعادل کند بلکه دست از سرم بردارند و گناه‌های نکرده را پای من ننویسند.
کد خبر: ۱۴۸۸۱۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۱۶

بی بی گوهر
بی بی چادر به کمر بسته و خودش با تمام کمردردش چشم از دیگ‌ها بر نمی‌داشت.
کد خبر: ۱۴۸۸۱۴    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۱۶

زنی با مو‌های تنباکویی
نوک بینی اش سرخ شده بود، گوش هایش دو گلبرگ یخ زده بود، باد توی مو‌های تنباکویی اش می‌پیچید و سرما را  معطر می‌کرد.
کد خبر: ۱۴۸۴۲۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۱۲

وقتی سنگ‌ها می‌شکفند
عمه بزرگ آدم سرد و بی حالی بود. نه عاشق شده بود و نه طعم غذایی یا فیلم و سریالی می‌شد پیدا کرد که او را سر ذوق بیاورد.
کد خبر: ۱۴۷۸۴۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۰۹

داستان نوجوان | جناب خلبان
سپهر را همه دوست داشتند. از آن بچه‌هایی بود که به قول بی‌بی، نمک داشت. هرجا که می‌رفت توی دل همه جا باز می‌کرد.
کد خبر: ۱۴۷۴۷۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۰۸

این داستان حقیقت دارد
نبات چوب دارش را داشتم توی چای می چرخاندم و از بخار چای و نبات زعفرانی لذت می بردم که پرگاز پیچید توی دایره میدان.
کد خبر: ۱۴۷۲۶۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۰۵

رژه دیگ‌های سیار در دروازه قوچان
دست تکان دادم و با صدای بلند گفتم: دربست چهارراه شهدا.
کد خبر: ۱۴۷۰۳۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۰۴

داستان کودک | ببخش و مهربان باش!
عمو خرسی با ناراحتی از خانه‌اش که در کنار صخره سنگی بزرگ بود بیرون آمد و باخودش گفت: چرا این‌طور شد؟ چرا مراقب نبودم؟
کد خبر: ۱۴۶۵۸۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۰۳

جهان آدم بزرگ‌ها ترسناک است
قصه شوهر فریده یکهو می‌رسید به جایی که مرد مفلوک خودش را توی حمام آتش می‌زند و یک هفته توی بیمارستان زنده نگهش می‌دارند، اما بیشتر از این زورشان نمی‌رسد و می‌میرد.
کد خبر: ۱۴۶۶۵۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۰۲

پربازدید
آخرین اخبار پربازدیدها چند رسانه ای عکس
{*Start Google Analytics Code*} <-- End Google Analytics Code -->