شیرین، مثل یک دیدار آشنا

  • کد خبر: ۴۳۹۰۳۵
  • ۲۸ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۱:۲۰
شیرین، مثل یک دیدار آشنا
چشمان مرد خیره مانده بود به هیچ جا. انگار که نمی‌دانست کجا را باید نگاه کند، چه کسی را باید بجوید. گنگ و مردد، حیران و سرگشته. چشمان مرد، راهی بی انتها کشیده بود.

چشمان مرد خیره مانده بود به هیچ جا. انگار که نمی‌دانست کجا را باید نگاه کند، چه کسی را باید بجوید. گنگ و مردد، حیران و سرگشته. چشمان مرد، راهی بی انتها کشیده بود. در قهوه خانه که لولاهایش انگار سال‌ها بود روغنی به خود ندیده بودند، با صدایی غمگین باز می‌شد، آدم‌هایی می‌آمدند و آدم‌هایی می‌رفتند. صدای استکان‌های چای بود که به هم می‌خورد و صدای قهو ه چی بود که با صدای بلند، شاگردش را صدا می‌کرد، اما حواس مرد در این محدوده نبود. انگشتانش خشک شده بود دور استکانی که چای نیم خورده آن، داغی اش را از یاد برده بود.

- آقاجان شما حواستا کجایه؟ چایی تا یخ کرده ها، یکی دگه بیارُم؟

مرد یکهو به خودش آمد. برای چند لحظه به چشمان شاگرد قهو ه چی نگاه کرد. استکان سرد چایش را توی نعلبکی گذاشت و سرش را تکان داد. یک استکان چای داغ و پررنگ دیگر، روی میز نشست. این استکان را بدون اینکه به چایش فرصت سرد شدن بدهد، بدون قند سرکشید. دهانش سوخت.

طعم تلخ و گس چای، طعم غم‌های فروخورده مرد بود. طعم بیماری دخترش، طعم هزینه‌های سنگین بیمارستان، طعم بی پولی و غریبی و غربت و تنهایی، طعم نداشتن یک آشنا در این شهر شلوغ، طعم بغض گره خورده در گلو.

نگاه مرد دوباره افتاد توی پیاده رو، آدم‌ها بدون توقف می‌رفتند و می‌آمدند. هیچ کسی از حال کسی دیگر، باخبر نبود. انگار نگاه حیران مرد که در این هیاهوی مستمر به دنبال آشنایی می‌گشت، در شلوغی شهر گم شده بود.

از جایش بلند شد و صندلی اش را عقب کشید. باید می‌رفت، اما به کجا؟ نمی‌دانست. مردد مانده بود. صدای اذان بلند شد، چشمان مرد، ریسمان صدا را گرفتند و راهی شدند تا پشت شیشه‌های قهوه خانه، مسیر را رفتند تا انتهای خیابان و رسیدند به گلدسته‌های طلا. نگاهش همانجا آرام گرفت و ایستاد. انگار آشنایی را یافته بود. به این طرف میز آمد و پول چای را روی پیشخوان گذاشت. صاحب قهوه خانه پول را قبول نکرد.

- ایدفه ر مهمون ماین، برن زیارت بعدش در خدمتتا هستم.

سایه‌ای از لبخند روی لب‌های مرد نشست. آدم‌ها از پشت سرش می‌آمدند و می‌رفتند، اما حواس او، اینجا نبود. چند لحظه بعد، مرد در صحنی خلوت، رو به ایوان طلا ایستاده بود. حالا، اینجا دلش آرام گرفته بود. آشنای او، مهربان‌ترین آشنا بود. یک حبه قند از جیب کتش برداشت و بر دهان گذاشت. دهانش شیرین شد. به شیرینی دیدار یک آشنا در یک شهر غریب. به شیرینی مهربانی یک امام مهربان. به شیرینی آرامشی عمیق در دل تمام مصائب.

عکس: حسین میرکمالی

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.