مریم شیعه | شهرآرانیوز؛ هوا هنوز سردی شب را پس نداده است. جاده زیر سم اسبها و پای نیروهایی که شتابان به سمت قوچان میروند، خاک بلند میکند. اطرافش خلوتتر از آن چیزی است که باید باشد. خبرها یکی پس از دیگری رسیدهاند. قوچان از دست ژاندارمها خارج شده است و نیروهای مخالف در شمال خراسان گرد آمدهاند.
آن آرامش شکنندهای که چند ماه با هزار زحمت در مشهد نگه داشته شده بود، دارد از چند سو فرو میریزد. کلنل راهش را کج نمیکند. جایی حوالی جعفرآباد، در نزدیکی قوچان، دیگر راه بسته است. نیروهای کرد منطقه که در پیوند با سردار معزز بجنوردی علیه او بسیج شدهاند، مقابلش قرار گرفتهاند.
تهران هم دیگر آشکارا در سوی دیگر این ماجرا ایستاده است. قوام السلطنه که چند ماه قبل به دستور دولت وقت به دست همین کلنل بازداشت شد و از مشهد به تهران فرستاده شده بود، حالا رئیس الوزراست. جای دو مرد عوض شده است؛ یکی در پایتخت بر مسند دولت نشسته است و دیگری در تپههای اطراف قوچان، با نیرویی اندک، باید برای ماندن یا نماندن بجنگد. وقتی صدای اولین تیرها بلند میشود، دیگر مجال فکر کردن نیست. کنکل درست وسط معرکه میدان است. نیروها رفته رفته کم و کمتر میشوند و مهمات رو به پایان میرود.
گروهی که برای آوردن فشنگ فرستاده میشوند، دیگر بازنمی گردند. حلقه محاصره کوچکتر میشود و کلنل در میان نیروهایش میماند. او روسها را دیده است، جنگ جهانی را دیده است، غرب ایران را دیده است، تبعید و آلمان و آموزش نظامی را تجربه کرده است و حتی از زمین جدا شده است.
او پرواز را آموخته است، اما این بار هیچ هواپیمایی در کار نیست. هیچ راه گریزی در ارتفاع پست وجود ندارد. فقط تپه است و تفنگ و صدایی که هر لحظه نزدیکتر میشود. مردی که چند ماه قبل تقریبا تمام سازوکار حکومتی خراسان را در اختیار داشت، حالا قلمرو فرماندهی اش شاید به چند متر خاک اطراف خودش رسیده باشد. بالاخره گلوله به او میرسد. کشته میشود و سپس سرش را از تن جدا میکنند. خبر مرگ او، راه قوچان و مشهد را در پیش میگیرد. قصه او در یازدهم مهرماه ۱۳۰۰، در سن ۳۰ سالگی برای همیشه تمام میشود.
چند ماه پیش از آن صبح خونین، مشهد حال وهوای دیگری داشت. هنوز نام کلنل محمدتقی خان پسیان با قدرت در شهر شنیده میشد و ژاندارمهای تحت فرمانش در خیابان ها، ادارهها و راههای خراسان حضور داشتند. سوم اسفند ۱۲۹۹ در تهران کودتا شده بود و سیدضیاءالدین طباطبایی به نخست وزیری رسیده بود. دولت تازه، بازداشت شماری از رجال و صاحبان قدرت را آغاز کرده بود و یکی از مهمترین کسانی که در خراسان باید بازداشت میشد، احمد قوام السلطنه، والی وقت خراسان بود.
قوام، مرد قدرتمند خراسان، بازداشت شد و تحت الحفظ به سوی تهران فرستاده شد و اداره امور نظامی خراسان نیز به کلنل سپرده شد. خراسان آن روزها جای آسانی برای حکومت کردن نبود. راهها امنیت کاملی نداشتند، خزانه گرفتار کمبود پول بود، مالیاتهای عقب افتاده روی هم انباشته شده بود و در گوشه وکنار استان، خانها و نیروهای محلی قدرت خودشان را داشتند.
پسیان هر قدمی که برمی داشت، عدهای را به او نزدیکتر و عدهای دیگر را از او دورتر میکرد. هوادارانش او را افسری پاکدست و میهن پرست میدیدند. ورق خیلی زود برگشت. کابینه سیدضیاء تنها چند ماه دوام آورد و سقوط کرد. زندانیان سیاسی آزاد شدند و احمد قوام السلطنه، همان کسی که توسط پسیان در مشهد بازداشت و روانه تهران شده بود، ناگهان بر صندلی نخست وزیری نشست. دولت قوام از پسیان خواست امور سیاسی و اداری خراسان را واگذار کند و تنها در جایگاه نظامی خود باقی بماند.
پسیان حاضر نبود و دولت قوام هم نمیتوانست وجود او را بپذیرد. هرچه تابستان جلوتر رفت، شرایط برای کلنل سختتر شد. پول کمتر شد و تأمین هزینه نیروها دشوارتر. وصول مالیات با مقاومت روبه رو شد. بعضی ژاندارمها صفوف او را ترک کردند و در بیرون مشهد، نیروهای محلی یکی پس از دیگری علیه حکومتش به حرکت درآمدند.
محمدتقی خان پسیان حدود سال۱۲۷۰ یا ۱۲۷۱ خورشیدی در تبریز به دنیا آمد. پدرش محمدباقرخان پسیان و مادرش فاطمه سلطان بود و خانواده اش از خاندانهایی بودند که پس از جنگهای ایران و روس از قفقاز به ایران مهاجرت کرده بودند. جنگ جهانی اول زندگی او را از مسیر عادی یک افسر جوان خارج کرد. با جریان ملی گرایی همراه شد و در نبردهای غرب ایران جنگید.
پس از شکست این نیروها و فروپاشی موقعیتشان، ایران را ترک کرد و به آلمان رفت. آنجا آموزشهای نظامی اش را ادامه داد؛ مدتی در نیرو هوایی آلمان آموزش دید و سپس به یگانهای زمینی رفت و عنوان دار نخستین خلبان ایرانی شد. در آن سالها با حلقه ایرانیان مهاجر برلین و نشریه «کاوه» ارتباط داشت و دو نوشته با عنوانهای «سرگذشت یک جوان وطن دوست» و «جنگ مقدس از بغداد تا ایران» را از خود بر جای گذاشت.
در سال۱۲۹۹ به ایران برگشت و با درجه کلنلی به فرماندهی ژاندارمری خراسان رسید. کمتر از یک سال بعد، حوادث او را از یک فرمانده نظامی به بازیگری مهم در یکی از پیچیدهترین دورههای تاریخ معاصر ایران تبدیل کرد. پس از کشته شدنش در قوچان، پیکرش به مشهد رسید. تشییع او به رویدادی بزرگ در شهر تبدیل شد و سرانجام در باغ نادری، کنار آرامگاه نادرشاه، به خاک سپرده شد.