رولان بارت [۱] در کتاب اتاق روشن مینویسد: آنچه یک عکس را ماندگار میکند، آن چیزی نیست که نشان میدهد؛ بلکه چیزی است که وادارمان میکند به یاد بیاوریم.
در نگاه نخست، عکس سید مهدیا مصباحی، یک عکس ساده به نظر میرسد؛ یک دوچرخه، دیواری قدیمی و سایه شاخههای درختی بی برگ. اما هرچه بیشتر در آن مکث میکنی، درمی یابی که هیچ چیز در این قاب ساده نیست. این تصویر، بیش از آنکه دوچرخهای تکیه داده به دیوار را روایت کند، از «انتظار» سخن میگوید؛ انتظاری که در آجرهای فرسوده، در شاخههای خشکِ درخت، سایههای درهم تنیده روی دیوار و حتی در سکون دوچرخه رسوب کرده است.
از نظر ترکیب بندی، عکس بر پایه یک هندسه کلاسیک استوار است. سه طاق نمای دیوار، ریتمی منظم و تکرارشونده ایجاد کردهاند و دوچرخه، درست در میانه یکی از این دهانهها قرار گرفته است. این انتخاب، کاملا آگاهانه به نظر میرسد؛ زیرا دوچرخه را از یک شیء رهاشده، به نقطه تمرکز روایت تبدیل میکند. حضور آن در مرکز، نه تنها تعادل بصری ایجاد کرده، بلکه میان معماری و شیء، رابطهای ارگانیک ساخته است؛ گویی این دوچرخه سال هاست بخشی از این دیوار بوده است.
از منظر زبان بصری، این اثر یادآور رویکرد عکاسانی، چون جوزف سودک [۲] و لوییجی گیری [۳ ] است؛ عکاسانی که در آثارشان، اشیای روزمره و معماری خاموش را به شخصیتهای اصلی روایت تبدیل میکردند. اما تفاوت مهم این عکس در آن است که به بافت تاریخی مشهد تعلق دارد و به همین دلیل، لایهای از هویت بومی نیز به آن افزوده شده است. این دیوار، میتوانست در هر شهری باشد؛ اما نوع طاق نماها، اندود گچی و فضای پیرامون، آن را به بخشی از حافظه معماری مشهد بدل کرده است. شاید عمیقترین لایه این عکس، همان چیزی باشد که در هیچ جای تصویر دیده نمیشود؛ صدا.
وقتی به این عکس نگاه میکنم، ناخودآگاه صدای زنگ دوچرخهای را میشنوم که دیگر به صدا درنمی آید. صدای خش خش برگهایی که حالا روی زمین نیستند. صدای کودکی که از پشت همین دیوار مادرش او را صدا میزند. عکاسی، هنر ثبت صدا نیست؛ اما عکسهای خوب، صداهایی را در ذهن بیننده بیدار میکنند که سالها خاموش بودهاند.
این عکس را نمیتوان تنها تصویری از یک دوچرخه، یک دیوار قدیمی یا یک درخت دانست. این اثر، پرترهای از غیبت انسان و غلبه سکوت است. مصباحی بدون آنکه حتی یک نفر را در قاب تصویر بیاورد، حضوری انسانی خلق کرده است؛ حضوری که از خلال اشیا، معماری و نور سخن میگوید.
ارزش این تصویر در همین است که بیننده را وادار میکند به جای پرسیدن «این دوچرخه متعلق به چه کسی است؟»، سؤال دیگری بپرسد: آیا روزی دوچرخهای، درختی یا دیواری قدیمی باقی خواهد ماند که داستان آدمهایی را که روزگاری در این شهر میزیستهاند و بخشی از هویت و تاریخ این شهر بوده و هستند، برای ما روایت کنند؟
درنهایت، ارزش این عکس بیش از هر چیز در صبر عکاس نهفته است. این تصویر حاصل شکار یک لحظه هیجان انگیز نیست؛ حاصل دیدن چیزی است که بسیاری از رهگذرانِ امروزی هر روز از کنار آن عبور میکنند، بی آنکه مکثی داشته باشند و به این بیندیشند که شاید روزی دیگر اثری از این دوچرخه، از این دیوار با معماری منحصربهفرد و قدیمی اش و آن درخت تنومند نباشد و حتی سایهای از آنها هم برجای نماند. مصباحی نشان داده است که عکاسی، پیش از آنکه هنر ثبت رویدادهای بزرگ باشد، هنر کشف معنا در سادهترین صحنههای زندگی است.
این عکس فریاد نمیزند، اغوا نمیکند و به دنبال شگفت زده کردن مخاطب نیست. آرام و بی ادعا، در برابر چشم بیننده میایستد و فقط یک خواهش دارد: کمی بیشتر نگاه کن و گذشته را به دست گذشتهها نسپار. شاید بزرگترین موفقیت هر عکس، همین باشد که بتواند ما را وادار کند به نگریستن و اندیشیدن.
۱. رولان بارت (۱۹۱۵ –۱۹۸۰) نویسنده، نظریه پرداز ادبی، فیلسوف، منتقد فرهنگی و نشانه شناس فرانسوی؛
۲. جوزف سودک (۱۸۹۶ –۱۹۷۶) عکاس اهل چک بود که بیشتر به خاطر عکس هایش از پراگ شناخته میشود؛
۳. لوئیجی گیری (۱۹۴۳ –۱۹۹۲) هنرمند و عکاس ایتالیایی.