محبوبه عظیمزاده | شهرآرانیوز؛ در هیاهوی دنیای امروز، به نظر میرسد بسیاری از افراد، بهویژه نسل نوجوان، فرسنگها از محیط پیرامونشان فاصله گرفتهاند. گویی در حبابی نامرئی و بیصدا زندگی میکنند که هیچکس جز خودشان در آن حضور ندارد. در این انزوای خودخواسته، نه به رفتار دیگران واکنشی نشان میدهند و نه تغییرات و اتفاقات اطراف تغییری در نگاهشان ایجاد میکند.
این دورافتادن که خود را به شکل بیتفاوتی مطلق نشان میدهد، در لایههای ارتباطات بینفردی نیازمند ریشهیابی عمیقتری است. اما در نگاه اجتماعی و در حلقه نزدیکان و خانواده، ماجرا متفاوت است. ما میتوانیم با علتیابی بموقع و رعایت ظرافتهای کوچک، اما حیاتی در فضای ارتباطی با نوجوانمان، نهتنها از گسترش این انزوا پیشگیری کنیم، بلکه پیش از آنکه دیر شود، این حباب شیشهای را که روزبهروز ضخیمتر میشود، با تلنگری از جنس میداندادن و مسئولیتپذیری بترکانیم.
بیتفاوتی مانند تنیدن پیلهای تاریک به دور خویش است. عبور بیتفاوت از کنار آدمها و اتفاقات، شاید در نگاه اول ما را از دغدغهها و دردسرهای روزمره دور کند، اما درنهایت دیواری سرد از انزوا دورمان میکشد. جداافتادن از جامعه و بیتفاوتی درباره دیگران، فقط پاککردن صورتمسئله زندگی است. ما در قبال جامعهای که در آن نفس میکشیم، مسئولیم.
مسئولیت اجتماعی فقط یک بار اخلاقی بر دوش ما نیست، بلکه دقیقا همان بستری است که فرصتهای ناب رشد در آن متولد میشوند. هر اتفاقی که پیرامونمان رخ میدهد و هر گرهی که با نگاه حساس ما دیده میشود، دریچهای تازه برای یادگیری و شکوفایی خودمان است. زندگی در دل همین ارتباطات ساخته میشود. برای قدکشیدن باید چشمها را به روی تپشهای جامعه باز نگه داشت.
شرایط اجتماعی این روزها هم بیتأثیر نیست. جنگ، نابهسامانیها، تورم و فشارهای اقتصادی، آدم را در حالت «بقا» میبرد و ذهن فرصت و انرژی کمتری برای همدلی پیدا میکند.
وقتی فرد بخش زیادی از توان ذهنی و عاطفی خود را صرف تأمین نیازهای اولیه، نگرانی درباره آینده یا کنار آمدن با فشارهای روزمره میکند، طبیعی است که ظرفیت کمتری برای توجه به مسائل دیگران داشته باشد.
رویارویی مداوم با خبرهای بد و تصاویر تلخ هم میتواند بهمرور به بیحسی و فرسودگی هیجانی منجر شود؛ یعنی فرد برای اینکه بتواند از نظر روانی دوام بیاورد، نسبت به بخشی از اتفاقات اطرافش واکنش کمتری نشان میدهد.
البته این وضعیت برای همه یکسان نیست و نباید آن را تنها توضیح برای بیتفاوتی دانست؛ همین فشارها گاهی میتوانند احساس همدلی و همبستگی میان آدمها را هم بیشتر کنند.
این رفتار میتواند همزمان هم یک سازوکار دفاعی روانی باشد و هم نتیجه یک عادت و الگوی تربیتی.
از یک سو، فرد ممکن است برای محافظت از خودش در برابر اضطراب، درد یا احساس درماندگی، از رویارویی با احساسات فاصله بگیرد و ترجیح دهد آنها را نادیده بگیرد.
از سوی دیگر، ممکن است در خانواده یا محیطی بزرگ شده باشد که به احساسات او پاسخ مناسبی داده نشده و او نیز فرصت کافی برای یادگیری همدلی و پاسخ دادن به احساسات دیگران را پیدا نکرده باشد.
وقتی این دو در کنار هم قرار میگیرند، بیتفاوتی میتواند بهتدریج از یک واکنش مقطعی به یک الگوی ثابت در ارتباط با دیگران تبدیل شود؛ الگویی که فرد ممکن است بدون آنکه آگاهانه انتخابش کند، بارها تکرارش کند.
به نظر میرسد نوجوانان امروز، بیش از پیش درگیر بیتفاوتی اجتماعی شدهاند. گویی دنیای پیرامونشان دیگر واقعی نیست و تجربههایشان با حقیقت بیرون فاصله عمیقی گرفته است. اما آیا مقصر فقط آنها هستند؟ شاید ما والدین هم با جداکردن کامل دنیای خود از فرزندانمان، ناخواسته آنها را از دغدغههای ملموس زندگی دور کردهایم و در این انزوا دخیل بودهایم.
برای ترمیم این شکاف، نیازمند تغییر رویکرد هستیم:
سپردن میدان: دادن مسئولیتهای متنوع، نوجوان را با اهمیت ارتباط آشنا میکند و حساسیت او را درباره جامعه برمیانگیزد.
مشورت و همفکری امن: دخیلکردن آنها در تصمیمگیریها، بدون ایجاد فشار روانی، موتور محرکی است تا برای مشارکت بهتر، توجه و اطلاعات محیطی خود را ارتقا دهند.
اعتباربخشی عاطفی: نوجوان بیتفاوت، اغلب در ذهنیت «کودک فاصلهگرفته» پناه گرفته است. بهجای نصیحتهای مداوم، احساسات و دنیای درونی او را بدون قضاوت بشنوید. این همدلی والدانه، دیوار انزوا را میشکند و پیوند او را با دنیای واقعی بازسازی میکند.
شبکههای اجتماعی و ارتباطات مجازی تأثیر دوپهلو دارند و نمیتوان آنها را صرفا عامل افزایش یا کاهش همدلی دانست. از یک طرف، این فضاها میتوانند نوعی همدلی سطحی و نمایشی را بیشتر کنند؛ جایی که یک لایک، کامنت، بازنشر یا استوری همدردی جای همراهی واقعی را میگیرد. فرد ممکن است با دیدن یک اتفاق ناراحتکننده واکنش نشان دهد، اما چند ثانیه بعد با اسکرول کردن از کنار آن عبور کند و دیگر به آن فکر نکند. در چنین شرایطی، درد و رنج دیگران به بخشی از جریان بیپایان محتوا تبدیل میشود؛ محتوایی که دیده میشود، واکنش کوتاهی میگیرد و خیلی زود جای خود را به موضوع بعدی میدهد.
از طرف دیگر، همین شبکهها ظرفیت ایجاد آگاهی، حمایت متقابل و ارتباطهای همدلانه را هم دارند. افراد میتوانند تجربههای خود را با دیگران در میان بگذارند، درباره یک مسئله آگاهی ایجاد کنند، برای فرد یا گروهی که نیاز به حمایت دارد همراه پیدا کنند و حتی شبکههایی از کمک و همراهی شکل دهند؛ بنابراین مسئله فقط حضور شبکههای اجتماعی نیست، بلکه نوع استفاده ما از آنها اهمیت دارد. این فضاها میتوانند بیتفاوتی را عادیتر کنند، اگر صرفا به تماشای رنج دیگران و واکنشهای کوتاه و گذرا محدود شوند؛ اما اگر به ارتباط، آگاهی و اقدام واقعی منجر شوند، میتوانند درست در جهت عکس عمل کنند.
بیتفاوتی به محیط اطرافمان بهتدریج انجماد خاموش روح و سرآغاز جداافتادن از جریان زندگی را برایمان رقم میزند. اما از کجا بفهمیم دچار این انزوای پنهان شدهایم؟
بهتر است برای اینکه متوجه شویم بیتفاوتی ما نسبت به اطرافیان تبدیل به یک عادت ارتباطی شده است یا نه، از خودمان بپرسیم: وقتی کسی با من صحبت میکند، آیا واقعا تلاش میکنم بفهمم چه احساسی دارد یا فقط میخواهم سریع پاسخ بدهم؟
اولین قدم برای اصلاح این رفتار و این عادت افزایش خودآگاهی است؛ به این معنا که فرد بتواند متوجه شود در چه موقعیتهایی تمایل دارد از دیگران فاصله بگیرد.
بعد از آن میتوان از مهارتهایی مثل گوش دادن فعال، تماس چشمی مناسب، پرسیدن سؤالهای تکمیلی و بازتاب دادن احساس طرف مقابل استفاده کرد. برای مثال به جای اینکه بگوییم: چیزی نیست، میتوانیم بگوییم: به نظر میاد این اتفاق واقعا ناراحتت کرده است.
لازم نیست همدلی را با حل کردن مشکل دیگران اشتباه بگیریم؛ گاهی فرد مقابل فقط نیاز دارد شنیده شود.
در عین حال، داشتن مرز سالم هم ضروری است. میتوان همدل بود و در عین حال گفت: الان انرژی کافی برای صحبت ندارم، ولی بعدا با خیال راحت به حرفت گوش میدهم. این شکل از ارتباط، هم همدلی دارد و هم مرزبندی سالم.
در دنیایی که افراد دائما در معرض اخبار، بحرانها و روایتهای مختلف از مشکلات دیگران قرار دارند، با پدیدهای به نام «خستگی از همدلی» روبهرو شدهایم. این خستگی میتواند بر روابط روزمره و کیفیت ارتباطات ما تأثیر بگذارد. رویارویی مداوم با حجم بالایی از اخبار منفی و رنج انسانها، در برخی افراد فرسودگی هیجانی ایجاد میکند و واکنش عاطفی آنها را کم میکند.
نکته مهم این است که این وضعیت را نباید الزاما به معنای بیرحم شدن یا بیاحساس شدن افراد تعبیر کرد. گاهی کاهش واکنش هیجانی، خود واکنشی است به حجم بالای محرکها و فشارهای روانی. راهکار، قطع کامل ارتباط با مسائل اجتماعی نیست؛ بلکه ایجاد تعادل، محدود کردن رویارویی مداوم با اخبار منفی، داشتن زمان برای بازیابی روانی و حفظ ارتباطات واقعی و معنادار است.
شاید کل ماجرا این باشد که همدلی نه یک احساس لوکس، بلکه مهارتی است که اگر تمرین نشود، در شلوغی و فشار روزگار به سکوت و بیتفاوتی تبدیل میشود.