حکایت

حکایت
| شهرآرانیوز
حکایت چابک سازی ساختار‌ها
در یکی از سرزمین‌های دوردست، گوزن جوانی که به مقصد کوه بلند در حرکت بود، در علفزاری ایستاد تا بچرد و مقداری استراحت کند. ناگهان در لابه لای علف‌ها زالویی را دید که روی علف‌ها می‌خزید.
کد خبر: ۳۸۴۲۲۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۰/۱۶

حکایت این مرد و آن مرد در شمال
مردی که با تنی چند از دوستان خود به طور مجردی به مناطق شمالی رفته بود، به طور اتفاقی یکی از همسایگانش را به همراه خانواده دید و فهمید که آنها نیز از دیروز برای فرار از آلودگی هوا به مناطق شمالی آمده‌اند.
کد خبر: ۳۷۸۰۴۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۱۹

حکایت آتش سوزی جنگل و راوی نامعلوم
روزی از روز‌ها جنگل انبوه ناحیه دوردست که شامل درختان سربه فلک کشیده بود و جانوران بسیاری اعم از کوچک و بزرگ و پرنده و چرنده و درنده در آن زندگی می‌کردند، در اثر آتش روشن مانده یکی از گردشگران بی ملاحظه آتش گرفت.
کد خبر: ۳۷۷۱۴۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۱۳

حکایت قاب فابریک و رضایت پسر
در همین روزگاران جدید، نرسیده به چند وقت پیش، صاحب یک بوتیک در یک پاساژ بزرگ که مدتی بود سنش به پنجاه رسیده و از آن گذشته بود دریافت که کم‌کم دارد به سن بازنشستگی نزدیک می‌شود و باید عرصه را به پسر جوانش واگذار کند.
کد خبر: ۳۷۵۱۵۷    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۹/۰۵

حکایت اسب حکیم و خر ابله
حکایت اسب حکیم و خر ابله را در اینجا بخوانید.
کد خبر: ۳۷۱۴۳۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۸/۱۸

حکایت مثال گویا و برتری رئال زاراگوزا
پسربچه وسط حرف پدر و مادرش دوید و گفت:‌ای پدر،‌ای مادر، مثال لازم نیست. من خودم الان به‌خوبی فهمیدم جنگ‌ها چگونه آغاز می‌شوند. بیشتر از این خودتان را اذیت نکنید و دنبال مثال‌های دیگر نگردید.
کد خبر: ۳۶۷۵۹۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۸/۰۱

حکایت اشتباه زدن والی
والی جذبه و کاریزمای او را پسندید و پس از سلام و عرض ادب، از او خواست برای ارشاد مردم و بیان جملات قصار پندآموز با وی همراه شود تا به دربار بروند.
کد خبر: ۳۶۶۸۲۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۷/۲۹

حکایت تفکر قالبی و لایو حکیم
در روزگاران جدید، مرد ثروتمندی که از تجار بازار بود، خودروی گران‌قیمت خارجی‌اش را از نمایندگی فروش خودرو‌های گران‌قیمت خارجی تحویل گرفت.
کد خبر: ۳۶۵۲۴۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۷/۲۱

حکایت بهروز و وصیت سه‌جانبه
حکایت بهروز و وصیت سه‌جانبه را در یادداشت زیر بخوانید.
کد خبر: ۳۶۴۳۸۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۷/۱۷

حکایت دوستی عمو خرسه
در روزگاران قدیم در نواحی دوردست پهلوانی زندگی می‌کرد که کارش رفع مشکل از نیازمندان و مبارزه با زورگویان بود.
کد خبر: ۳۴۸۱۴۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۵/۰۶

حکایت بی‌نتیجه شمع‌های اول تا چهارم
روزی از روز‌ها یا به‌عبارت دقیق‌تر شبی از شب‌ها، چهار شمع که در اتاقی تاریک به آهستگی می‌سوختند و ذره ذره آب می‌شدند به گفت‌و‌گو با هم مشغول بودند.
کد خبر: ۳۴۶۴۵۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۴/۳۰

حکایت راننده ساکت
مرد مسافر که کم‌کم حوصله‌اش سر رفته بود، نخست تصمیم گرفت خودش سر صحبت را باز کند، اما با خود گفت شاید وی ناراحتی یا مشکل شخصی دارد که فکرش را به خود مشغول کرده است و با خود اندیشید که بهتر است رشته افکار او را پاره نکند.
کد خبر: ۳۴۴۹۹۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۴/۲۳

حکایت زاهد انگلیسی و سگ فحاش
در راه به خانه مجللی رسید که از آنِ یکی از بازنشستگانِ متمایل به حزب محافظه‌کار بود. زاهد درب خانه بازنشسته را زد و نانی طلب کرد.
کد خبر: ۳۰۶۹۵۷    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۱۰/۰۴

حکایت بسته‌شدن بار پزشکان روم
گایوس ژولیوس باوجود برخورداربودن از تبار خوب و ژن مرغوب و انتساب به یکی از کهن‌ترین خانواده‌های روم، دچار تنگدستی شدید بود.
کد خبر: ۳۰۱۸۷۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۹/۰۴

حکایت پدروپسری و شعله‌های رنگارنگ
ادیسون گفت: این حرف را نزن. بیا و در کنار من رنگ‌آمیزی شعله‌ها را تماشا کن و لذت ببر. ببین، آن شعله‌های بنفش ناشی از سوختن پتاسیم است و آن شعله‌های زرد ناشی از سوختن گوگرد و فسفر.
کد خبر: ۳۰۰۹۸۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۸/۲۹

حکایت دو جوان شایسته و یک صاحب‌منصب شایسته‌سالار
جوان اول دستش را داخل جیبش کرد و تخم‌مرغی از داخل جیبش درآورد و در دست دیگرش گرفت و به جوان دوم گفت:‌ ای جوان دوم، اگر بگویی در دستم چه‌چیزی دارم آن را به تو می‌دهم.
کد خبر: ۳۰۰۳۵۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۸/۲۶

حکایت پایتخت اندونزی در اروپای شرقی
مرد صاحب خانه که داستان جاکارتا را از خودش درآورده بود، از اثر کردن این ورد و غیب شدن دزد بسیار تعجب کرد، اما از آنجا که خیلی خوابش می‌آمد، در خانه را سه قفله کرد و به همسرش شب به خیر گفت و هردو به خوابی عمیق فرو رفتند.
کد خبر: ۲۹۹۷۴۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۸/۲۳

حکایت تغییر رویه قربانشاه
روزی دو تن از رعایا که در همسایگی هم زندگی می‌کردند با هم دچار نزاع خیابانی شدند و پس از آنکه علیه یکدیگر فحاشی بسیار کردند، مأموران قربانشاه آن‌ها را به جرم اخلال در نظم و خدشه دار کردن عفت عمومی دستگیر کردند.
کد خبر: ۲۹۹۱۱۷    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۸/۱۹

حکایت آبی که صدراعظم نخورد
صدراعظم گفت:‌ای پادشاه بزرگ، من خیلی تشنه ام. اگر ممکن است، بفرمایید یک چکه آب به من بدهند، بعد هرطور صلاح می‌دانید. اشک فوق الذکر گفت: در این حد ایراد ندارد.
کد خبر: ۲۹۸۱۸۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۸/۱۴

حکایت اسکندر و آب حیات و مشک سوراخ
اسکندر مقدونی پس از آنکه بخش اعظم دنیای زمان خودش را تصرف کرد، تصمیم گرفت آب حیات را به دست بیاورد و عمر جاودانی پیدا کند.
کد خبر: ۲۹۷۰۷۴    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۸/۰۷

پربازدید
آخرین اخبار پربازدیدها چند رسانه ای عکس
{*Start Google Analytics Code*} <-- End Google Analytics Code -->