حکایت - صفحه 2

حکایت
| شهرآرانیوز
حکایت لویی یادشده و پیرمرد روستایی قبلی
مرد روستایی گفت: یک لیوان دیگر بخوری مدعی می‌شوی خود مسیح هستی. یک لیوان دیگر هم بخوری مدعی می‌شوی خود خدا هستی. وقتی جنبه نداری چرا نوشیدنی گازدار می‌خوری؟ 
کد خبر: ۲۹۵۷۶۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۸/۰۱

حکایت خیریّت خرس
مردم روستا به‌سرعت از جا برخاستند و بیل و چوب و چماق و هرچی که دم‌دست داشتند، برداشتند و خرس را پیدا کردند و پیش از آنکه بتواند به کسی صدمه بزند، او را در گوشه‌ای به دام انداختند.
کد خبر: ۲۹۵۵۴۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۷/۲۹

حکایت نیمه گم‌شده در ۶۰ سال پیش
خانم جوان بسته شکلات را که روی صندلی بین او و مرد سیاه پوست قرار داشت باز کرد و یک دانه شکلات برداشت تا بخورد. مرد سیاه پوست نیز بلافاصله پس از او یک دانه شکلات برداشت.
کد خبر: ۲۹۳۰۴۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۷/۱۶

حکایت ناتمام مهندس و مرد داخل بالن
مرد باکلاس و خوش تیپ و خوش پوش با استفاده از کم کردن شیر گاز بالن، ارتفاع بالن را کم کرد و کم کرد تا اینکه به فاصله‌ای از زمین رسید که در آن فاصله می‌توانست صدایش را به آدم‌های روی زمین برساند.
کد خبر: ۲۹۱۰۹۴    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۷/۰۷

حکایت ثروت و موفقیت و عشق روی نیمکت
زن دست هایش را شست و به دم در خانه رفت و در پشت در خانه سه پیرزن مهربان و خنده رو را مشاهده کرد که هرسه گیس بلند سفیدی داشتند.
کد خبر: ۲۵۰۷۲۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۶/۲۴

حکایت دیوانه متفاوت و دیوانه واقعا متفاوت
در سال‌های نه چندان دور و نه چندان نزدیک، در یکی از نواحی سردسیر، تیمارستانی وجود داشت که محل نگهداری کیس‌های پیچیده روان شناختی و دیوانه‌های بخصوص بود.
کد خبر: ۲۵۰۲۱۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۶/۲۰

حکایت خشم آنی و کره ارگانیک
در روزگاران قدیم مهندس جوانی پس از فارغ‌التحصیلی و گذراندن دوره خدمت، تصمیم گرفت با همکاری همسرش یک کسب‌و‌کار خانگی راه‌اندازی کند.
کد خبر: ۲۴۹۹۹۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۶/۱۹

حکایت انتقاد در روزگاران قدیم
روزی همسر مرد تنبل که از تنبلی‌های تئوریک و عملی آن تن لش به تنگ آمده بود، تصمیم گرفت با بهره گیری از آموزه‌های روان شناسی مدرن و با استفاده از روش غیرمستقیم، وی را متنبه نماید.
کد خبر: ۲۴۶۳۴۷    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۵/۳۰

حکایت پلنگ چال
مرد شکارچی که توقع یکهویی روبه رو شدن با پلنگ به آن بزرگی را نداشت، هول شد و تفنگ از دستش افتاد و رنگ از رویش پرید و چق چق شروع به لرزیدن کرد.
کد خبر: ۲۴۶۰۷۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۵/۲۹

حکایت برق کار نابهنجار
حکیمی در پژوهشگاه حکمت و اندیشه مرکز نشر کلمات قصار کنفوسیوس مشغول سخنرانی بود که برق رفت.
کد خبر: ۲۴۵۶۶۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۵/۲۷

حکایت نکیسا و اسب پادشاه
در روزگاران قدیم پادشاهی سلطنت می‌کرد که در قیاس با پادشاهان دیگر خیلی هم چیز بدی نبود.
کد خبر: ۲۴۵۳۵۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۵/۲۵

حکایت کله آشی پادشاه
در یکی از زمان‌های گذشته پادشاهی بر سرزمین‌های شمالی حکومت می‌کرد که عصبانی و غضبناک بود.
کد خبر: ۲۴۴۸۳۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۵/۲۳

حکایت اصلانشاه و طنز فاخر وزیر
اصلانشاه هفتم، پادشاهی شایسته سالار بود و همواره از اطرافیان خود درباره تصمیمات خود نظرسنجی می‌کرد.
کد خبر: ۲۴۴۱۸۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۵/۲۰

حکایت روباه و خروس و سگ و خر
قرن‌ها پیش و در روزگار سلطان سنجر سلجوقی که نهمین سلطان امپراتوری سلجوقی و واپسین سلطان مقتدر سلجوقی بود و پس از او سلسله سلجوقیان رو به افول و خاک برسری نهاد، در یکی از قصبات شمال غزنین،  روباهی زندگی می‌کرد که بسیار حیله گر و مکار بود.
کد خبر: ۲۴۳۴۹۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۵/۱۶

حکایت جوان اول و جوان دوم
در روزگاران قدیم، در اواسط راه ابریشم کاروان سرایی وجود داشت که کاروان‌های تجارتی و زیارتی و سیاحتی و غیره، در آنجا به استراحت می‌پرداختند.
کد خبر: ۲۴۳۲۹۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۵/۱۵

حکایت حکیم چاقوکش و پیرزن جوراب فروش
در روزگاران گذشته حکیمی زندگی می‌کرد که برخلاف بیشتر حکما،  علاوه بر کمالات روحی به کمالات جسمی نیز توجه داشت.
کد خبر: ۲۴۲۰۳۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۵/۰۹

حکایت نظریه آلبرت و کفش‌های آن سه مرد
در اوایل سده بیستم، سه مرد برای خرید کفش به یک مغازه کفش فروشی در زوریخ رفتند.
کد خبر: ۲۴۱۳۷۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۵/۰۶

حکایت مرد تن لش و گُنده غول‌های بیابان
در روزگاران قدیم، در یکی از شهر‌های ناحیه مرکزی، مردی زندگی می‌کرد که تنبل و تن لش و بیکار و بیعار بود و در تمام طول روز می‌خوابید و خوابش هم خیلی سنگین بود و شب‌ها نیز با رفقایش به الواطی مشغول می‌شد و خرجش را زن و بچه اش می‌دادند.
کد خبر: ۲۴۰۴۴۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۵/۰۱

حکایت سلطان واقعی جنگل و ...
در روزگاران قدیم، نرسیده به قرون وسطی، تنی چند از حیوانات جنگل که از ظلم و تعدی انسان به تنگ آمده بودند نزد شیر رفتند و از ظلم و تعدی انسان به او شکایت کردند.
کد خبر: ۲۴۰۲۲۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۴/۳۱

حکایت دست خر شکسته و گرگ خاموش
روزی باربر و خر در یک جاده بیابانی مشغول حمل بار مردم بودند، ناگهان خر در چاله‌ای افتاد و دستش از سه جا شکست.
کد خبر: ۲۴۰۰۱۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۴/۳۰

پربازدید
آخرین اخبار پربازدیدها چند رسانه ای عکس
{*Start Google Analytics Code*} <-- End Google Analytics Code -->