داستان - صفحه 25

داستان
| شهرآرانیوز
نویسنده «عمارت پیر»: وقف، وام بزرگ و سنگين و ماندگاري بر ادب فارسي دارد
کتاب «عمارت پیر» جدیدترین اثر حسین زند، محقق و داستان‌نویس است که روایت‌های داستانی‌اش را در بستر جامعه و با بیان سنت‌ها، آداب و رسوم مناطق مختلف کشور می‌نویسد.
کد خبر: ۱۸۷۶۵۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۷/۱۶

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر!
تصدقت گردم، نقره جانم سه چهار روزی است در سرحدات گیلانیم. برای عزیزی که بیمار است.
کد خبر: ۱۸۷۵۴۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۷/۱۵

کتاب داستانی «مادر بزرگ منتظر است» با موضوع وقف منتشر شد
همزمان با هفته وقف، کتاب داستانی «مادر بزرگ منتظر است» با محوریت وقف پسری نوجوان برای آباد کردن قنات خشکیده اجدادیش منتشر شد.
کد خبر: ۱۸۷۲۳۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۷/۱۳

داستان نوجوان | کوتاه‌تر از رؤیا شیرین‌تر از گذشته‌ها
نگاه کردم به کوهی از کتاب‌های ریز و درشت خوانده‌نشده روی میز که حالا باید غمگین و شکست‌خورده برگردانده شوند توی قفسه کتاب‌‌خانه.
کد خبر: ۱۷۷۴۱۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۷/۰۹

مجموعه داستان «بازگشت کاتب» در کتابفروشی‌ها
مجموعه داستان «بازگشت کاتب» به قلم «علی اکبر والایی» با موضوع سبک زندگی معصومین (ع) به چاپ رسید.
کد خبر: ۱۸۶۱۸۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۷/۰۶

دلنوشته نوجوان ویژه روز سرباز | آشناترین آشنایان
سال پیش همین روزها در یکی از روزهای خوب خدا، پس از اینکه کارگاه ادبی کوله‌پشتی به پایان رسید، به دیدار آشناترین آشنایان یعنی شهدای آرمیده در میدان شهدا رفتیم.
کد خبر: ۱۷۴۴۶۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۷/۰۵

داستان کودک | خوب شد کلاغم!
هوا که سرد می‌شود، همه دنبال یک جای گرم برای خودشان می‌گردند تا حسابی گرم شوند. خانم‌کلاغه هم سردش بود. توی لانه‌اش چیزی نداشت خودش را گرم کند. برای همین پرید و رفت.
کد خبر: ۱۷۷۴۸۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۷/۰۴

داستان کودک | بوی خوب ماه مهر
ساعت ۷ صبح بود. باد خنکی برگ‌های زرد و نارنجی درخت انجیر را توی باغچه تکان می‌داد. تلویزیون داشت یک سرود زیبا پخش می‌کرد.
کد خبر: ۱۷۷۳۴۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۷/۰۲

داستان‌هایی کوتاه درباره زندگی امام حسن عسکری (ع) در «باد یمانی»
کتاب «باد یمانی» مجموعه داستان‌های کوتاهی درباره زندگی، کرامات و معجزات امام یازدهم شیعیان، حضرت امام حسن عسکری (ع) است.
کد خبر: ۱۸۵۶۴۴    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۷/۰۲

تو چه بودی یونس؟
باد چند برگ را گوشه حیاط گیر انداخته بود و هی به دو دیوار قائم بر هم می‌کوبیدشان....
کد خبر: ۱۸۵۳۵۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۶/۳۰

گفتگو با رضا طوسی، داستان نویس مشهدی، درباره نخستین کتابش «شرمنده ایم آقا میرزا حسین» | داستان ظلم کارفرما به کارگر را نوشتم
رضا طوسی پس از انقلاب نمایشنامه‌هایی می‌نویسد که کمال علوی به روی صحنه می‌برد و کنار آن، در جان بخشیدن به متونی نمایشی از نویسندگانی، چون آنتون چخوف با آن مرحوم همکاری می‌کند.
کد خبر: ۱۸۵۳۲۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۶/۳۰

داستان کودک | ماجرای عینک جادویی
 از مدتی پیش کمتر کارتون می‌دیـــدم. تمــاشـــای تلویزیون با آن تصاویر تار و کدر خسته‌ام می‌کرد.
کد خبر: ۱۷۷۳۴۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۶/۲۸

صحبت‌های محمدرضا سرشار در مشهد درباره داستان تاریخی مذهبی | پیش از رسیدن به اوج نویسندگی، داستان دینی ننویسید
یک مشکل نویسندگان داستان‌های تاریخی به ویژه داستان‌های تاریخی مذهبی این است که تقریبا همه مردم درباره آنچه می‌خواهی در قالب داستان بیان کنی می‌دانند.
کد خبر: ۱۸۴۵۶۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۶/۲۶

داستان نوجوان | از راه آسمان
وقتی که وحید برای اولین بار چشمش از پنجره‌ی هواپیما به گنبد زیبا و گلدسته‌های طلایی حرم افتاد دلش آرام‌ گرفت.
کد خبر: ۱۷۷۰۳۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۶/۲۵

داستان نوجوان | هیئت عزاداران روستا
هر سال محرم و صفر که می‌شود، کلی هیئت عزاداری از شهر‌ها و روستاهای دور و نزدیک به مشهد می‌آیند تا کنار حرم امام رضا(ع) عزاداری کنند.
کد خبر: ۱۷۷۰۳۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۶/۲۰

آن لحظه شگفت انگیز
مدت هاست مطمئن شده ام آدم‌های بینا دید کمتری دارند. آن‌ها فقط وقایع تکان دهنده را می‌بینند. شاید واقعا بهتر بود آدم‌ها مدتی نمی‌دیدند و نمی‌شنیدند.
کد خبر: ۱۸۲۷۳۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۶/۱۴

داستان نوجوان | کاروان شجاعان
من خاری بودم در صحرای سوزان دشت نینوا که با وزش باد، به این طرف و آن طرف می‌رفتم. سال ۶۱ هجری بود که کاروانی دیدم. ۷۲ مرد و زنان و کودکانی که با آن‌ها بودند.
کد خبر: ۱۷۴۲۶۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۶/۱۴

داستان نوجوان | نذری خاله‌جان
اربعین که از راه می‌رسد، کوچه‌‌ها پر از بوی خوش نذری می‌شود. خاله‌جان هم هر سال اربعین، نذری داشت. شله‌زرد‌های نذری او حرف نداشتند.
کد خبر: ۱۷۶۹۵۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۶/۱۴

یادداشت کودک | مادربزرگ ما را قلک‌دار کرد
«خانم‌جان ۷ نوه دارد ماشاءا...! هفت روز هفته روزی یکی از شما را ببیند و قصه بگوید، خسته می‌شود.»
کد خبر: ۱۷۴۴۶۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۶/۱۲

داستان نوجوان | به تو از دور سلام
دفتر و نوشتن را کنار گذاشتم. همه‌چیز را فراموش کردم و دویدم سمت بابا. پرسیدم: «می‌خواهید بروید کوه. کدام کوه؟ من هم بیایم؟» بابا لبخندی زد و گفت: «جایی که می‌خواهم بروم از کوه زیباتر است.»
کد خبر: ۱۷۵۰۲۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۶/۱۲

پربازدید
آخرین اخبار پربازدیدها چند رسانه ای عکس
{*Start Google Analytics Code*} <-- End Google Analytics Code -->