گاهی یک اتفاق یا یک حادثه، آدمها را در مرکز چیزی دور هم جمع میکند؛ آدمهایی که هیچ کدام یکدیگر را نمیشناسند، اما برای دقایقی حول محور یک قاب مشترک کنار هم میایستند تا ببینند آخرش چه میشود. اما بعضی اوقات، مرکز مغناطیس یک جغرافیا، نه یک اتفاق که یک شخصیت است. آن چنان که آدمی در یک مکان ثابت، محور توجه جمعیت زیادی میشود.
ما بارها این کشش باشکوه را در اماکن مذهبی تجربه کردهایم؛ اما مدتی است پا در حرم امام رضا (ع) که میگذاری، صحنها را که یکی یکی رد میکنی، از برابر ایوان طلای صحن انقلاب اسلامی که میگذری، کمی جلوتر، جمعیت زیادی را میبینی که حول یک نگین انگشتری حلقه زدهاند. انگار کسی آنها را کنار هم جمع کرده؛ همان گونه که در روزگار حیات، مرکز ثقل یک ملت بود.
او یک واقعیت بزرگ است که مثل یک آینه به وقت شکستن، هزاران بار تکثیر شد؛ تکثیر در نگاه آدمهایی که به شوق اولین ملاقات، خود را به آن مزار روشن مرمرین رسانده بودند. آدمهایی که هیچ کدام یکدیگر را نمیشناسند، اما به واسطه او آمده بودند. ادامه او دیگر به هیچ جغرافیایی ختم نخواهد شد، بلکه در حافظه جمعی آدم ها، دنباله دار است؛ مردی که هنوز طنین کلامش در صحنها جاری است. صدایی که حالا تبدیل به یک حضور ابدی شده است.
زائران رواق دارالذکر، عابرانی هستند که زیارت نامه شان را با بغضهای فروخورده ترجمه میکنند و سورههای حمد را مثل شاخههای گلایل در هوای گلاب اندود رواق، پخش میکنند؛ رواقی که حالا دیگر به بخشی از تاریخ معاصر ما گره خورده است. آدمها در یک لحظه و برای یک اتفاق مشترک کنار هم قرار میگیرند، بعد هر کس به شهر و خانه و زندگی خودش برمی گردد؛ کاسبها به دکان هایشان برمی گردند، اتوبوسها حرکت میکنند و زندگی از همان جایی که متوقف شده بود، ادامه پیدا میکند.
اما مکان میماند یا شاید این لحظه، زمان همانجا گره میخورد به مکان. رواق دارالذکر هنوز همان جاست؛ با همان دیوارها و همان سقف. زائران همچنان از کنارش عبور میکنند. جمعیتی که یک اتفاق، آنها را از هزاران نقطه و از دل بی شمار دل مشغولی به یک نقطه کشانده بود، متفرق میشوند.
شاید حافظه جمعی همین باشد؛ اینکه یک مکان، چیزی را به یاد آدمها بیاورد که بخشی از هویت و خاطره گروهی آن هاست؛ تصویری نزدیک، امن و مهربان که به طرز عجیبی خیال کم رنگ شدن ندارد. جمعیت در حال گذار است، اما رد آن جمعیت هنوز مانده است. صدای زمزمهها در دل سنگها میریزد.
گاه یک نجوا، یک شعار یا یک رجزخوانی آرام، اما باشکوه، رشته تسبیح جمعیت میشود؛ درست مثل همین چند روز پیش که بار دیگر زائران رواق دارالذکر در پسِ مرور تمام آن روزهای ملتهب پشت سر، قطعه ماندگار «باید برخاست» را زمزمه کردند و آنچه بیش از همه پیدا بود، سایه لبخند مردی بود که داشت به صورت تک تک میهمانهای مزارش لبخند میزد و برای نصرت و پیروزی تمامشان دعا میکرد.